مدرسه که می رفتیم،از ما میخواستند انشای مان را بخوانیم،ما ننوشته بودیم که بخوانیم ،چرا که نطق مان را کور کرده بودند ،اعتماد نداشتیم بنویسیم، مقبول می افتد.
اما در کلاس ما دخترکی بود که می نوشت از رفتن هاش به خونه مادر بزرگش و بازی هاش با دختر خاله هاش.
می نوشت هر جمعه صبح زود با مادر و سه تا خواهرش به خانه مادر بزرگ می روند تا خانه تکانی اساسی کنند خونه مادر بزرگ را که پنج شنبه ها میزبان زن دایی ها و بچه هاشون بوده.
خاله های دختر هر دو بزرگتر از مامانش بودند و دختراشون با فاصله سنی کمی از برادران شون کوچکتر بودند و زن دایی ها، پسر بچه های کوچولو و شیطون داشتند و متفاوت از دختر خانم و خاله ها و دختر خاله ها بودند.
گاهی اوقات دخترک از کفتگوهای خاله هم می نوشت و صدای شلیک خنده در کلاس بلند می شد.
اون بیچاره ها تمیز میکردند به جرم دختر بودن؟؟؟
چه دختر بامزه ای بوده استعداد نوشتن داشته
چقدر آن زمانها زندگیها ساده و جذاب بود. من از آن دسته آدمهایی بودم که هم انشا می نوشتم و هم داوطلب خواندن بودم.
چقدر اون روزها خونه مادربزرگ ها شلوغ بود پر از همبازی و حرف زدن های بزرگترها
خونههای با صفا اگرچه پر رونق نبود.خاله هایی که هنوز ازدواج نکرده بودند ،همبازی های خوبی بودند برایمان.