نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

نوشتنی ها را ننوشتیم

مدرسه که می رفتیم،از ما میخواستند انشای مان را بخوانیم،ما ننوشته بودیم که بخوانیم ،چرا که نطق مان را کور کرده بودند ،اعتماد نداشتیم بنویسیم، مقبول می افتد.

اما در کلاس ما دخترکی بود که می نوشت از رفتن هاش به خونه مادر بزرگش و بازی هاش با دختر خاله هاش.

می نوشت هر جمعه صبح زود با مادر و سه تا خواهرش به خانه مادر بزرگ می روند تا خانه تکانی اساسی کنند خونه مادر بزرگ را که پنج شنبه ها میزبان زن دایی ها و بچه هاشون بوده.

خاله های دختر هر دو بزرگتر از مامانش بودند و دختراشون با فاصله سنی کمی از برادران شون کوچکتر بودند و زن دایی ها، پسر بچه های کوچولو و شیطون داشتند و متفاوت از دختر خانم و خاله ها و دختر خاله ها بودند.

گاهی اوقات دخترک از کفتگوهای خاله هم می نوشت و صدای شلیک خنده در کلاس بلند می شد.



نظرات 4 + ارسال نظر
قره بالا دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1402 ساعت 18:42 http://Www.eccedentesiast33.blogsky.Com

اون بیچاره ها تمیز می‌کردند به جرم دختر بودن؟؟؟

ماهش دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1402 ساعت 15:44 http://badeyedel.blogsky.com

چه دختر بامزه ای بوده استعداد نوشتن داشته

آدم چاق یکشنبه 5 آذر‌ماه سال 1402 ساعت 18:14

چقدر آن زمانها زندگیها ساده و جذاب بود. من از آن دسته آدمهایی بودم که هم انشا می نوشتم و هم داوطلب خواندن بودم.

لیلی یکشنبه 5 آذر‌ماه سال 1402 ساعت 15:52 http://Leiligermany.blogsky.com

چقدر اون روزها خونه مادربزرگ ها شلوغ بود پر از همبازی و حرف زدن های بزرگترها

خونههای با صفا اگرچه پر رونق نبود.خاله هایی که هنوز ازدواج نکرده بودند ،همبازی های خوبی بودند برایمان.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد