نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

دومین جمعه ماه بهمن چگونه گذشت؟

دیروز جمعه بود و من برای دومین روز، بعد از سفر هفت روزه ،شب را به صبح رسانده بودم.

رختخواب پر قوی ()  خود را از همه جای دنیا بیشتر دوست دارم.ولی زود بیدار شده بودم .خوشحال بودم جمعه ها می شود، برای والدینم دعا بخوانم و زود بیدار شده ام.لیوان لیوان(تا چهارتا)،آب جوشیده ولرم شده،نوشیدم تا بدنم پاک سازی شود.

آشپزخانه را صفا دادم (گرچه کوچکترین سرو صدا همسر را بدخواب میکند).و برای ورود نوه ها و مادر و پدرشان(پسرم و عروسم و بچه هاشون) شرایط را فراهم کردم.

به دختر خاله که داره عروس دارو ساز(دانشجوی خودم)میاره؛ زنگ زدم که  در چه مرحله از خواستگاری اند؟(دختر خاله چون پسرش یه دونه پسر و بچه اول و دانشجوی دکتراست میخواد عروس دارو ساز یا دندان پزشک داشته باشد).

گیتا دانشجوی سال 89 من بوده و همسن داماد بعد از این است .خودش موافق است با نوه خاله ام ازدواج کنه.پیشنهاد من بوده به دختر خاله ام.

همکار دانشگاهی من ،  خانم مژده راد ،میگه با گیتا تو اتاق عمل دندان پزشکی کودکان، همکاری داشته و دختر خوبیه.

گیتا الان بعد از فارغ التحصیلی از شیراز (رشته دارو سازی) ،  توی یه دارو خانه شبانه روزی  مسئول فنی است و با دوچرخه بر سر کار می رود .

نوه خاله ام( ایمان) ،دانشجوی دکترای بیو لوژی است و در ضمن مغازه موبایل فروشی هم (با همکاری پدر باز نشسته از شرکت نفت)داره.

وضع مالی دو خانواده مشابه است و مادران عروس و داماد  هم همسن اند و تعداد فرزندان شان هم  برابر است .

دختر خاله ام هفت یا هشت سال از خودم جوان تر است و وقتی من کلاس دوم بوده ام دنیا آمده.شوهرش مسجد سلیمان زندگی می کرده ولی اصالتا شهر کردی است .و دختر خاله ام را عاشقانه دوست دارد .اگر  ازدواج شان سر بگیرد من احساس خوبی خواهم داشت.شاید بعد از مرگ دو خواهرم بیشترین نزدیکی را با دختر یکی یه دونه تنها خاله ام داشته ام(مث خواهر هستیم با هم).شما هم دعا کنید سهیلا دختر خاله ام و ابراهیم همسرش با عروس خود گیتا و پسرشان ایمان سفری به مشهد داشته باشند و آنجا مرا دعا کنند که با گیتا آشنای شان کرده ام.

گیتا سال 89 رشته اتاق عمل قبول شده بود؛ گریه می کرد و  می گفت اشتباه شده ؛من داروسازی میخواستم.

روز اول و اولین کلاس دوره لیسانس را با من داشت و بهش گفتم لیسانس را ادامه بده؛ بعد هم یه دکترای داروسازی شرکت کن ؛که به توصیه ام عمل کرده و از آن سال تا حالا با من دوست مانده.

گیتا زیبا مهربان با هوش و مودب و دوست داشتنی است.

یه روز او را عصبانی دیده بودم .

گفتم چه شده ؟

گفت :پسر همکلاس مان که نماینده مان هم  است؛ میگه عاشقت شده ام و دست از سرم بر نمی دارد ؛غافل است که من تصمیم به ادامه تحصیل تا دکترا دارم و قصد ازدواج ندارم.حرف  حالی اش نمی شود .چپ و راست سر راه من وایستاده.

آنروز دعوا شان را به معاونت دانشجویی کشاندند و ...


پی نوشت1 :

عروس دوم ام زنگ زد زیارت قبولی گفت.واز سفر مادر و پدرش به مناطق جنوبی کشور هم  خبر داد..(فصل خوبیه برای سفر به جنوب ایران).


