نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

هذیان داد خواهی


این اصطلاح را در بخش روانپزشکی از متن های شرح حال بیماران زیاد خوانده ام و معمولا برای بیمارانی به کار برده میشه که میگن تعدادی افراد در زندگی اذیت و آزارشان داده اند.خودم گاهی با خودم میگم من چه هیزم تری به فلانی فروخته ام که برایم دردسر درست میکنه یا کرده؟فردی در خانواده همسر به من گفته در زمانی دور که اگر من نیز همسرم به مانند همسر تو بود همینقدر کبک ام خروس میخوند و رو سر انگشت پام بند نبودم  و با دمم گردو می شکستم.انگاری که از نظر او همسر جان من را رو طبقی نشانده و حلوا حلوا کرده .اولا که تعجب می کنم چرا در نظرش این قدر من بر خر مراد سوار به نظر می رسم و ثانیا چرا حق من نمی داند تکریم شوم و مورد ملاحظه همسر قرار گیرم .شاید فکر می کند آدمی به مراتب از من شایسته تر است برای مورد لطف و محبت قرار گرفتن .جایی شنیدم گفته با وجودیکه اینقدر جلب است ولی دنیا به کام اش است و انگار دنیا به نفع بعضی آدما بیشتر است.همین دیروز کوهی از غم  را احساس کردم، ولی به لطف خدا از سرم گذشت .

یه خاطره

سلام بر اهالی باشت(اوا)خواستم بگم اهالی وبلاگستان ،گفتم باشت

یادش به خیر اون سریال که علی نصیریان بازی می کرد و افسانه بایگان(اسمش چی بود؟)

دیروز جمعه تو خونه داشتم گشت می زدم که چشمم افتاد به دفتر خاطرات سفر به نکا.فروردین 88 بود.پسرم سال سوم دبیرستان بوده و مادر همسر همراه مان بودند .سحر گاهی طبق معمول بیدار بودم که از دستشویی صدای ایشان را شنیدم که با پروردگار در گفتگوست<<خدایا دیگه منو ببر>>در زدم اجازه ورود دادند صندلی تاشو فرنگی پرتابل کج شده بود و بر زمین افتاده بودند کمک کردم بلند شود و حمامش کردم لباس تمیز بردم پوشید و از دستشویی به در آوردمش.گفت خدا خیرت دهد و شنیدم فردای آن روز که اتهام خود شیرینی به من زده شده .گفتم:<< خدایا آنچه را تو می بینی چه باک از قضاوت اطرافیان؟>>

شرق نیشابورسر در و ستون های دبیرستان خیام در حاشیه میدان خیام از جمله آثار ملی ثبت شده با شعار توانا بود هر که دانا بود .

مدرسه با مساحت 9000 متر مربع که هر ساله همزمان با روز ملی خیام به یاد بود ابراهیم معمار باشی صانعی زنگی نواخته می شود.در اردیبهشت ماه 1395 موزه تاریخ آموزش نیشابور گشایش یافته.

روز پدر مبارک

پریشب با دوست خانوادگی پدر و مادر عروسم تو جاده به سوی اصفهان عازم بودم تمام طول راه  با هم حرف زدیم بیشتر من می گفتم از عیوب همسرکه می توانست مصمم ام کند فاتحه زندگی خانوادگی را بخوانم ولی با راهنمایی های اطرافیان و همکاران روان شناس حل شد و این زندگی ماند تا پسرم داماد مورد تایید خانواده همسرش و دوست شان باشد.درانتها هم گفتم نقش پدر را خوب بازی کرد و برای مادر پسرام سپر بلایا بود .امروز از دو تا پسرا خواستم فردا فراموش نکنند قبل از صبحانه خوردن پیام تبریک برای پدرشان بفرستند

پایان سفر

بعد از هجده روز ایجاد مزاحمت برای خانواده عروس خانم از سفر به خانه بازگشتم.

روزها بر من سخت می گذشت.نمی دونستم چگونه می تونم نوه جون کوچولو را ترک کنم.

مادر عروس خانم قول  دادند فریاد رس زوج جوان باشند.وقتی نوزاد بی تاب میشد فقط ایشون میتونستن  با اطمینان بگن نوزاد چش است.