مادر ببخشید از دستت عصبانی شدم و چینی و بلور های تو ویترین را شکستم آخه می دونستم چقدر دوست شون داری ،برای اینکه به حرفام گوش نمی دادی ،بیا منو از بخش مرخص کن ببر خونه ،اینجا شبا خوابم نمی بره قرص خواب میدن،اینجا موبایلم را ازم گرفته اند،اینجا ملاقاتی نمیاد آدم دلش یه چیزی میخواد بخوره چیزی پیدا نمیشه من خونه را بیشتر دوست دارم آخه چرا منو از خودت و خونه می رونی؟اینجا خیلی ها بدحال میشن به تخت مهار شون می کنند من دلم آتیش می گیره پرستارا کاری به من ندارند ولی بخش شلوغه پر از همهمه است چطور مژگان خواهرم تو خونه باشه با هم جیک و پیک کنید اون وقت من اینجا دور افتاده از همه؟درسته می برندمون کار درمانی بافتنی می بافیم ،موسیقی گوش می کنیم ،خب همینکارا را تو خونه هم میشه انجام بدم،قول میدم داروهامو سر موقعش بخورم،کاری به کار کنترل تلوزیون نداشته باشم ،غذامو که خوردم،ظرفم را بشورم ، تو کار خونه کمک کنم
«آدم غربزده راحتطلب است. ماشینش که مرتب بود و سر و پزش، دیگر هیچ غمی ندارد. معمولاً تخصص ندارد. همه کاره و هیچ کاره است. در هر جمعی حرفهای دهن پرکن میزند و خودش را جا میکند. آدم غربزده شخصیت ندارد. چیزی است بیاصالت. خودش و خانهاش و حرفهایش بوی هیچ چیزی را نمیدهد. بیشتر نماینده همه چیز و همه کس است. آدم غربزده قرتی است. زن صفت است.» از کتاب «غربزدگی» جلال آلاحمد
سال ۱۳۴۱ بود که جلال آلاحمد «غربزدگی» را برای مبارزه با استبداد و استعمار، استفاده و برای آشنا کردن مردم با توطئههای غربیان خلق کرد.
جلال غربزدگی را مثل گرمازدگی به عنوان بیماری درنظر میگیرد و اینطور توضیح میدهد: «غربزدگی میگویم همچون وبازدگی و اگر به مذاق خوشایند نیست،
درباره سایر ویژگیهای آدم غربزده جلال میگوید: «به هیچ چیز اعتقاد ندارد. اما به هیچ چیز هم بیاعتقاد نیست. خودش باشد و خرش از پل بگذرد، دیگر بود و نبود پل هیچ است. نه ایمانی دارد، نه مسلکی، نه مرامی، نه اعتقادی، نه به خدا یا به بشریت. حتی لامذهب هم نیست. هرهری مذهب است. گاهی به مسجد هم میرود. همانطور که به کلوپ یا سینما میرود. اما همه جا فقط تماشاچی است.
امروز یازدهم آذرماه، صدمین سالروز تولد جلال آلاحمد است. روشنفکری که مقالات، قصهها و قلم خود را برای مقابله با غربزدگی آن روزهای کشور به کار برد.
کاش از تهمت خر خون نهراسید ه بودم تا کتابهای درسی ام را از بر شده بودم.من که واو مجلات را هم جا نمی انداختم اگر همون قدر درس خونده بودم حالا چه جایگاه و موقعیتی داشتم صد افسوس که دوران خوب کودکی و نوحوونی و جوونی را هدر دادم و از هر کار مثبت و مردم پسند روی گرداندم تا اثبات کنم خودم مهم ام.
امروز چهاردهمین روز است که درد ناحیه سینه دارم بعد از تصادف اتوموبیل مان در ورودی شهر تهران(خیابان بسیج،روبه روی بیمارستان بعثت).
درد ها همچنان در جناغ سینه و دنده ها حس می شود.
اگر ضربه شدیدتر از پشت به ماشین وارد آمده بود صندلی از جا کنده شده بود و در شیشه جلو خورده شده بود و الان به جای درد ها در سینه ،مشغول مضمحل شدن در خاک سرد گور بودم.(کسی از فردای خود خبر ندارد).
و چه گونه خبر می رسید به سه برادرم که دیگر خواهر ندارید و آنان چه سوگوار می شدند!و دیگر وبلاگم به روز نشده بود تا شما حدس بزنید مرا چه شده دیگر ننوشته ام.هر دوتا هفته را گریه کرده ام که چرا از قبل خبرم نکرده بودند چنین حادثه رخ می دهد.
ساعت ۱:۴۰ (!!!!)بیدار شدم و خوابی را که دیده بودم تو دفترم نوشتمش(یاد داشت کردم ).بعدیه لیوان چایی دم کردم و با شوکولات تلخ خوردم.و نشستم به وب گردی .تا اینکه پیامی ذهنی گفت :«وقت تلف نکن ،از آپارات سرچ کن آذرخش مُکری و هر چه پیدا شد غنیمت بدان و گوش کن، الان ذهنت فِرِش (تازه) است یادت خواهد ماند»/
نتیجه اش را رو هوا زدم و تا آخر گوش دادم ،نگاه به ساعت کردم دیدم به به ! یک ساعت و هفده دقیقه گذشته و من با حوصله گوش داده ام(۳:۵۰) .به خودم آفرین گفتم و در ذهنم مرور کردم یه خلاصه اش را و از خودم ، با خوردن بادام و انجیر خشک ، تقدیر به عمل آوردم .یکی دوتا کامنت برای دوستان ، گذاشتم و یکی دوتا نوشته های چکنویس وبلاگم را خوندم و گفتم باخود:
«ز نیرو بود مرد (فرد ) را راستی ،ز سستی کژی آید و کاستی».