روز عید مبعث من و همسر منتظر ورود نوزاد و پدر (پسرم) و مادرش(عروسم ) بودیم.تمام روز در دلهره مشغول سر وسامان دادن به خونه بودیم .نوه جون 34 روزه شده بود و مسافرت کردن را شروع کرده بودند.دلنگران بودم هوای سرد بین راه براش آزار دهنده باشه.درست در روزی به اصفهان قدم می گذاشت که دو سال قبلش بابا و مامانش سر سفره عقد به همدیگر پیمان ازدواج بسته بودند.وقتی رسیدند خانه ما ساعت هشت و نیم شب بود.معمولا درین مواقع بزرگترا اسپند دود می کنند.ولی ما دو دسته گل نرگس و یه خانه پر از بخار را به اونا پیشکش کردیم .نیم ساعت که گذشت عمو و زن عموی بچه و دو تا فرزندشان هم از راه رسیدند .تاخیرشان را بی اهمیت تلقی کردم(گفته بودم زودتر خانه ما باشند.اولین سحر گاهی که نوه جون را در آغوش گرفتم روز یکشنبه ساعت 4 بود.و به این ترتیب سحر گاه دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه از وجود عزیزش لذت بردم.روز ها به خوبی و آرامش می گذشت. و ما یه دهم از ماه میزبان آنها بودیم .درست ساعت ده صبح چهارشنبه با بار و بنه سفر خانه ما را ترک کردند تا مهمان خانه خاله عروس خانوم (میانه راه) شوند به صرف ناهار و به اتفاق مادر بزرگ به تهران بازگشتند.وقتی ساعت هشت شب زنگ زدند ما رسیدیم تازه غذا خوردم.
نگران سفر کردن بچه ها بودم ،حالا نوه هم اضافه شده.
هی وسوسه می شدم بگم سفر نیایید.جاده ها درین فصل از سال سرد و غیر قابل پیش بینی است.
خوابی دیدم دیشب یعنی من در مدتی که اونا مهمان مان بوده اند فرصت خواب دیدن پیدا نمی کرده ام.خوابی واضح با اتفاقات جالب.
امیر حسین برادر ناکام از دنیا پر کشیده ام را در خواب دیدم.که با دیگر برادرم در حال برخورد فیزیکی بودند و از خجالت هم در آمدند.خواب می دیدم جو جلوی پرندگان قرار داده ام .(معمولا گندم و ارزن میریزم).
خواب میدیدم به منطقه ای کوهستانی بدون برنامه ریزی سفر کرده ام و مهمان مردم غریبه شده ام و اونا با چایی از من پذیرایی می کنند.خواب بر وحشتم افزوده بود.
ساعت سه و پنج دوبار بیدار شدم و برای آغاز روز پنج شنبه سماور را از آب پر کردم و روشن کردم.
داروهامو چک کردم تمام شده اند.نوبت آزمایش خون دارم.و هفته آینده پزشک خون و قلب ودیابت باید ویزیتم کنند.برنامه مراقبت از خود باید بریزم.
نوه جونی پنج ساله(دختر پسرم)با اشتیاقی وصف ناشدنی نی نی (نوزاد)تازه وارد را تماشا می کرد و به من گفت یه داستان براش دیکته ات می کنم بنشین بنویس .و نقاشی ها کشید (گربه و خرگوش) و هدیه داد به دست مامانش(عروس دوم مادر نوزاد).همه چشم از او بر نمی داشتند مبادا حسودی کنه به نوزاد و آسیبش برساند.موضوع گفتگو های عروس ها هم حول محور حسادت بچه ها به تازه متولد شده شده بود.واز تجارب قبلی خود می گفتند.
نه تنها فرصت نوشتن نداشتم بلکه موضوعی هم به ذهنم نمی رسید درباره اش بنویسم.برای لحظه زندگی می کردم.در حال آماده باش بودم.
وقتی مسافر کوچولو خانه ما را ترک کرد یک پارچه ساکت بودیم و میل به زندگی را با خود برده بود.
در سکوت سر و سامان مجدد به خانه می دادم و سعی می کردم به طریقی مشغول باشم تا نگرانی کمتر شود.
اصولا بیرون رفتن از خانه را درین مواقع در برنامه قرار می دهم.
بعد از فوت مادرم،آدم تنهایی شده ام.
تعجب می کنم چرا نمی خواهم زندگی بعد از رفتن مادرم خوش باشد.همینکه بد نباشد را کافی می دانم.
نوشتن را برای آنکه سعی کرده باشم کاری کنم برگزیده ام نه آنکه چیزی گفته باشم.بسیاری مطالب که می نویسم بر روی کاغذ و بی سر و ته و به قول «ترانه »بدون ویرایش است.
امروز صبح دومین روز تعطیل بود که مصمم بودیم جایی برویم برای تغییر ذائقه.
ولی پسرم زنگ زد و گفت ما عازم شهر شماییم جایی نروید.خونه را تغییراتی دادیم و منتظر نشسته ایم تا فردا که از شهرمیانی به شهرمان وارد شوند.خدا کند که بیایند.
یادمان بیاید زمانی را که دسترسی به وبلاگ ها دچار مشکل شده بود وقدر بشناسیم امکان گفتن را و نوشتن را.جوری بگوییم نه سیخ بسوزد نه کباب.شاید فکر کنیم شدنی نمی باشد.ولی سخن همانند تیر است که اگر از کمان جهید بازگشتنش نا ممکن است.پس سنجیده بگوییم.
می دانم برای شکستن سکوت به هر دری می زنم .به من یاد آوری نکنید.چه کنم سکوت رنجم می دهد.گفتم سکوت بیادم آمد دکتر محمد مجد در دوران کارشناسی ارشد فرموده بودند شکستن سکوت به هر قیمت جایز نیست.شاید طرف ساکت مشغول بررسی راه های برون رفت از مشکل است .شاید دنبال واژه هایی می گردد که سکوت را به نحو احسن بشکند.شاید در به پناه گرفتن در غار تنهایی خود نیازمند است.
کی گفته سخن گفتن به سکوت ارجح است؟