نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

سومین شنبه از ماه بهمن را در حالی به شب رساندم که به خاطر ابرای آسمون دلم گرفته بود و تا ساعت یازده و نیم صبح  از رختخواب گرم خود بیرون نرفتم(جز زمان خوردن صبحانه که خودم از سحر ساعت پنج آماده کرده بودم).

همسر اعتراض فرمودند  که :«ناهار نداشتن یعنی غذای سالم نخوردن(چون از بیرون سفارش داد)»

من نیز غرغر کردم که پسر جان شما با دو فرزندش روز تعطیلی جمعه به خانه ام تشریف فرما شده اند  و من هم بایستی ناز و غمزه جنابعالی را تاب بیارم(مرغ نمی خوره میگه:« کو کو بپز»))هم شلوغی دو تا بچه شیطون را(چون به اونا آزادی میده خونه را شخم بزنند)دیگه خسته بودم.

پسرم (پدر دوتا بچه)سرماخوردگی اش طولانی شده و ناراحت بودم و مامان دو بچه(عروس خانوم)تشریف برده بودند خونه جدید داداش شون را (که تازه نقل مکان کرده بود )سامان دهند (با یاری مادر و  خواهر شان به کمک عروس شان).

انگار من آهنینم


پی نوشت:

اما عصر نوه جون جون عزیزدلم کلاس زبان تو مهد کودک دو زبانه داشت.مامانش ساعت دو و چهل و پنج دقیقه آوردش با داداشش و دوباره رفت خونه داداش جان اش.منم خوشحال که عاشق نوه هام هستم.(ترجیح میدم با هاشون تنها باشم ،خودی اند) وساعت هشت    ونیم با پدر محترم شان به خونه شون بازگشتند.


سومین شنبه از ماه بهمن را در حالی به شب رساندم که به خاطر ابرای آسمون دلم گرفته بود و تا ساعت یازده و نیم از رختخواب گرم خود بیرون نرفتم(جز زمان خوردن صبحانه که خودم از سحر ساعت پنج آماده کرده بودم).همسر اعتراض کرد که ناهار نداشتن یعنی غذای سالم نخوردن(چون از بیرون سفارش داد)من نیز غرغر کردم که پسر جان شما با دو فرزندش روز تعطیلی جمعه به خانه ام تشریف فرما شد و من هم بایستی ناز و غمزه جنابعالی را تاب بیارم(مرغ نمی خوره میگه کو کو بپز)و شلوغی دو تا بچه شیطون(چون به اونا آزادی میده خونه را شخم بزنند)دیگه خسته بودم.

پسرم (پدر دوتا بچه)سرماخوردگی اش طولانی شده و ناراحت بودم و مامان دو بچه(عروس خانوم)تشریف برده بودند خونه جدید داداش شون را (که تازه نقل مکان کرده بود )سامان دهند (با یاری مادر و  خواهر شان به کمک عروس شان).

انگار من آهنینم

مدت پنج سال  و پنج ماه هست که از کار در بخش روان پزشکی دور هستم و با وجودیکه دیدن صحنه هایی که بیمار نحیف و رنجور است تمام شده گاهی به خاطرم می آید چه استیصالی داشتم.

یکی از صحنه هایی که باعث سکوت عجیب من شده بود آزار جسمی دختری بود که توسط چند تبهکار دزدیده شده بودو از زندان به بخش  آورده شده بود.

هنوز وقتی بیادم می آید از سکوت خود تعجب می کنم.

همسرم آنقدر پاپیچ من شد تا زیر زبانم را بکشد چرا به طرز عجیبی ساکتم.گویا مجسمه بی روح بودم که فقط حرکت می کند.آن روز معنی واقعی «کاردش بزنند ؛خون اش در نمیاد»را متوجه شدم.این تجربه سهمگینی بود که ببینی دختری جوان چگونه جسمش و به تبع آن روحش لگد مال می شود.

