اینو تصادفا یافتمش؛ و گوش دادم و حظ کردم.اگر فرصت کنی؛ گوش کنی؛کیف می کنی
دوست بداریم همدیگر را ، تا می توانیم.
روزانه نوشتن دو صفحه تراوشات ذهنی (بافتن آسمون و ریسمون به هم) برای ماهیچه های ذهن(!) جزء ملزومات است.
بد جوری تو ذوق بعضی ها خورد نوسانات مود بلاگ اسکای به طوریکه از نوشتن باز مانده اند(حالت فلج دست داده به من).
خوش خیال بودیم که دنیا همیشه همین جور میماند.
رفتم مرکز دیابت(کی؟شنبه گذشته)یه آقا اومده بود صحت اجرای تزریق انسولین را بررسی کنه(پیش کی؟)نزد خانم آموزش دهنده مرکز سر کار خانم ...(میگه دانشجوی سی سال پیش تون بوده ام).دلم کباب میشه برای مراجعین و خانم ...(دانشجوی اسبق)که داره بازنشسته میشه با نرم خویی و مهربانی،آموزش می داد.
امروز شنیدم برادر دوستم جان شیرین به جان آفرین تقدیم داشته.دوستم رفته بود دخترش را خارج از مملکت ببنه که خبر دار شد برادرش بیمارستان بستری هراسان خودش را رساند ولی خبر دار شد مدتها بوده که...ومتاستاز باعث شد عمر برادرش ...خیلی همدیگر را دوست داشتند .
صبح روز شنبه عازم هستم به سوی مرکز دیابت برای دستورات پزشک خاص خودم.صبحانه را آماده کرده ام روی میز برای همسر .بعضی داروهامو خورده ام بعضی را می برم و ناهار امروز هم که باقی مانده شام روز پنج شنبه(از مهمانی نوه ها و پسر وعروسم)دارم.تا عصر امروز میخواهم کلی کار کنم تا وقتی دوشنبه پسر و عروس(دومی) از تهران می رسند،متوجه تنبلی هام نشوند .خونه باید زیبا به نظر شان برسد و ندانند من اهل تمیز کاری چندان نیستم.خدا رحمم کند بتوانم بر خستگی یا تنبلی فائق آیم.و دیدار بعد از یک ماه خوشایند باشد.
تو بخش بستری بود.دختر پزشکش آورده بودش.تو روخانه داشته ظرفاشو میشستهاست.آب روان را پاک می دونسته.از روی پل الاغی عبور می کنه.ظرفا را دوباره می شوره. و چندین فقره عبور و مرور دیگر باعث می شود شستن ظرفا تکرار بشه و طول بکشد(بیش از حد معمول).