سلام بر زیبا رویان زیبا مو
من به فدای شما بشم.
صبح دومین جمعه ماه آذر بر شما مبارک باد
روز یکشنبه هفته تولد پسر دوم من است ولی او تهران است و منتظر تولد پسرش.
لحظات هیجانی بر من میگذره.نه ماه انتظار .فقط خدا کند نوه جانم تا سومین جمعه آذر ماه صبوری به خرج دهد و جایگاه گرم خود را ترک نکند.
چشمام اشکی شده دارم اینا را می نویسم.
پدر جانش 38 هفته صبر کرد بعد دنیا اومد.اگر او هم ازین جمعه تا اون جمعه صبر کند میشه سی وهشت هفته صبوری.به فدای زیبایی چهره اش بشوم.
گرچه شرایط آب و هوا تعریف چندانی نداره ولی امیدوارم خودش را با این وضع وفق دهد.
خدا کند کارهای باقیمانده پدرش که بر زمین مانده درین هفته انجام شود.
مادر بزرگ جون زیباش ،همه زحمات این سی و هشت هفته را با روی گشاده به گردن گرفت چون خوشحال است چشمش به جمال اولین نوه روشن میشه.
پدر و مادر نوه جون دو تا دانشجوی هم کلاسی بوده اند.باورشان نمی شد دست سرنوشت مقابل هم قرارشان دهد.
یه روز تو ترم دوم دانشگاه پسرم ، تو جلسه دانشکده شون ، با دیگر والدین جمع بودیم .از همه ما سوآل شد :<< آیا مایلید فرزندان تان (22 تا پسر بودند و 22 تا دختر)با هم دیگر ازدواج کنند>> ؟من گفتم ک<<حتما نه ،چون دوست دارم پسرم به شهر خودمان برگردد و من خودم برایش دختری را در نظر بگیرم>> (ادعا میکردم تو آستینم ده ها دختر دارم)و مادر همسرم میگفتند:<<اینقدر زبون داره که اگر هفت تا دختر کور داشته باشه یه شبه شوهرشون میده>>.گرچه اغراق بود و اتفاقا اصلا تو این موارد زبون نداشتم.
من چه می دانستم بعد از چهارده سال حضور پسرم در تهران ، خودم پیشنهاد خواهم کرد با این دختر(همکلاس قدیم و همکار فعلی خود)ازدواج کن؟
وامسال که دومین سال آشنایی خانواده ما و خانواده اونهاست بنا به پیشنهاد پدر عروس خانم خوبه نوه هم بیاید و جمع مون را جمع کند.(بیش ازین انتظار نداشتند نوه نداشته باشند).(نوه شیر ونبات/نوه آب حیات)
وقتی تو چشمای عروس ملوسم یه حلقه اشک دیدم از جفای روزگار،بهش گفتم : <<عزیز زیبای من!دنیا ظاهرش زیباست غم به دل راه نده .مسئولیت پذیر باش .تو در خانواده کوچک خود همه کاره هستی .پسرم در سایه حمایت تو شاد خواهد بود>>.
خوشحالم که هر دوی آنها را همسرجان سفارش کرد:<< مراقب همدیگر باشند (به پسرم گفت:< همسر تو دخترم است ،مراقب دخترم باش> و رو به عروسم کردند وگفتند :<به شما چیزی نمیگم چون خودت حدس زدی چی میخوام بگم>.
امروز همسر جان از همه بیشتر خوشحالی خود را جار می زند .
دومین پنج شنبه آذر ماه است .سال هفتاد در چنین روزی مشغول بسته بندی لوازم نوزادی بودم که قصد داشت قدم بر دیده ام بگذارد و برادر کلاس اولی خودش را داداش دار کنه.طفلک پسر ارشدم که اون روز ها سخت مشغول یادگیری نوشتن بود هر شب از من میخواست تصویر کنم آنچه را با تولد برادرش به زندگی مان رونق می بخشد.مادر همسر که نزدیک خانه مان منزل داشتند و خواهرم (که خانه رو به رویی بودند هر شب سراغ می گرفتند <خبری نیست؟پس کی چشم مان منور میشه؟)انگارمی دونستند من برای دریافت چشم روشنی روز شماری می کنم.
