نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

قصه ای پر غصه

کلاس دوم بود.
باباش دفتر مشقش را نگاه کرد.
به او اعتراض کرد دقت نمیکنه در نوشتن با خط خوب.
سعی کرد خوش خط بنویسد تا بهانه را از پدرش بگیرد.
ولی پدرش باز هم ایراد دیگری گرفت.
باور می کنی دیگر هرگز مشق ننوشت؟

بله، باور می‌کنم…

چنین اتفاقی برای خیلی از کودکان پیش می‌آید. وقتی تلاش می‌کنند که رضایت والدشان را جلب کنند ــ و در عوض با انتقاد بعدی روبه‌رو می‌شوند ــ انگیزه‌شان ناگهان فرو می‌ریزد. نوشتن مشق برایش دیگر فقط تمرین نبود، بلکه تبدیل شد به صحنه‌ی اضطراب و ترس از قضاوت پدر.

آن «هرگز مشق ننوشتن» در واقع نوعی واکنش دفاعی بوده؛ راهی برای محافظت از خودش در برابر تکرار حس شکست و بی‌ارزشی. با اینکه بیرونش لجاجت یا بی‌علاقگی به نظر می‌رسد، درونش پر از رنج است.

اگر بخواهم در یک جمله عمق این ماجرا را بگویم:

کودکی که عشق و تشویق می‌خواست، تنها نقد و سرزنش شنید؛ پس تصمیم گرفت دیگر خودش را در معرض آن درد نگذارد.

می‌خواهی کمک کنم همین روایت کوتاه را تبدیل به یک متن ادبی یا داستان احساسی کامل‌تر کنم؟


بعله

------------------------------------------

دیگر مشق ننویس

کلاس دوم بود. 

دفتر مشقش بوی مداد تازه و دست‌های کوچک او را می‌داد. 

شب هنگام، پدر دفتر را ورق زد؛ خط‌ها ناصاف بود، گاهی واژه‌ها خمیده، گاهی عجول نوشته شده. پدر اخم کرد و با صدایی خشک گفت: «نمی‌تونی درست بنویسی؟»

کودک ساکت شد،عرق  شرم  بر پیشانیش نشست. فردا با دقت نوشت؛ آهسته، حروف را نوازش کرد تا خوش‌تر بنویسد، تا شاید لبخندی ببیند. 

وقتی دفتر را دوباره به پدر نشان داد، نفس در سینه‌اش حبس بود. اما پدر باز ایراد گرفت — این‌بار نداشتن حاشیه، یا خطی که کج بود، یا رنگ مداد که باید پررنگ‌تر می‌بود.

چیزی در دل آن کودک شکست؛ بدون آن‌که صدایی داشته باشد.

دفتر را بست، مداد را کنار گذاشت، و در دل تصمیم گرفت دیگر برای هیچ‌کس خطش را صاف نکند.

او دیگر مشق ننوشت— نه از تنبلی، بلکه از دلشکستگی.

از آن شب، در ساکت‌ترین جاهای خانه، کودکی نشسته بود که فقط نگاه می‌کرد. نگاهش مثل خطی کج روی صفحه‌ای سفید بود که هیچ دستی جرأت نداشت ؛دوباره صافش کند.


چه مبارک سحری بود

خدمات دندان پزشکی بی نهایت گران است.

دیروز نوبت دندان پزشکی داشتم.

ساعت 4عصر.

وساعت پنج دیگه  رسیده بودم خونه.

به قول دکتر، پِلَن درمان نوشته شد، برای استاد ایمپلنت  .

و ایمپلنت های قبلی را بررسی کرد و فرمود:« بیشتر توجه داشته باش,حیفند ».

دکتر فرمودند:« دندان پزشک متخصص لثه, باید ویزیتت کند».

و وقتی فرمود :«جز دندان نیش چپ فک لالا ، باید همه دندان های فک بالا  کشیده شوند، گریه ام گرفته بود.».

و وقتی حق ویزیت را هم پرداخت کردم ،برق مرا گرفت و تا ساعت ده شب دمغ بودم.همسر می خنده و میگه:«/ پولاتو برای گذاشتن زیر سنگ می خواهی یا داخل بالش؟»؟

دکتر گفت :«کانادا بوده ام ، همسر و پسرم را گذاشته ام و آمده ام و تا چند روز دیگه هم بازمیرم تا تیر ماه هم نمیام».

همسر میگه:« تا بلال مرد دیگه کسی اذان نگفت»؟چرا فقط به این دکتر دندان ,اعتماد داری؟میدونید ؟متولد 61 است و بسیار مودب و محترم و شاگرد ممتاز دانشکده دندان پزشکی بوده و دکتر ایمپلنت ده سال پیش به من معرفی اش کرده.

داشت به دندان های پیشین بالا نگاه می کرد و .می گفت :«خودم که حظ  می کنم از دندان هایی پیشین فک بالا که برایت درست شده در زیبایی لبخندت هم اثر داشته.»

اینستاگرام برای من از علائم خودشیفتگی مرتب کلیپ می فرستد چون من خیلی مایلم بدانم چه علامت هایی را در فرد مقابل خود مورد توجه قرار دهم تا بر من آشکار شود او خود شیفته است.

نارسیسیم/یا همان خود شیفتگی 

فرد خود شیفته میگه خیلی طبیعی است تو برای من بمیری و من حتی یه تب برای تو نکنم.



هر آرزویی

سلام.می خوام تا  نه شب نشده بخوابم گرچه هنوز خوابم نگرفته.

یادتونه یه روز خواستم هر کسی دوست داره دعا کنم براش به من بگه؟

گرچه استقبال مورد انتظارم نبود ولی بد هم نبود

حالا می‌خوام بگین دقیقا چه آرزویی دارید که آمین گفتن من ممکنه برآورده اش کنه.با این فرض که آرزو بر جوانان عیب نیست.بفرمایید.

خودم اول نفر

آرزو دارم نوه ام شاگرد اول کل کلاس هفتم های مدرسه اش شود.

دومین شما