نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

به جای اسب شاهی،خر بسته

این قضاوت منه ؛ولی شاید اشتباه کرده باشم.عاشق دختری به زیبایی ماه(یا پنجه آفتاب)متولد مهرماه سال 1335 شد؛رفت جلو و ازش فقط یه سوآل پرسید:نامزدته یا دوست پ س ر ت؟اونکه گاهی با تو می بینمش؟

دختر که شوهری این چنین دوست داشت با دستپاچگی و فوری گفته بود :«داداشمه».

سال 1357 عقد ازدواج شان با حضور مادرش و خواهرش و دو تا دیگه(از بزرگتراش)تو شهر شمال غربی کشور، درجمع خانواده دختر اتفاق افتاده بود  و دختر از شادی و خوشحالی و پسر با حس پیروزمندانه وارد خانه ای در مهاباد شدند و زندگی آغاز شد.

اما بیست و دوم بهمن ماه سال 57 باعث شد شغل شریفش(!)را از دست بدهد .از ترسش به کنجی پناه برد تا ازش گزکی گرفته نشه.و این زن بسان فرشته به پایش ماند تا چند سال پیش که خودش گفت :«دیگه میخوام راهم از راه تو جدا شود».

چه دختری (دخترشان) !همچون مادرش زیبا و مهربان به پدر(دکترای ...)و چه پسری(!)(پسرشان محصول عشق شان)هم زیبا رو و هم نجیب و هم مدیر(مهندس مکانیک )و ...

دیروز خبرم دادند همسری که عمرش را به پای این(بیکارالدوله/ اجباری و گاهی نجار و به شدت بد گمان)تلف کرد و خودش کار کرد وزندگی مشترکشان را داره کرد ( به طوریکه دستانش و هر دو پایش آسیب های جدی دیده اند) ،را وا نهاده و با زنی از هرمزگان که هیچ سنخیتی با زندگی و انتخاب  قبلش ندارد...ازدواج کرده (حرکت پاندول مانند).مطمئنم دیوانه شده.

خدا کند ،فقط خدا کند آن همسر(مطلقه) اش هم با مردی وجیه ،ثروتمند،مطرح ازدواج کند تا دلم خنک شود.وهمه ناکامی هایش به کامیابی بدل شود.

دخترش و پسرش مجرد و پدر محترم سلسله جنبان این زندگی، برای بار دوم به آنچه صلاح خویش میدانست؛جامه عمل پوشاند.

گرچه به حال من فرق نمی کند این هر دو چه سرنوشتی داشته باشند از شدت بهت ،این مطلب را نوشتم.نظر خودم را نوشتم.بدم اومده که همسر حظ می کند از لوس بازی هاش(چون سرطان روده بزرگ را با درمان های مرسوم از سر گذرانده).

کاش دخترش و پسرش بتوانند درک کنند آخر عمری می خواهد زندگی متفاوتی را تجربه کند؛من نتوانستم.

کاش همسرش بعد از شنیدن خبر ازدواجش فقط بگوید:(خلایق،هر چه لایق).


پی  نوشت:ایرادهاتون وارد است و من تسلیمم.میخواستم انتشارش ندهم مبادا ...ولی بر تردید خود پا گذاشتم.


 

بازگشت به شهر خودمان

ساعت ۶:۱۸ تهران ،ایستگاه راه اهن بودیم .بیست دقیقه توقف کردیم و دوباره حرکت قطار اغاز شد.ما واگن شماره دو و کوپه شماره ۰شش هستیم.موقعیت مکانی خوبیه ،وسط به وسط.آرامش بر کوپه مستولی است.همه خوابن.دوازده ساعته تو قطاریم.واکثر ساعات خواب بودم.

زیارت به نیابت

بازگشت از سفر بین شهری

امروز جمعه سوم مرداد ماه هوای اصفهان در این ساعت(۶صبح) سی(۳۰) درجه سانتیگراد و گرم است.سفر به تهران را ،  هفته پیش  با ترک منزل  خودمان ،در این ساعت شروع کردیم.بنزین زدیم.وعازم شدیم و سر ساعت دوازده ظهر منزل پسرم در تهران بودیم.

پسر آخرینم (دومین فرزند) سال ۸۹ با قبولی در دانشگاه تهران ،ما را (اصفهانی ها را) ترک کرد و رفت و از مهر ۸۹ تا فروردین ۱۴۰۴ هر چند وقت یکبار برگشت دو یا سه روز ماند و دوباره تهران ,  تا اینکه با ح م ل ا ت   تجاوز کارانه  رژیم  ص ه ی و ن ی س ت ی  به حدود منزل شأن ، مجبور شد به دماوند برود ،مبادا  فرزند  عزیز تر از جانش ،که متولد پاییز خواهد بود، آسیب ببیند.(بله من مادر بزرگ او نیز خواهم بود ).

چون خبر دار شدیم والدین عروس خانم ،  به چندین مناسبت براش جشن گرفته اند ، ما هم با عجله بدون فوت وقت خود را رساندیم تهران و پسر بزرگتر(اولین فرزند)م اصرار داشت از طریق راه آهن تهران خودم را به آنان که مقیم مشهد هستند برسانم(که همسر جان موافقت نکرد ).

در این سفر چندین روزه  ، از تهران جز خوبی و خوشی ندیدیم.مرتب مهمان می شدیم این خونه آن خونه ( منازل فامیل ) ،به طوریکه ترس ورداشت مرا (نکند تنهایی خونه را در آینده تاب نیاورم ).

خلاصه در حالی تهران را ترک کردیم که نگران اشعه ماورای بنفش هم بودیم و بدین لحاظ ساعت(۳) سه بامداد به جاده زدیم.

ساعت حدودا ده صبح هم شهر خودمان(اصفهان) بودیم.

و اینست سفرنامه مکتوب من ، مبادا بعد ها خاطره شیرینش فراموشم شود.

پی نوشت:(پسر اولم بعد از امتحان ورود به مدارس سمپاد ،  پسرش را برده مسافرت به مشهد به مدت ده روز البته با خانواده و دوستانند )

سفر شش ،هفت روزه ما به تهران ساعت ۹ و نیم امروز به پا گذاشتن به درون خانه به پایان رسید.کلی خاطره میتونم تعریف کنم از مهمانی بدو ورود مان و دعوت مادر و پدر عروس خانم و اشپزی پسرمان و رفتن به جابان دماوند  و دیدن خانم دکتری که رفته بود اونجا گوسفند پرورش میداد و سبزی می کاشت و میوه می چید