ساعت ۵۰۳۰ صبح از خواب ناز بیدار شدم(یعنی ،چه خواب خوبی!).
به کدام خوابها میگن خواب خوب؟(بماند).
برای ادای فریضه( !)نماز صبح عجله کردم،چون کمی تاقسمتی وقت ،تنگ بود.
به یادم آمد دستور آزمایش خون دارم،لباس پوشیدم و به سوی
آ زمایشگاه ،سلانه سلانه،قدم زنانا (آخه ساعت شش و ربع بود)
بعد از ربع ساعت طی طریق کردن،جلوی آزمایشگاه بودم ولی کمی زود رسیده بودم و می بایست سه ربع ساعت دیرتر می رسیدم.پس شروع کردم قدم زدن در خیابان منتهی به پارک ، تا تکلیف پیاده روی صبحگاهی روشن شده باشد.
سر ساعت هفت و ربع ،پذیرش آزمایشگاه صدا زدن شما ره ۳،به باحه یک.شماره را نشان دادم و کارت ملی خواست ،نشان دادم و اسم و فامیل را چک کرد ،بعد فرمود ،«اریترو پویتین؟»نداریم ،برو آزمایشگاه مرکزی.
آه از نهادم برآمد ،بعد از یکساعت معطلی با زبان روزه؟
راه افتادم رفتم ایستگاه اتوبوس.سوار شدم.رسیدم آزمایشگاه مجهز شریفی.دوباره گرفتن نوبت،دوباره نشستن تو صف،تا اینکه ساعت هشت و ربع ،خوشحال و شادمان برگشتم خونه،تو راه، خرید سبزی و میوه را هم انجام دادم. دیدم خیابان جلو نانوایی شلوغه ،تعجب کردم.گفتند اینحا پیرمرد کهنسالی،زندگی را بدرود گفته.
رفته بودم خونه خاله ام عید دیدنی،سعید پسر بزرگه خاله ام سوآل کرد :«این جریان که میگن فلانی جنون داره را برام توضبح بده.یعنی چطوریه؟»
گفتم:« جنون یه اصطلاحه که یعنی جن خودش را در کالبد(تن),این آدم ، چپانده،علمی نیست.قدیمی ها تا می دیدند یکی، به شکلی عجیب از خود عا شان متفاوته ،می گفتند این را جن زده است.,یعنی شبیه آدما عمل نمی کنه دیگه».
بعنی غیر قابل پیش بینی است ،عجیب است،و ترسناک شده،تکلیف مون را باهاش نمی دونیم،گولش نمیشه زد،خر نمیشه, به قول اون تصنیف«من دیگه بچه نمیشم،دیگه بازیچه نمیشم».هشیاره.بدبینه.ممکن هر آن ،سر خشم بیاد.
هرچه هست, او دست به انتخاب راهی در زندگی خود زده ,که یگانه است،فرهنگ لغتش را نمی شناسیم, فقط خودش میتونه باز گشایی و افشا کنه ،منظورش چی بوده از گفتن بعضی واژه ها.
متن آهنگ محلی
مجنونم و مجنونم
من عاشقی دلخونم
باید که لیلا باشی
دنیا شده زندونم
دردم تویی ،درمونم*
خیلی دوست داشتم از کار بازنشسته شوم تا با خیال راحت در خانه...
وصبح ها دیر بیدار شوم .
چهل روز از بازنشسته شدنم گذشته بود که شبی(یک نیمه شب) با دردی شبیه درد در معده، از خواب بیدار شدم .با خصوصیاتی که از بیماران قلبی شنیده بودم احتمال دادم معده نباشد و قلب باشد .با دستگاه فشار سنج یه فشار خون از خودم گرفتم، هفده(۱۷)رو ی ده(۱۰) را نشان می داد ،شنیده بودم تا بیست هم برسد نباید خودم را ببازم.پس خونسردی خود را حفظ کردم و از جا برخاستم رفتم یه لیوان آب ولرم ، با آبلیمو و عسل آماده کردم و نوشیدم و باز آمدم بر مبل لمیدم و دوباره فشار گرفتم ،شده بود شانزده(۱۶) روی نه و نیم.(۹:۵).
