سلام
شما موضوع نوشتن از کجا میارین؟
وقتی انسان خشم متوسط داشته باشد می تواند بنویسد.و حتی برای آنکه خواننده اش را مجاب کند به آب و آتش بزند.
من گاهی با بی ادبی خاصی تو درمانگاه شروع می کنم به پرسیدن سوآل از کسی که کنارم نشسته است.بعضی وقتها نتیجه هم می گیرم.مثلا یه بار یه خانمی کنارم نشسته بود .ازش سوآل کردم شما از کدام پزشک نوبت میخواهید بگیرید؟فرمود پزشک قلب برای پسرم که راننده اتوبوس است و یه بچه دارد و به سلامت خود اعتنا نمی کند و تازگی ها میگه قلبم تو سینه مچاله میشه.خانوم!نگرانش ام.
خلاصه اون قدر ازین زن دل نگران سوآل پرسیده بودم و پاسخ داده بودم که وقتی داشت می رفت جلوی جمعیت حاضر در درمانگاه که اکثرا هم آقا بودند مرا سخت به سینه اش فشرد و بوسید و رفت.
همسر جان به شدت ازین رفتار من در عجب است و اعلام میکند از تو عصبانیم.
دیروز وقتی رسیدم درب اتاق پزشک مرکز دیابت نفرهجدهم تو مطب بود و نفر 24 منتظر بود او بیاید بیرون خودش بپرد تو مطب و من شماره 26 تو دستم بود(نوبت ها را اینترنتی می گیریم)مردی گفت من 32 هستم و هنوز نوبتم نشده ولی از صبح علی الطلوع اینجا نشسته ام.(خیلی هم عصبانی بود)من با نفر 24 (خانم)وارد گفتگو شده.نوبت هفدهم دیرتر اومده بود میخواست وارد مطب شود بهش گفته شد هر کس تو نوبتی که بهش داده اند نیاید باید بنشیند تا دو نفر بروند بعد می تواند بپرد تو مطب
دیدیم ای بابا نفر دوازهم هم اومد.خلاصه که من سرگرم گفتگو با نفر 24 بودم.(بگو آخه چطور سوژه پیدا می کنی؟
)
داشت برام می گفت برای ناهار خورش کرفس گذاشته ام و آمده ام با شعله کم(دو تا شعله پخش کن زیر قابلمه هست مبادا آبش ته بکشد)حالا دیگه داشت می گفت هر روز برنج دم می کنم /غای مانده به معده ام (ومعده بچه هام)سازگار نیست/تو خورش گوشت کم میذارم/تو خورش کرفس لوبیا چیتی هم می ریزم/
خلاصه من طفل معصوم که اینترنتی شماره گرفته بودم و نه و نیم اونجا بودم ساعت یازده ویزیت شدم.
وقتی رسیدم خونه 12 و پنج دقیقه بود.قشنگ یک روز از هشت تا 12 فدای یه ویزیت شد که تماما رایگان(با بیمه)....
روزانه نویسی هم جالبه ها
یه دوست من که دوستش هم دارم ؛یه وبلاگ داره ؛تو وبلاگش نوشته:« موفقیت دیگران ،حرص منو در میاره»(نقل به مضمون)
.کامنت هایی که دریافت کرده؛ یکی نوشته سیاه دل هستی .
دیگری نوشته :« من نیز همانند تو ؛ولی نمیگم به عموم ؛ چون درک نمیشم» .
سومی نوشته :« خودتو اصلاح کن(نصیحت)»
چهارمی نوشته:«خوبه من مث تو نیستم».
پنجمین کامنت :«همه همین طورند به رو نمیارند».
خب چرا من نظر ندادم(کامنت نذاشتم؟).؟
چون هر کسی می تواند از خود و افکار خود پرده بر داری نکند.
حالا گیرم یکی از کامنت های بالا را من نوشته بودم.
اگر کسی به من می گفت با اون قلب سیاهت؛می گفتم قضاوت کردن کار سختیه.اگر کسی می گفت همه همینجورند با خود فکر می کردم خب ما استثنا باشیم و اگر کسی می گفت خودتو اصلاح کن می گفتم نرود میخ آهنین در سنگ
خیلی دیر فهمیدم عزیز نازنینی افکار خ و د ک ش ی که در سرش بوده به طریقی عملی ساخته(اقدام داشته)ولی خدا را شکر این دفعه را جان سالم به در برده. و هنوز
و هنوز زنده است.
خود تخریبی در اشکال مختلف خودش به منظور پایان دادن به رنج را در بخش روان پزشکی بارها شاهد بوده ام.
کلاس سوم دبستان بودم که دختر رعنای دایی جان تهرانی ام با خوردن مشتی ق ر ص که گفته اند خواب آورهای مادر شوهرش بوده در یزد (محل ماموریت همسرش) به زندگی خود خا تم-ه داد و من در سن 9 سالگی تا الان در سوز و گداز از دست دادن آن قامت رعنا هستم.
من بچه بودم و در مدرسه هم کلاسی هام شاهد اشک هام بودند.
کسی که خود را م ی ک شد /در واقع دیگران را ک ش ت ه(به طور منفعلانه ق ت ل انجام داده).
کسی که خود را بسیار زیاد دوست دارد ؛نمی تواند شاهد باشد آزار دیدن خود را ؛پس اقدام به خود ک ش ی می نماید.از بسیار خواستن خود دست برداریم.بگذارید این تن آزار ببیند.
پزشک بخش روان فرمودند حتی اگر همه راه ها را به روی خود بسته دیدید (راهی نیافتید)؛راهی بسازید.
ما خوب بلدیم برای توجیه خود راهی بیابیم.
اون کس که کمدی بازی می کند؛ممکنه برای آبروی خود ارزشی قائل نباشد ؛پس به نوعی خود ک ش ی کرده.
آنکه سیگار می کشد (یا به رژیم دارویی خود بی اعتناست)،کسی که حواسش به سلامت خود نیست خود ک ش ی کرده.
خود را هم دوست بدارید و هم اونقدرا هم دوستش نداشته باشید.
من و شما هم اگر دیده باشیم مادرماان یا پدرمان اقدام داشته الگو برداری می کنیم.الگو به دیگران ندهیم.
افکار خود ک ش ی از خلق افسرده نشات می گیرد.
خیلی وقتها افسرده نیستیم بلکه خسته ایم از .../به نقل از اینستاگرام.جالب بود برام