خبر نداشتن ،بهتره یا خبر داشتن؟
شنیده اید :«بی خبری ،خوش خبریه».
پس چرا در صدد کسب تازه ترین خبریم.
مهناز یکی از مددجویان بستری در بخش روانپزشکی فارابی بود که یه پسر و یه دخترش را داده بودند به شوهرش که در شیراز زندگی جدیدی تشکیل داده بود و...
مهناز هر روز صبح با دل خونین لب خندان به همه تحویل می داد،سطل زباله را در بغل می گرفت و شروع می کرد ضرب گرفتن تا دل همه را شاد کند و پرستار بخش خطاب به او می گفت :«مهناز!»یعنی نکن و بعدخطاب به همکارانش می گفت: «مهناز دوباره معرکه گرفت ».
زهرا مینا کار پرستار با سابقه بیست ساله می گفت :«مهناز تو دلش غم دوری از بچه هاش شعله می کشه ،درد غم را می شناسه ،میخواد دیگران چنین غمی را حس نکنند وگرنه گزارش شده دیشب تو تختخوابش آروم ،آروم اشک می ریخته ».
دانشجوها تازه وارد به بخش از رفتار مهناز خوش شان می آمد ولی این فقط تا زمانی بود که مهناز تحت درمان داروی ضد خلق بالا بود.
مهناز یه برادر داشت پدرش معلم و مادرش آشپز ماهر بود.زیبایی اش باعث شده بود شوهرش خیلی پول خرجش کند ولی با تولد فرزند دومش ناگهان بد رفتار و تحریک پذیر شده بود.
یه خانم پرستار محترم در بخش مردان با تحصیلات کارشناس ارشد کار می کرد که دارای دو پسر بود.همسرش که کارشناس ارشد شیمی بود در فولاد کار می کرد ازش خواسته کار در بخش را رها کند برود آموزش دانشگاه و سوابق خود را نادیده بگیرد خیلی از دست شوهرش ناراحت بود به من زنگ زد و نالید.
مدرسه که می رفتیم،از ما میخواستند انشای مان را بخوانیم،ما ننوشته بودیم که بخوانیم ،چرا که نطق مان را کور کرده بودند ،اعتماد نداشتیم بنویسیم، مقبول می افتد.
اما در کلاس ما دخترکی بود که می نوشت از رفتن هاش به خونه مادر بزرگش و بازی هاش با دختر خاله هاش.
می نوشت هر جمعه صبح زود با مادر و سه تا خواهرش به خانه مادر بزرگ می روند تا خانه تکانی اساسی کنند خونه مادر بزرگ را که پنج شنبه ها میزبان زن دایی ها و بچه هاشون بوده.
خاله های دختر هر دو بزرگتر از مامانش بودند و دختراشون با فاصله سنی کمی از برادران شون کوچکتر بودند و زن دایی ها، پسر بچه های کوچولو و شیطون داشتند و متفاوت از دختر خانم و خاله ها و دختر خاله ها بودند.
گاهی اوقات دخترک از کفتگوهای خاله هم می نوشت و صدای شلیک خنده در کلاس بلند می شد.