با خود گفتم اگر امشب ،شب آخر عمرم باشد فقط مامان را دعا کنم ،چون او خواهد سوخت.گفتم آ خدااا جان!برادر جوانم ،شش ماه پیش جان شیرین به پیشگاه ا ت تقدیم داشته،اگر هم من امشب جان دهم(که جانم شیرین تر از او نیست)مامان چه خواهد شد؟پس اگر برای خود چانه زدن پسند تو نیست، به خاطر مادرم مرا دریاب.نخواستم همسر جان را از خواب شیرین و عمیق بیدار کنم ،چون احتمال می دادم ،نگران شود ،آرام آرام نقاطی از کف دست و کف پاها را فشار دادم(یعنی نوعی طب فشاری ناقص)و احتمال دادم رو به بهبود خواهم رفت و در عین حال اشهد هم خواندم ، یعنی این جان را که خدا داده ، اختیار دارد ، پس بگیرد.
دوباره فشار گرفتم ،دیدم شده پانزده(۱۵).
،آرام شدم و مطمئن ،گفتم میخوابم تا صبح شود،نماز صبح بخوانم.
صبح آرام ،آرام همسر را هم بیدار کردم، تا نماز بخواند ،گفتم :«میشه مرا دکتر درمانگاه ببری؟دیشب را در حالی سر کرده ام که...».
لباس پوشید و با هم رفتیم درمانگاه شهرک مون.
خانم دکتر جوان (عمومی)شرح حال گرفتند و فرمودند :«چیزی نیست ،نگران نباش».گفتم : ولی درد هایی این چنین ، قبلن نداشته ام،پرستارشیفت شب اورژانس ،(یکی از دانشجویان قدیمم بود)را صدا زدند و فرمودند ازش یه نمونه خون بگیر ، بفرست آزمایشگاه،
در آزمایشگاه فرد کشیک، در خواب بود ،بیدارش کرد ,، نمونه خون را داد بهش ، جواب آزمایش را گرفت و آورد نزد خانم دکتر،تا ببیند،
ای دل غافل!
خانم دکتر فرمودند :«کفش ها را دربیار و صاف بخواب و تکان نخور و فقط بگو میخوای کجا آنژیو شوی؟چمران یا میلاد؟».
به پرستار گفتند:« برگه انتقال بیمار بیاور ،آمبولانس را خبر کن،آماده ماموریت شود،»
به همسرم گفتند :«همراه آمبولانس حرکت کن به سوی بیمارستان قلب»،
نشان به آن نشان،ساعت یک بعد از ظهر روز ۱۴ مهر سال ۱۳۹۹ من از اتاق آنژیو بیمارستان چمران ،با برانکارد ،به بخش قلب انتقال یافتم.
سلام.شما هم مث من نسبت به مامان خود تعصب دارید؟
سال ۱۳۵۸، روزی رفته بودم خونه عمه جون بزرگم،زنی از فامیل بابا، (عمه فاطمه نسا)مهمون خونه عمه بود،گفت :«مامانت ،از وقتی که عروس خانواده ما شد،رو چشم مان جا داشت»،از آنجا که نسبت به مامانم تعصب خاص داشتم ،رفتم کتابفروشی سر کوچه عمه،براش یه کتاب مفاتیح الجنان به قلم شیخ عباس قمی خریدم و آوردم بهش هدیه دادم ،حالا هر سال ماه رمضان ،شبای قدر یادم میاد که می گفت: :«دیشب در خاطرم بودی،دعات کردم».
میگم:«شاید دعاهای او بوده که...».
پی نوشت«اسم عمه جون بابام ،فاطمه نسا بود»