اون که می نویسه(خوش به حالش )زیرا هیجانش متوسطه.اونکه نمیتونه بنویسه (طفلکی)هیجانش یا بسیار کم است یا بسیار زیاد.
خوبه بپردازیم به اینکه : هیجان چیه؟
هیجان تحریک بدن است در اثر تعبیر و تفسیر مون از یه حادثه.موضوعی از بیرون بر مغز ما ن اثر می گذاره.یه گنجینه داریم که روی آن حادثه یه تفسیر یا تعبیر میذاره.بلافاصله غده آدرنال(فوق کلیه )مون تحریک میشه و آدرنالین ترشح میکنه و به بدن میگه چه نشستی؟خطر .خطر .خطر/بدن میگه خب چکار کنم؟اسید معده را؟توقف تا اطلاع ثانوی.چیزی بخوریم هضم نمیشه.به چشمها میگه مردمک را(مردمک ها تنگ میشه نور وارد نشه)به کبد(گلیکوژن را بشکن .گلوکز لازم داریم .)شنیدی میگن طرف را کاردش بزنی خون اش د نمیاد؟چون عوامل انعقادی خون بیشتر میشه برای مقابله با خون ریز.بدن تجهیز شده بخواد بنویسه نمی تونه.خدا را شکر بدن به طور دائمی نمی تونه در حالت آماده باش بمون و خیلی زود به حال اول خود بر می گرده.تو این فاصله میتونی بدترین فحش ها را برای دفاع از خودت بدی میگن در حالت خشم نه تصمیم بگیر نه ...(یادم رفته درسای بحث هیجان را)ولی هیجان زده شدن را دست کم نگیریم.
این روزا غم و خشم و ترس سه تا هیجان موثر بر انسان های اطراف مان است.
خانمی نوشته بود از زنده بودنم خجل ام.
آیا خجالت هم یکی از هیجانات است؟
یه کتاب روان پزشکی بردارید و درباره اسکیزو فرنی بخونید.همون اول این بحث می بینید نوشته ازهر صد نفر دو نفر مبتلا هستند.
میگی خب مملکت من فرضا نود میلیون نفرند چند تا شون مبتلایند؟در صد گیری کنید.
تبصره : (ابتلای به جنون باعث میشه از مجازات بتونی فرار کنی).پس آیا دعا می کنیم : «کاش من مبتلا به جنون باشم؟».حالا فرض کن اقدام به تخریب کنیم.آیا مبتلایان به جنون ،تخریبچی اند؟
اما بیماری روانی با دارو درمان میشه.
متاسفانه مبتلایان به جنون ، زیر بار خوردن دارو نمی روند(تو کتابا نوشته insightبه بیماری ندارند)به عبارت دیگه خود را بیمار نمی دونند.
شخصیت هر انسان مستعد ابتلا به یه بیماری روانی هست.
نوشته بود :«سلام .ببخشید که من اونجوری نیستم یا رفتار نمی کنم که شما خوش تان بیاد؛آخه می دونید عصبانیم ؛از شما ،از خودم،از همه کس و همه چیز.نمیدونم باید چه کنم.سر در گریبانم.»
براش نوشتم :«راحت باش؛طاقت بیار؛همه مون همین جوری هستیم؛حوصله خودمون را هم نداریم؛چه رسد حوصله دیگران را».
برام نوشت :«ممنون که درکم می کنی؛همین خودش کلی خوبه.خوب که نه ؛عالیه»
میگن یه دیوونه یه سنگ میندازه تو چاه هیشکی نمی تونه درش بیاره.
به قول یه دکتر
دیوونه ها حوادث جهان را رقم می زنند و عاقلا نشسته اند به تماشا
میگن تا عاقل داشت فکر می کرد چطور از روخونه رد بشه دیوونه زد به آب و رد شد
آیا لازمه ریسک کردن دیونه گی است؟
خطر کردن با ریسک کردن چه فرقی می کنه.
