مادر ببخشید از دستت عصبانی شدم و چینی و بلور های تو ویترین را شکستم آخه می دونستم چقدر دوست شون داری ،برای اینکه به حرفام گوش نمی دادی ،بیا منو از بخش مرخص کن ببر خونه ،اینجا شبا خوابم نمی بره قرص خواب میدن،اینجا موبایلم را ازم گرفته اند،اینجا ملاقاتی نمیاد آدم دلش یه چیزی میخواد بخوره چیزی پیدا نمیشه من خونه را بیشتر دوست دارم آخه چرا منو از خودت و خونه می رونی؟اینجا خیلی ها بدحال میشن به تخت مهار شون می کنند من دلم آتیش می گیره پرستارا کاری به من ندارند ولی بخش شلوغه پر از همهمه است چطور مژگان خواهرم تو خونه باشه با هم جیک و پیک کنید اون وقت من اینجا دور افتاده از همه؟درسته می برندمون کار درمانی بافتنی می بافیم ،موسیقی گوش می کنیم ،خب همینکارا را تو خونه هم میشه انجام بدم،قول میدم داروهامو سر موقعش بخورم،کاری به کار کنترل تلوزیون نداشته باشم ،غذامو که خوردم،ظرفم را بشورم ، تو کار خونه کمک کنم
این مریض حالش خیلی بده؟ به نظرم با کمی مدارا خوب میشه.
حال خوبی نداشت و مادرش مستاصل بود .دکتر فرمودند تاب بیاور و اعتناش نکن.
اگه تو خونه این کارا رو میکردن که خوب بود. تا میرن خونه اول همه درمان رو رها میکنن. کاش یه بخش مجزایی برای بیماران نوجوان و خوشحالتر داشتیم تا کمتر از دیدن شرایط بعضی از بیماران شدید آسیب ببینن. همهاش اثر نبود بودجه کافیه.
از مادرشان فرمان نمی برند و دارو خوردن را ترک میکنند.در بخش از اهرم های فشار استفاده میشه
بغضم گرفت
آخی ،عزیزم
چقدر سخته