خوابی دیدم وبیدار شدم.صدای بغ بغوی کبوترایی را شنیدم که در شکاف بالای پنجره اتاق خواب در حیاط خلوت محتمع مسکونی لانه سازی کرده اند.گویا اونا هم در طول شب یکی دوبار بیدار میشن و لحاف رو بچه شون را صاف و صوف می کنند وبلاگ هایی۰ را خوندم تا ساعت ۴ شد .احساس کردم انگشتان دستم ورم داره شاید دیروز نمک بیشتری در غذایم بوده.چراغ خاموش چند تا بازی تقویت هشیاری انحام دادم.بیادم اومد روز قبل را که آقای فروشنده شال و روسری به من گفت «مادر!روسری را ببر و در جشنها بپوش و دعا کن خانمم به سلامتی فارغ شود و چشمم به جمال دخترم بعد از نه ماه روشن بشه»
پسرم غلتک چسبی مو جمع کن دیجی کالا سفارش داده برام و دیروز به دستم رسید تا از دردسر وجود موها بر لباس،(که آدمو بی انضباط نشان میدهد)رهایی یابم .
چرا به ذهن من نرسیده بود چنین وسیله ای اختراع کنم؟!؟
شصت تا برگ چسبناک داره و دسته اش سیاهه.
از ساعت یک( که بی خواب شده ام ) تا حالا دارم وبلاگ میخونم.
امروز را از ساعاتی پیش شروع کردم.هوا ابریه و من ۶۶ سالگی را آغاز کردم در زیر باران با قدم زدن بدون چتر.تو دلم خبراییه که از وصف آن معذورم.چون ممکنه مورد قضاوت ناعادلانه قرار گیرم.تا روز ۱۴ شعبان که تهران هستم روزها طولانی به نظرم می رسد.
۶۵ سال پیش در چنین روزی،البته غروب آفتاب، مادر بزرگ سراسیمه ،مجبور شده مامای محلی را خبر کند، به فریاد دختر اولش برسد و مامان در چهارمین زایمان خود صاحب دختری کم وزن و نه چندان زیبا شده تا دختر اولش صاحب خواهر باشد.
طفلکی ( داماد پسر)به علت لارنژیت،حال خوبی نداشت و زیر بارون هم ماشینش باطری خالی کرده بود و یکساعت زیر بارون مانده بود تا کمک بهش برسد.شاید خوردن دمنوش آویشن و شلغم کمکش کردتا خوب خوابش ببره.البته دمنوش چهار تخمه و شربت دیفن هیدرامین هم خورده بود.