زنگ زدم به ...گفتم :«خونه ای بیام دیدنت؟»
گفت :«خونه هستم ولی یه مهمون دارم عارف و عابد و مسلمانست ،دوست ندارم چشمش بیفتد به تو ،حیثیت و آبروم براش زیر سوآل رود »»
هر آنچه اصرار کردم نمیخواد این انباری را رنک بزنی ،وسایلش را جا به جا کنی،گوش نداد که نداد،چشم اش را باید برای سومین بار ببرد چشم پزشک.
«کوری, عصا کش کور دگر شود»حکایت ما دوتاست.
برام نوشته قلم خوبی دارید در مورد خاطرات تیمارستان بیشتر بنویسید. اگر نزدیک بودید، هر روز دیدن تان میآمدم تا برایم تعریف کنید.
خودم هم احتمال میدادم دیدنی و شنیدنیه که رفتم تو بخش ولی گاهی خودشان هم افسانه پردازی می کنند و سر ِ کار میذارندمون
وقتی دوتا خواهرم را در حادثه تصادف از دست داده بودم، حسابی تنها شده بودم.
همسر جان که حسابی نگرانم بود بدون هیچ گفتگویی فقط نگاهم می کرد ، امکان نداشت جایی ,تو فکر روزهای گذشته باشم و او جلوی روم ،زُل نزده باشه بهِم،یعنی :«دارمت،آی دارمت،هنوزم دوست دارمت».
به صلاحدید هام وقعی نمی گذارد،امروز باهم رفتیم مرکز چشم پزشکی فیض،تا ببینند چرا چشمش ملتهب است،(دیدش مشکلی نداشت),آنتی بیوتیک اش دادند و ضد حساسیت،(عجب مرکز آماده به خدمتی داره شهرمان)«جا ا ا ن».
یکی از بیماران بستری در بخش روان،یه خانم فوق العاده زیبا و رعنا بود به نام...،(نمیشه نام بُرد),، که خواهرش در تصادف جاده قوچان به مشهد (در سفر زیارتی) ،،فوت شده بود و دو فرزند و شوهر خواهره ،زنده مونده بودند،
با مهربانی رفته بود خونه خواهره ،تا بچه ها احساس نکنند بی مادر شده اند و شوهر خواهره بدون عقد ازدواج...
مامانش با تو سَری ،کِشان ،کشان آورده بودش بیمارستان و بستری اش کرده بود(گفته بود ،دختری که حق خود را تشخیص ندهد ،یه دیوونه ـ روانی ) است ،اما خودش می گفت من کاملا متوجه هستم دارم چکار می کنم.
متاسفانه برادرش معتاد بود و مادره معتقد بود داداش اش در ازای دریافت مواد ،خواهره را به شوهر خواهره فروخته و دست تنها داره از حق و حقوق دخترش دفاع می کنه(چون برادرش ،به مامانه در این مسیر کمک نمی کرد و اختیار را داده بود به خواهرش و فرموده بود خودش باید تشخیص دهد چه کند.).
الغرض،دختره تو بخش همش قرآن می خوند و برای خواهر فوت شده اش دعا می کرد و به دکتر می گفت :«دکتر جان ،قسم به خدا من دیوونه نیستم ،مادرم ، همیشه با این شوهر خواهر، مشکل داشته و چون میدانسته خواهرم با شوهرش اختلاف دارند ،پس از مرگ او بیشتر ناراحته ،که چرا دخترش ناکام از دستش رفته و این زنده مونده و تازه دنیا هم به کامش گشته،و من بدون هیچ چشمد اشت ،برای خشنودی بچه های خواهر م رفته ام تو اون زندگی .ما خانواده فقیری هستیم و زندگی خواهرم کم و کسری توش نیست و من قادر به تهیه جهیزیه نیستم و مادرم می خواد منو در خانه ای نگه داره که برادران معتاد دارم و غم از آن زندگی سر ریز است.».
به دکتر گفتم :«حرف بی ربط نمی زنه».
مادرش کینه اون داماد را در دل داشت و بعد از مرگ دخترش، دیگه چشم دیدن نوه ها را نداشت و میگفت:« عینهو باباشون اند برام»(بی ارزش),و این دختره «نفهم» منو درک نمی کنه و آب به آسیاب دشمن من می ریزه و تمام این حرفایی هم که می زنه برای آنست که صبر نداره شوهر خوب گیرش بیاد ،این مرد صابونش به تن من خورده و «آزموده را آزمودن خطاست»و من اجازه نمی دم از یه سوراخ ،دوبار گزیده شوم ،در جا یی که «خر هم ، تو پُل ،دو بار ،پاش گیر نمی کنه.».