نوه کوچولوی ده و نیم ساله ام (علی)با مادر بزرگش(مادر محترم مامانش سیده زهرا بانوی مهربان)،رفته مسجد محل و قرآن بر سر نهاده و دعا کرده.قربون دست و پای بلورینش شوم.
میگه در حالی که عسل در خواب ناز بود در خانه،من در مسجد بیدار بودم و قرآن بر سر داشتم.
میگم عزیزم !زیبای من!
نه تنها بر عسل تکلیف دینی نیست که بر تو هم نیست.
کاش به تو یاد می دادیم به عسل آزار کلامی ندهی.(به عسل میگه میخوام با جارو برقی بروبیمت و عسل جیغ می زنه نه منو جارو نکن».باباش میگه :عسل جان ماست .
و مامانش میگن عسل جان !علی دوستت داره.
و من تعجب می کنم از علی که چرا ازشنیدن جیغ بنفش عسل حظ می کند.
در چنین روز بسیار خواب رفتم.در مدت شش روزی که عروس خانم و پسر دوم اصفهان بودند از بس مراسم پا گشا داشتند خستگی هام فرصت در رفتن نداشتند.عموها و پسرخاله و داداشش افطار دعوت می کردند و روزها هم من در خدمت شون بودم.مهمان بازی رسم معمول زندگی من نیست.عید دیدنی در ماه رمضان هم حکایتی داره.به جرات میتونم بگم یک ماه بیگاری کوزت وارانه ، برای جلوه ای خوش داشتن
دوساعت و سه ربع ساعت است که مشغول قدم زدن در حاشیه رودخانه زاینده رود و طول خیابان چارباغ هستم.اصفهان شلوغ شده ،طبق بر آورد های شهر داری اصفهان ، سه میلیون تردد اتوموبیل ثبت شده
امروز تصمیم گرفتم صبح زود از خونه بزنم بیرون دیدم اوا چرا خیابونا اینقدر خلوته؟ماه رمضان و تعطیلات نوروز، خیابونای دیدنی میزبان بهار ،(شکوفه باران) را ،خلوت کرده.