پی نوشت 2:

روز خوبی پیش روی شما باد

آرزوهاتان درین روز بر آورده باد


پی نوشت3:

25 دقیقه طول کشید این پست را تایپ کنم.

معنا را(منظور را )حدس بزنید

ضرب المثل:(گربه دستش به گوشت نمی رسد ؛میگه پیف ، بو بد میده)


دومین جمعه ماه بهمن

سلامی چو بوی خوش آشنایی.دیروز را با شستن سرامیک کف آشپزخانه شروع کردم(عجیب گرد و خاک بر زمین نشسته بود).سماور را روشن کردم.چایی را دم کردم.تخم مرغ آب پز کردم.خرما و کره ومربا و پنیر روی میز گذاشتم شیر را داغ کردم وروتین دم نوشهای صبحگاهی را از سر گرفتم.با علاقه عدس را پختم و ناهار را هم آماده کردم و میوه ها را شستم با بشقاب میوه خوری بر روی میز هال گذاشتم و عجله عجله زندگی را از سر گرفتم مبادا وقفه باعث شود گیج بمانم.

روز خوبی بود گرچه همسر با سرماخوردگی در مبارزه بود مرتب آب میوه و چایی و دم نوش تا عصر که خدا را شکر جان در بدن خود حس کرد و برای دیدن اعضای هیئت مدیره به محوطه رفت .دیشب تاصبح هوا -3 درجه بود.ولی خانه گرم شده بود.نوه زیبا جون زنگ زد میشه بیایید خانه ما؟آخه دایی ها و مامان جونی و خاله مهمان مان شده اند(برای زیارت قبولی خانه شان آمده بودند)رسوم شان را اجرا کنند

آذرخش مکری(روانپزشک)

https://www.aparat.com/v/h41sz8z

احساس غریبی میکنم

باخانه مان غریبی میکنم.(مامان این اصطلاح«غریبی میکند»را بکار می بردند.

احساس گم گشتگی می کنم.

ساعت یازده و چهل دقیقه (11:400)بود به خانه سرد خود رسیدیم.فقط چند ساعت مانده بود تا بشود یک هفته غیبت ازین خانه.خانه ای که همیشه گرم بود درین هوای هشت درجه(8)همانند یخچال بود با لباس های گرم زیر دو پتو و روی یک پتوی دیگر دراز کشیدم و خوابم برد(رها از هفت اقلیم)و همسرجان عزیز با حال سرماخوردگی لباس هاش را کمتر کرده و به روشن کردن وسایل گرمایشی مشغول که ساعت سه بیدارم کرد و گفت گرسنه ام در فریزر چه غذایی دپو کرده ای برای روز مبادا؟خوشبختانه رو سفید شدم نان را گرم کردم و آبگوشت دلچسب فریز شده را گرم کردم و با سبزی خورد(سوغات مشهد)و سالاد(ره آورد شام قطار)روی میزچیدم و با او در خوردن ناهار همراه شدم(دوست دارد همسفره اش باشم حتی اگر گرسنه نباشم).

باز دوباره هوا را برای نفس کشیدن دشوار دیدم خزیدم زیر یک پتو و دوباره خواب تا ساعت هشت شب.داروهایی که باید میخوردم را از یاد برده بودم.

ساعت هشت دارو ها را از سر گرفتم .به پسرم زنگ زدم مراقب باشد فرزندانش سرما نخورند تو هوای سرد خانه شان(هفت روز وسایل گرمایشی شان قطع بوده و خانه شان همانند یخچال شده).

تا ساعت دوازده و ربع با لب تاب به دوستان وبلاگی سر زدم.همان ها که در مشهد به یادشان بودم.

از دوازده تا ساعت 3و ...خواب ماندم و بیدار شدم .ساعت 5 و 39 دقیقه نماز صبح را به پا داشتم.و تا الان که ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه است و مشغول نوشتن(نه البته پست کردن)هستم.


پی نوشت:22 دقیقه طول کشید تا بنویسم.