نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

وقتی می نویسی اطلاعاتی را از خودت افشا میکنی.به همین دلیل از نوشتن خود داری می کنی.نگه داشتن بعضی اطلاعات انرژی بر است.همواره در حال سبک، سنگین کردن اطلاعات درون خود باش.بعضی خبر ها را بسوزان و برون ریزی کن.اطلاعات سوخته به درد مانور دادن روی شان نمی خورند.

حمال نباش.حامل سنگینی اطلاعات نباش.خسته میشی.انرژی ات را جای بهتری می تونی خرج کنئ.خودت قاضی باش و قضاوت کن کدام خبر ارزش حفظ کردن نداره.برای بعضی آدما کوچک ترین خبر اندرونی تو خوراک محسوب میشه.کمک کن از اخبار و اطلاعات درونت خبرهای با مزه ساخته شود.

بعضی آدما وقتی میگن دلم برای نوه پنج ساله ام می سوزه که والدینش اونو از خود می رانند تا برد اقتصادی کنند ،خود را لو میدن که استعداد دلسوزی دارند و ازشان سو استفاده میشه.

تو نمازت را بخون

از اینکه نماز نمیخواند ناراحتم.

میگه اون نماز خوان ها وضع مملکت مون را به این روز انداختند بازم میگی نماز بخون؟

گفتند اقتصاد مال خر است.حالا کالا برگ دست تان بگیرید بروید تو صف کالا های اساسی

نمی خواهم اصرار کنم.ولی ناراحتم.

خودم اگر کور سو ایمانی نداشتم در زندگی سختی ها را تاب نیاورده بودم.

برادرم بارها  گفته :  کاش همه مثل خواهرم دست شان به دامن خدا بود.من بابت او دغدغه ای نداشتم.


دیروز ساعت 4 دوتا نوه توسط مادرشان به خانه من تحویل داده شدند .با نوه پنج ساله (دختر زیبا)رفتیم مهد کودک دو زبانه روبرو مجتمع مسکونی .به او اجازه دادند سر کلاس به طور رایگان حضور به هم رساند بعد شماره تلفن مامانش و باباش را گرفتند تا مجاب شان کنند از روز دوشنبه نامنویسی اش کنند تا زبان بیاموزد حین بازی و تفریح با سی دی های آهنگین.خدا کنه عروس خانم و پسرم قبول کنند تا هر شنبه و دوشنبه باهاش همراه شوم و بروم تا بیفتد رو غلتک.هنوز که هنوزه در سن 5 سال و دو ماه هجده روزه گی حاضر نشده مهد و پیش دبستانی برود.میخواد فقط موی دماغ مادرش باشد

دکتر برام یه قرص خاص به   نام استئوفوس 70 نوشته و فرموده صبح ناشتا هر هفته یکی خورده شود(تا هشت هفته)  و تا یک ساعت بعد از خوردنش نخوابم و ایستاده یا در حال راه رفتن باشم.

- سه شنبه گذشته ،عمو جون بزرگ   پسرام قول داده بود بیاد خونه مون عروس و پسرم را ملاقات کنه و احتمالا کادو تولد نو رسیده را دهد که نیامد و   من به یاد حرف دخترش افتادم که بهش گفته بود:« عمو گندم کاشته تو جو(وقتی گفته  بود به دخترش ازدواج کن .منم نوه می خوام).» اشاره به ضرب المثل : (گندم از گندم بروید ؛جو، ز ،جو).(چون برادر زاده های همسر معتقدند عمو شان(همسر جان)به بچه هاش توجه ویژه داشته)از حق نگذرم (زیادم بدک نگفته اند ).

یک هفته ای بر من گذشت که همش سر پا در آشپزخانه و کنار تخت بچه وایستاده بودم.

پی نوشت:

صد سال پیش در چنین روزی مادر بزرگم پدرم را به دنیا هدیه داده بود،روح پدرم و مادرش در ملکوت اعلی با فرشتگان محشور باد.

راستش من نمی خواستم بیمار روانی را به چشم ببینم.

نمی خواستم ببینم یا بدانم بیماری وجود دارد که روانش عیبناک شده.

نمی خواستم خوش بینی و شادی ام صدمه ببیند.

میخواستم همیشه دنیا  گل و بلبل باشد.

ولی خب این هدف یه کبک که سرش را زیر برفا می کنه هم هست.

این همسر خدا خوب کرده من(اصطلاحی است در بین اطرافیان من به جای بد و بیراه گفتن)وقتی دید من بعد از کار آموزی در بخش روان دمغ هستم ولی وقتی در بخش کودکان تمرین مدیریت می کنم هضمش براش سخته هی فرم هایی را از روزنامه برام جدا ساخت که ارشد روان را تحصیل کنم(توجیه است ؟نمی دانم)

به هر حال در دوره لیسانس رشته پرستاری یه دوره ای داشتم بخش روان که مربی مان زنی آمریکایی وهمسر یکی از پزشکان شهر بود.

او هر روز که با ما ملاقات در بین بیماران داشت؛ بیماران را تشویق به پختن شیرینی می کرد و حتما معتقد بوده اگر دنیا آنجوری نیست که دوستش بداریم بهتره تغییری به آن بدهیم که خودمان دوست داریم  باشد.

در بخش روان دلم کباب می شد برای بیماران،و البته وحشت زده می شدم کارگر جنسی ببینم در آنجا که ازش سو استفاده شده.

پدر جان !مادر جان!

آیا می دانستید دخترک لطیف تان را به رشته سخت پرستاری فرستاده اید ؟

تازه سخت ترین بخش از نظر روحیه؟

شاید بعد ها در من تغییراتی به وجود آمد و پذیرش بیماران و بخش برام آسون شد.

شاید هم نشد و من به دلیل آسیبی که دیدم زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم شدم