خواهر شوهرم مهمان مان بودند برای ناها،اومد خونه من به تنهایی،مطلقه است،به داداشش گفت: « تو باعث بدبختی منی،خواستی ازدواج کنی،منو دک کردی،گفتی شوهرش بدین،زنم مو دماغ نداشته باشه ».همسرم همکلاسی شوهرش بوده و خودش میگه:« به مادرم گفتم ؛موافق این ازدواج نیستم.تهمت می زنه».
خلاصه که ،ناهار کوفت مون شد
جالبه که او به ظاهر زندگی ما نگاه کرده و حتما با خودش گفته «این خوشبخت و من بدبختم،چون این میتونه خواهر شوهرخود را مهمان کنه ؛من نمی توانم» و به عوض خوشحال بودن که محترم شمرده شده ،ناراحت که من نیز اگر چنین شوهر ی میداشتم ؛چنین زن داداشی بودم.
خب مسلما من حفظ ظاهر می کنم؛جلوی قوم همسر.اگر دهانم پر خون هم باشه ؛جلویشان تف نمی اندازم بر زمین ؛مبادا پی ببرند در چه حال ام..زندگی هیشکی صد در صد مورد رضایت او نیست.بعضی ها بلدند صورت شان را با سیلی سرخ نگه دارند.
شاید هم حق داشته.ما چه می دونیم با چه ظرفیت روانی، چه میزان هجمه به او شده.
همسر ازش خواست خانه مان را ترک کند ؛ولی چون خلاف رضایت پروردگار می دانم راندن مهمان را ، از پسر بزرگم خواستم؛ ببوسدش و ببردش طبقه بالا و ازش دلجویی کند وجالبه بدانید ازآن روز می گوید:« هرچه خودش جلب است؛ فرزندانش مهربانند؛میدانم که به داداشم شبیهند .هه هه
شاید متوجه شده باشید مدتیست کمتر حرف می زنم.شاید به علت این باشد که خانم های آشنا در پارک (محل قدم زدنم) گفتند نبودی ببینی چه حادثه ای در پارک اتفاق افتاد و پلیس و نیرو انتظامی ساعت ها اینجا بودن و راه عبور بسته شده بود.(درهشتمین روز از دی ماه حین قدم زدن).
جوانی که یک فرزند و همسر هم داشته با پدر خود...
مادر بزرگ جان از من می خواستند با خواندن سوره یس یادشان کنم.هرگاه سوره یس را میخوانم، یادشان می کنم.حالا شما فکر می کنید در روز چند بار یادشان میکنم؟،نه در هفته،نه ببخشید در ماه.
عزیز زیبا !مرا ببخش اگر در یاد کردن تان ،کوتاهی می کنم.زندگیم را مدیون تان هستم.
قلب مبارک شان در سینه همچون کبوتر بال ،بال می زد.دکتر علی اکبر توسلی ، با دیدن نوار قلب شان از من پرسیدند زنده اند؟تعجب می کنم.این نوار فیبریلاسیون دهلیزی را نشان میدهد.شاید امید ایشان را زنده نگه می داشت.کاش دی ماه سال ۷۱ به سر نمی رسید.
اگر قبول کردم شاغل باشم ،با سفارش ایشان بود.فرمودند موقعیت خوب ات را از دست نده(نقل به مضمون).
هرگز «دوستت دارم » را از زبان شان نشنیدم ،ولی گرمای وجودشان باعث میشد احساس کنم «دوست داشتنی»,هستم.کاش عمر حضرت نوح برای شان رقم خورده بود.در کتمان احساساتشان نمره ۱۵ میگرفتند از من.
مادرم به پشتوانه حمایت های ایشان توانستند به سلامت گذرگاه های پر پیچ ؤ خم صعب زندگی را از سر بگذرانند.
پینوشت :
مادر بزرگم زن فداکاری بود.
برای دخترش(مادرم)خیلی تلاش بسیار کرد ؛مبادا در زندگی کم بیاورد.
سال 1371 دی ماه جان شیرین به جان آفرین تقدیم کرد.
مرور خاطرات
مامان اولین عشق من