نادرشاه افشار یه دیوونه بود یا وقتی فرزند خود را کور کرد دیوونه شده بود؟
تو یه جلسه بودم «دکتر محم صنعتی و دکتر فربد فدایی»هر دو روان پزشک بودند ووقتی از دیوونگی نویسندگان و دانشمندان سخن به میان آمد اعتراض کردند گفتند اینا از مفاخر مان هستند انگ دیوانگی نزنید برایمان چی باقی میماند؟
من مطمئنم من و برادرم دیوانگی نکردیم ولی خب دیوونه ها دل صاف هم دارند ،آدم دوست شون داره و حاضره باهاشون تو چاه هم بره ولی با عاقلا کسی میونه خوبی نداره.هر وقت دیدی کسی دوستت داره بدون دیوونه گی کرده ای و دیوانه ،چو دیوانه ببیند خوشش آید»مصداق پیدا کرده.
ما با عقل مون با هم مخالفیم و تو دیوونگی هامون با هم مهربونیم.وهمراه.
چند سال پیش دیدم زنی دیوانگی کرد و بلا هایی را بر مملکت نازل کرد هیشکی هم تو دهنش نزد گفتند :«دیوونه زدن نداره» حالا هم که همه منتظرند ببینند اون دیوونه واقعا میخواد خاک مون را به توبره بکشه یا کل کل می کنه مث پسر بچه ها که به دختر بچه ها میگن:دخترا باد بادکند دست بزنی می ترکند»تا دختر بچه ها در جواب شون بگن «پسرا موشند ،مث خرگوشند»
علی فرمود (ع) :
اسلام را به گونه اى وصف مى کنم که کس پیش از من چنانش وصف نکرده باشد:
«اسلام تسلیم است
و تسلیم، یقین است
و یقین، تصدیق است
و تصدیق، اقرار است
و اقرار، به جاى آوردن است
و به جاى آوردن، پرداختن به عمل صالح است».
از جمله روزهای عجیب زندگی من دیروز بود .هشتم بهمن.به شدت خواب آلوده راهی درمانگاه شدم تا دکتر منو ویزیت کنه.دکتر احمد رضا شمسی پور نوبت دادند و ویزیت شدم و رو صندلی درمانگاه بعد ویزیت یه چرت زدم.سرم درد می کرد.حال عمومی ام...بود.با پای پیاده به خانه بازگشتم.راه کوتاه بود و از جلوی مغازه ها می گذشتم .پس اگر گیج می شدم کسی بود حواسش به من باشد .از عرض خیابان هم به سلامت عبور کردم به خانه رسیدم و با لباس هام رو تخت ولو شدم و تا ساعتی خوابم برد .ساعت دوازده و نیم اشیدم یک بود رفتم داروخانه و با پرداخت یک میلیون و صد و ده تومان برای یک ماه و نیم دارو هامو گرفتم شاید مدتها از ویزیت پزشک معاف باشم.داروهام را تامین اجتماعی رایگان میده ولی حوصله و وقت پیدا نکرده بودم به درمانگاه تامین اجتمعی(جمع دیابتیک ها)بروم.پزشکم اونجا افسانه خانم گلایه می کنه چرا سر وقت هر یکماه نمیروم تا بررسی کنه در چه حال هستم.مدتیه از وقتی که نوه دوم هم قدم رو چشمام گذاشته کمتر حواسم به خودم هست.ناهار جوجه خوردم و به همسر گفتم خودش از بیرون غذا سفارش دهد.تا ساعت چهار بیدار بودم واز ساعت چهار و نیم عصر تا ساعت 3و نیم صبح در خوابی عمیق به سر بردم.متوجه نیستم حالم چطوره.الان که می نویسم از آشپزخانه بازگشته ام.اونجا را سر وسامان دادم و شاهد بودم به پنجره قطرات باران میخورد خوشحال شدم.باد و باران هوا را دیشب تازه وشاداب کرده.