کارن چهار و نیم ساله ، فرزند سحر خانم ،دیده مادرش داره اشک می ریزه ؛بهش یه لیوان آب داده بخورد؛ شاید تسکین پیدا کند.
این را به شکل داستانی برای نقل کردن ،برام بنویس.ممنون
داستان کارن و سحر خانم
در یک روز آفتابی و دلپذیر، کارن چهار و نیم ساله، سرگرم بازی با اسباب بازیهایش در اتاق نشیمن بود.
صدای خندهاش در فضای خانه میپیچید و دلش میخواست که هیچ چیز او را از بازیاش بازندارد.
اما ناگهان متوجه شد که مادرش، سحر خانم، در آشپزخانه نشسته واز چشمانش اشک سرازیر شده است.
کارن نمیدانست چرا مادرش ناراحت است، اما دلش نمیخواست او را در این حال ببیند.
یادش آمد که دوست اش گفته بود: «گاهی آب میتواند تسکینبخش باشد!» به همین خاطر، کارن با ذوق به سمت کابینت رفت، یک لیوان شیشهای برداشت و از شیر آب پر کرد.
با احتیاط، لیوان آب را در دستش گرفت و به سوی مادرش رفت. وقتی به او رسید، با صدای کوچک و مهربانش گفت: «مامان، این آب رو بخور، شاید بهتر بشی.»
سحر خانم با دیدن محبت و توجه فرزندش ، لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست. او کمی از آن آب نوشید و احساس کرد که دلش هم کمی آرامتر شده است.
کارن با چشمان معصومش به مادرش نگاه می کرد و گفت: « مامان ! بیا بازی کنیم، همهچیز خوب میشه!»
همین جملهی ساده و دلگرمکننده، تسکینی بود برقلب سحر خانم.
او با خود فکر کرد که گاهی یه محبت کوچک نیز میتواند تغییرات بزرگی در زندگی انسانها ایجاد کند.
کارن و سحر خانم با هم به بازی پرداختند و شادی دوباره به خانه شان برگشت.
از آن روز به بعد، هر وقت سحر خانم ناراحت میشود، کارن لیوانی آب برایش میآورد
وبرای سحر یادآور میشود که عشق و محبت در کنار یکدیگر، میتواند هر غمی را کم کند.
گوهر خانم زن 82 ساله ،رفته حمام و با پای شکسته رسانده اند اش به بیمارستان.
شایع شده سر استخوان ران در لگن ،در اثر لیز خوردگی در حمام ،شکسته شده است.
حال گوهر خانم به لطف خدا بهتر است و هر کسی می رسد نظری میده؛ یکی میگه :«کف حمام کف شامپو و صابون باعث شده لیز بخورد» و آن دیگری می گوید :« شاید قند خونش افتاده ».و سومی میگه :« فشار خون اش افتاده است».
هر چه بوده ، فعلا او زن پا شکسته ای است که سه دخترش در خدمت اویند؛ تا نیاز های جسمانی اش بر طرف شود .
همسرش هم روی صندلی چرخدار اینطرف و آن طرف برده می شود.
تنها پسرشان با سه دخترش و همسرش به مشهد سفر کرده اند.
به من میگن :« موضوع مهم تر پیدا نکردی درباره آن بنویسی»؟
نمی دانند اصولا من در بیان هر موضوعی ، دچار ناتوانی هستم و دارم تمرین نوشتن می کنم.
این موضوع را« مهلا » درباره مادر بزرگ همسرش گفت و من نوشتم.
امروز تو وبلاگ رامین (از اردبیل)مطلبی نوشته شده بود که از تجربه خود و خانواده اش از خواص هوا چوبه سخن گفته شده بود.
خدا را شکر مطلب جالب دیگری نیز از نتایج سرچ (جستجو)یافتم که در تایید تجربه (سوختگی دست مادر) رامین بود.
خانم همسایه به من گفت :«ما بچه کوه و دشت های فریدونشهر هستیم ؛ وقتی در آن هوای سرد ، سرما خوردگی باعث سرفه های بی ا مان مان می شود ؛پونه و آویشن را با هم در قوری مث چایی دم می کنیم و گرم -گرم مینوشیم».
من نیز چنین کردم و سرفه هایم کمتر شد.
هر کسی حرف می زنه،میگه نپسندیدم.بعد هم میگه ما با چه کسانی نود ملیون شده ایم.
خب سطح توقعت را طوری تنظیم کن نه خودت نومید بشی نه اونا رنجیده خاطر شوند.
قرار نیست مردم کف دست شون را بو کنند متوجه شوند پسند تو چیست که.
به به1چه زیبا سروده ای !
هر وقت خونه خلوت وساکته و من خوشحال سجاده می گسترانم تا نماز بخوانم همه اتفاق های ریز و درشت تو ذهنم رژه می رن.در مواقع دیگر هم که سر و صدا باعث می شود حواسم به آنچه زبانم می گوید نباشد.خب بهتر نیست همانند خانم پیر فامیل نماز خواندن را کنار بگذارم؟
دختر دایی مادر همسرم پزشک بیمارستان میرزا کوچک خان تهران و استاد دانشگاه تهران هستند (خانم دکتر اشرف معینی).تو اینستا گرام هم پست میگذارند.ر
پدرشان دایی مادر همسرم آمده بودند تو مراسم فوت یه برادر خود،وقتی منو به همراه مادر همسر تو مراسم دیدند رو به مادر همسر کردند و فرمودند:چنین عروس خوب را از کجا آورده ای؟و من در دلم غنج زدم(عجب آدم شناس!از کجا فهمید من خوبم؟)(خوش شانسی را می بینید؟).حالا تو نماز یادم اومده و میگم آیا اگر برم تهران و خانم دکتر را ببینم او نیز همانند پدر خودت سره را از ناسره تشخیص خواهد داد؟

کاش متوجه بودم نماز ایستادن روبروی خداست.ای کاش