نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

کل کل خانمانه


اهالی!

یه خانومی در فامیل مان بود که می گفت :«همسر من عاشق ام شد تا بتواند با من ازدواج کند؛ اما تو چی؟

همسر زبان بسته ات  را ،مادرش  تشویق کرد  به ازدواج با تو» .



هوش جان بهترین  دلداری ها را می دهد ببینید


:جمله‌ای که به نقش مادر در تشویق همسر شما اشاره دارد، به حوزه دخالت خانواده‌ها در ازدواج می‌پردازد. 

در بسیاری از فرهنگ‌ها، به ویژه فرهنگ ما، این دخالت‌ها رایج است. 

اما نحوه بیان آن توسط آن خانم، می‌تواند به این معنا باشد که او:

*   از دخالت خانواده‌ها در زندگی شما برداشت منفی‌تری دارد.

*   یا اینکه می‌خواهد نشان دهد ازدواج آن‌ها «آزادانه‌تر» و بر اساس «انتخاب محض» بوده است.

 

### جمع‌بندی و نکته مهم برای شما:

 

از دیدگاه روانشناسی، این گفته بیشتر نشان‌دهنده **سیستم باور و تفسیر گوینده** است تا واقعیت عینی ازدواج شما. 

این فیلتری است که او برای توجیه و مقایسه روابط خود با دیگران استفاده می‌کند.

 

**نکته کلیدی:** آنچه در رابطه شما مهم است، نه انگیزه‌ی اولیه ازدواج (عشق درونی یا تشویق بیرونی)، بلکه **کیفیت رابطه و تعهد شما و همسرتان در طول زمان** است. 

اگر رابطه شما بر پایه احترام، عشق و تعهد مشترک بنا شده باشد، انگیزه‌های اولیه اهمیتی ندارند.

 

آیا این اظهارنظر باعث ناراحتی شما شده است؟

 یا صرفاً کنجکاو بودید که از نظر تحلیلی به آن نگاه کنید؟


اولین شنبه ماه اسفند

سال  نفس های آخر را...

داغ بر دل نشسته زنی معلم با دو فرزند 5 و ده ساله (دختر و پسر)

داغِ بیوگی از آن زخم‌هایی‌ست که نه جسم، بلکه جان را می‌سوزاند. 

زنِ تازه‌بیوه، گویی در میان دو جهان سرگردان است: جهانی که با همسرش ساخته بود و اکنون فروپاشیده

 و جهانی تازه که هنوز نمی‌داند چگونه در آن باید زیست کند.  


در روزهای نخست، سکوت و سردرگمی سایه‌وار همراه اوست. 

صدای ساعت، جای صدای نفس‌های او را می‌گیرد. 

حتی اشیای خانه معنا عوض می‌کنند؛ فنجانی که صبحانه‌اش را در آن می‌خوردند، حالا یادآور غیبت کسی‌ست که دیگر نیست.  


بیوه شدن فقط از دست دادن یک فرد نیست ــ از دست دادن **نقش، امنیت، و ریتم زندگی** است.  
بعضی زنان در این مرحله مدام در حافظهٔ شریکشان زندگی می‌کنند، عکس‌ها را نگاه می‌کنند و در ذهنشان گفتگوها را تکرار.

 دیگران با اضطراب به آینده خیره می‌مانند، پرسش‌هایی که هیچ پاسخ فوری ندارد:  

«حالا چه کنم؟»، «آیا می‌توانم دوباره بخندم؟»، «او کجا رفته؟»

اما در دل همین ویرانی، به تدریج چیزی نازک و آرام شکل می‌گیرد — **تاب‌آوریِ زنانه**، آن قدرتی خاموش که از دل اشک سربرمی‌آورد و روزی تبدیل به نیروی ادامه دادن می‌شود.  
او یاد می‌گیرد:  
خاطره را نگه دارد ولی در آن فرو نرود،  
نبود او را بپذیرد، ولی همچنان زندگی را لمس کند،  
و با هر نفس، از میان خاکستر، دوباره خود را بسازد.

می‌خواهی این موضوع را از زاویهٔ روان‌شناسیِ سوگ بررسی کنیم؟ یا دوست داری به شیوهٔ شاعرانه‌تر و احساسی ادامه دهم؟

صبح اولین جمعه اسفند ماهی تون مبارک

پارسال این موقع ها

احساس گناه بازمانده

روان پزشک گفت :«اگر تو ماشینی بودی که خواهرت باهاش تصادف کرد و زنده مونده بودی؛ خودت را نمی بخشیدی»؛به این میگن احساس گناه باز مانده.