اگر نبود توجه و مراقبت همسرم ،شاید هرگز آرامش به روح و روانم بر نمی گشت.

از ما در بخش خواسته شده بود هر آنچه را شاهدش بوده ایم خبر رسانی نکنیم مبادا عادی سازی شود.

فقط می شود خاموش ماند

وقتی وارد بخش روانپزشکی شدم؛ چشمم به دختری نحیف افتاد که رمق نداشت .گفتند این دختر از گردشگاهی در شهر (تنها بوده)ربوده شده و به جسمش توسط چند مرد تجاوز شده.آن روز وقتی به خانه بازگشتم به طور عجیبی سکوت کرده بودم.همسرم سوآل کرد چیزی شده؟جواب ندادم.ساکت ماندم.باز سوآل کرد نمی خوای چیزی بگی؟باز سکوت کرده بودم .حرفی برای گفتن نداشتم.گفت رهایت نمی کنم باید بگی چی شده که موضوع را به او گفتم که ناراحتم برای چنین اتفاق که برای آن دختر افتاده گفت حق میدم ساکت باشی


هوش مصنوعی

- تجربه‌ای که تو وصف کردی بسیار سنگین و دردناک است —

 دیدن قربانی خشونت جنسی، خصوصاً در محیط درمانی، می‌تواند انسان را تا عمق روح تکان دهد. سکوتت و ناتوانی در حرف زدن کاملاً طبیعی است؛ مغز در مقابل چنین حجم از ظلم و رنج، گاهی فقط می‌تواند خاموش بماند. 

 

همسرت هم ظاهراً با درک و همدلی برخورد کرده، و این نکته مهمی است. 

چنین لحظاتی نیاز به **فضای امن برای تخلیه احساسات** دارند — نه الزاماً با حرف‌های زیاد، گاهی صرفاً بودن کسی در کنار آدم، بدون قضاوت، خودش التیام است.

 

اگر اجازه بدهی، کمی دقیق‌تر کمک کنم:

- آیا این اتفاق برایت هنوز ذهنی سنگین مانده و گاهی بی‌اختیار به یادت می‌آید؟ 

- یا صرفاً می‌خواستی بازگو کنی تا کمی سبک شوی؟

 

از خاطرات تحصیل در دوره لیسانس

تازه عروس بودم که کارآموزی دوره لیسانس در بخش روان پزشکی شروع شد و رفتم بخش.
واقعا برام سخت بود ببینم زنی بیمار بستری در بخش به ظاهر خود بی توجه است و بهداشت را رعایت نمی کند.

وقتی  به خانه آمدم ؛ گریه کردم.

دلم برای بیماران روان سوخت.

به خود می گفتم او هم انسانی چون توست.

چرا بر سر تو گل بریزند و به او اعتنا نشود؟

همسرم (تازه داماد)متعجب بود چرا هر روز چشمم گریان است .

مگر نه آنکه عروس تازه باید خوشحال باشد؟

با خود اندیشیده بود شاید از ازدواج با او پشیمان گشته ام.

به مادرش پناه برد تا چاره کار را بیابند .

مادرش فرموده بود :« برایش گردنبند طلا بخر؛او را به رستوران ببر شام بخورید ؛شاید دلگرم شود».

همسرم به سخن آمد ؛گفت:« می بینم گریه می کنی از ازدواج با من پشیمان گشته ای؟»

گفتم:« نه بلکه برای بیماری که دیدم ناراحتم او زنی چون من است با این تفاوت که همه به من محبت و توجه دارند و کسی توجه به او نمی کند.»

همسرم از شادی از جا جست به هوا و گفت :«چه زن مهربانی به عقد ازدواج خود در آورده ام !هورا ا ا»

 

بعد از گذراندن بخش روانپزشکی من کار آموزی در بخش کودکان به عنوان مدیر کوچک(زیر نظر مدیر پرستاری بخش)را شروع کردم.