خیلی ناراحت بودم که به نقل از پدرش (عمو جونم)حرفی زد که نسبت به پدرم مکدر شوم .از آنجا که علاقه زیادی به پدرم داشته ام به استناد :<< به باور برخی صاحبنظران، در صورتی که شخص فوت شده ، در یادداشتی به وابستگان خودش مجوز داده باشد که اطلاعات شخصیاش را منتشر کنند، آنها به لحاظ اخلاقی چنین حقی را دارند، اما اگر چنین مجوزی در زمان حیات خود نداده باشد، قاعدتاً انتشار این مکتوبات به لحاظ اخلاقی قابل تایید نیست.>>؛ارتباطم با پسر عمو را به دیدنی رسمی در عید نوروز تقلیل دادم.بگذریم که او همسر خود را از دست داده و بسیار تنهاست و کمتر کسی را می پسندد.هرآنچه همسر می فرمایند :<< برویم خانه پسر عموی تو؟>> خودم را به آن راه می زنم انگار نشنیده ام.(جالبه که همسر جان او را که مدتی در خارج زندگی کرده، برای هم صحبتی ؛ به بسیار کسان در فامیل من ترجیح می دهد.>>.
خوم هم متوجه هستم جالب حرف می زند ولی...
میره تا یه نفر به حرفاش گوش بده.
تا یکی باشه که بشنودش، تأیید ش کنه، یا فقط نگاش کنه و بگه «حق داری خسته باشی».
ما اغلب میدونیم باید چکار کنیم؛
باید بسنجیم، باید تحمل کنیم، باید تصمیم بگیریم…
اما دلمون میخواد کسی به جای ما مسئولیت تصمیمات مون رو بپذیره؛
که اگر اشتباه شد، بگیم: «تقصیر من نبود، اون گفت این کار رو بکنم.»
و چه سنگینه این بار برای درمانگر، وقتی ساعتها در برابر انسانهایی مینشینه
که میان با بغض و خستگیهای عمیق؛
اما خودش باید صبور بمونه، بیخشم، بیقضاوت،
و مراقب باشه «کاسهٔ صبرش لبریز نشه».
گاهی تنها کاری که از دستش برمیاد، یه جملهٔ سادهست:
«اگر خودت میدونی چکار باید بکنی، پس چرا از من میپرسی؟»
و پشت اون جمله، دلسوزیِ خاموشی هست که میفهمه —
تصمیم گرفتن، همیشه سادهترین بخش ماجرا نیست…
میگن (نقل است):<< رزمنده ای بوده که با شمشیر با طرف مقابل میجنگیده و مطمئن بوده پیروزه و هراسی نداشته ؛تهاجم کنه به طرف مقابلش.
در واقع روش کارش تدافع نبوده ؛بلکه تهاجم به طرف مقابل بوده و معمولا هم پیروز بوده وبه خود می بالیده که شجاع است.
اتفاقا با کسی به مقابل می ایستد که او نیز به نام بوده و مشهور .
اما او جوانمرد بوده.
می جنگند و تماشایی میشن ؛همه سوت و همه هورا که دو جنگنده چگونه حریف همدیگرند .
از قضا این بار می بازد.
تو بگو چه می کند؟(هر دو عرب و لباس بلند به تن).
حدس می زنی چه کرد؟
خود را به زمین انداخت و پاهاش را برد تو هوا.
بله شورت پاش نبود زیر لباس بلند.
خواست طرف مقابل که مشهور به حیا و ادب است با دیدن جای خصوصی از کشتنش دست بکشد.
می دانست او ادامه نمی دهد
بگو عکس العمل طرف مقابلش چه بود؟
از او دست برداشت و گفت اگه اینجوری جون به در بردن می ارزد باشه زنده میذارمت(این جون بی ارزش مال تو).
و جنگ خاتمه یافت بدون فرد پیروز.
اما تو فرد پیروز را کدام می دانی؟
او که پاهاش را تو هوا برد ؛یا او که ازش دست کشید؟
باز سوت و جیغ و هورا برای پایان این نبرد.
هر کدام طرفدارانی داشتند.
اتفاقا طرفداری مرد بی حیا بیشتر بودند و خوشحال بودند
و طرفداران فرد با حیا معترض که چرا کارش را نساختی و ما را از شر اجحاف های او نرهاندی؟(نجات نکردی)
قصه در شهر گفته شد.
طرفداران فرد بی حیا به نهایت حیله گری اش آفرین گفتند.
وطرفداران فرد با حیا گفتند :عجب...بوده.
ومن با شنیدن این حکایت گریه کردم