نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

شبی بر بالین پسر به بیداری گذشت

طفلکی ( داماد پسر)به علت  لارنژیت،حال خوبی نداشت و زیر  بارون هم ماشینش باطری خالی کرده بود و یکساعت زیر بارون مانده بود تا کمک بهش برسد.شاید خوردن دمنوش آویشن و شلغم کمکش کردتا خوب  خوابش ببره.البته دمنوش چهار تخمه و شربت دیفن هیدرامین هم خورده بود.

مهلا

یکی از دانشجویانم در سالهای تدریس« مهلا» بود.«مهلا »ریز نقش و جمع و جور و به قول مادر بزرگ مادری ام « دُتِکی» بود.

من ازش برای پسر داییم «فرزاد»که نرمخو و ملایم بود، ،خواستگاری کرده بودم.گرچه« مهلا »  محترمانه رد کرد و بهانه آورد می خوام ادامه تحصیل بدهم ،

باحناق

هر دو پسرم باحناق ندارند ،گرچه عروس بزرگترم خواهر دارد.بیمار روانی بستری در بخش مردان می گفت :«باجناق وجودش برای ادم،مث سوراخ آخرین کمر بند است».و من خیلی مایل بودم دانشجوهای پسر به من نیز بگویند چرا خنده شان گرفت از استدلال او.

محاسبه عمر

جمعه هفته قبل نوه ام (علی)در خانه عمویش صبح کرد.وقتی بیدار شد به من گفت :«مادر جان!عمویم در تهران خواهد ماند و دیدارش برایم دیر به دیر اتفاق خواهد افتاد».دل مهربانش را فدا شوم .غمگین به نظر می رسید.

با این حساب دومین جمعه است که مادر شوهر دومین عروس خانم هستم.حالا باید بنویسم:«من،رضوان، مادر بزرگ دو نوه و مادرشوهر دو عروس هستم».

یادش به خیر بهمن سال ۶۱ ،  که خودم دختر جوان(,۲۴ساله)و دانشجو بودم و اصلا فکر نمی کردم ایند ه ای بدین شکل داشته باشم.اما مشغول بحث و گفتگو با همسر بودم تا زندگی جدیدی پایه ریزی کنیم.۴۱ سال گذشته و من متفاوت فکر می کنم.

یک هفته گذشت

روز مبعث بود،پنح شنبه بود،پسر بزرگم تو جاده بود،روز موعود فرا رسیده بود.تا ساعت ۳ عصر فرصت داشتم آماده شوم.به آرامی روز سپری شد .

لحظه خواندن خطبه عقد، همه مدعوین و من در حال دعا کردن برای خوشبختی عروس و داماد بودیم.

ممنون میشم دعا کنید خونه شون هم آماده بشه و از هول در بیام.

سه ماه سخت را پشت سر گذاشته ام و دعاهای شما ،سر پا نگهم داشته.