نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

یاد آمدن خاطره ای از 51 سال پیش(نیم قرن کم نیست)

شنبه گذشته ناگهان با نوه رفتیم یه مهد کودک و نام نویسی اش کردیم.دیروز سومین جلسه بود که رفتیم(هر شنبه و دوشنبه ساعت 5تا6).

باورم نمیشد بر من یک هفته گذشته(احساس دیروز عصر)انگار یک عمر گذشته بود.

هفته ای به نظر طولانی ولی پر از خبر بر من گذشته بود.

بدنم انگار از زیر بار یه کالسکه با بار الوار که چرخش شکسته در اومده باشه(تو کارتونای نوه دیده بودم ژان وال ژان تنش زیر یه کالسکه...).

امروز اما انگار با وجود آبریزش از بینی کمی آرام و راحتم.

دل نگرانی این روزای من آخرین برادرم است که احساس میکنه قلبش در مشت کسی در حال فشرده شدن است.

این برادر وقتی دنیا آمد که مامان بابا به خونه جدیدی نقل مکان کرده بودند.خواهرم را به دلیل دوری مدرسه اش(کلاس اول)از من جدا کرده بودند و به خاله مجرد و مادر بزرگ سپرده بودند.برادر اولم هم(که گل سر سبد نوه های مادر بزرگ بود)همراه خاله و مادر بزرگ دور از مادرم ومن بودند.در واقع پدرم و مادرم خانواده جدیدی داشتند که تنها دخترش من بودم.

جالبه بدونید همون سال من داشتم شش ساله می شدم ولی مث یه آدم بزرگ تربیت مرا آغاز کرده بودند.(کار در خانه کوزت وار).

پدرم به قدری قوی و زیبا بود در نظرم، به خصوص وقتی که مرا بر تاب سوار می کردی و باد میداد.دوستان وفامیل پدرم عاشق مهمانی آمدن به خانه ما بودند.من در بهترین نقطه شهر زندگی می کردم.جایی که الان اثر از آن نمانده(به دلیل تغییر بافت شهر و تعریض خیابان ها). 

دومین شنبه بهمن ماه

چه خوب که از خواب بیدار شدم!

ممکن بود بیدار نشم و امروز را نبینم؟

سوال مون از اطرافیان این باشه:«دیشب خوب خوابیدی؟خوابای خوبی دیدی؟»

به قول برادر اولم:«ول مون کن بابا»

چرا سوآل کنم؟

مگه دنبال دردسر هستم؟

تو بخش روان پزشکی به دانشجو ها می گفتم :«وقتی از بیمار تو بخش این سوآل را بپرسی؛اگر دو قطبی تشخیص بیماری اش باشه فرق می کنه تا اینکه اسکیزو فرن تشخیصش داده باشند (پزشکان)»

سوار اتوبوس و مترو که شده اید سعی کرده اید به کسی نگاه نکنید مبادا حالاتش روی شما اثر بذاره(گاهی که حوصله و وقت ندارید البته).

خدایا !

امروز برای حال خوب،به تو ونگاه تو نیاز دارم.نگام کن.

یک ساعت پیش قرص استئوفوس 70 برای پوکی استخوان را خوردم.حالا میتونم برم صبحانه بخورم.{گفته بودم ؛(دکتر برام یه قرص خاص به   نام استئوفوس 70 نوشته و فرموده صبح ناشتا، هر هفته یکی خورده شود(تا هشت هفته) }

جمعه دوم ماه بهمن را چگونه گذراندید؟(موضوع امروز برای نوشتن مون)

دق و دلی مون را کجا خالی کنیم ؟خدا ا ا ا ا ؟

در جامعه ای زندگی می کنیم که...

در صدی از افرادش مبتلا به جنون (  بیماری) هستند و در صدی مبتلا به اختلال شخصیت پارانوئید(بد گمان).

در صدی مبتلا به بیماری وسواس و در صدی مبتلا به اختلال شخصیت وسواس

نکنه فکر کرده اید جامعه یک دستی داریم؟هان؟

اشتباه می کنید.

دعا کنید در صد اختلال شخصیت ضد اجتماع آن کم باشد.(دعا)

آیا در بین اطرافیان فرد حسود دیده اید تا حالا؟

خب این افراد، با کدام رفتارشان ، شما را متوجه کرده اند به شما یا دیگران حسادت می ورزند؟

تر سو چه؟ترسو هم دیده اید؟

خجالتی چی؟

من در اطرافیان خود فردی را می شناسم که مباهات می کند ترسی ندارد بگوید: (...) تا آدم را سنگ روی یخ کند.

جالبه که وقتی (فروردین 73) دو تا خواهرم و چهارتا نوه مادرم از خواهر اولم پر پر شده بودند  ؛ یکی از فامیل دور و ارادتمند به خواهر بزرگترم ،  پیدا شده بود میگفت :«میبینید این تنها دختر خانواده اشک نمی ریزد؟خب دو تا رقیب خود(خواهر کوچکتر و خواهر بزرگتر)اش را از دست داده».

خوبه اون روزا خودم برای خودم دلسوز نبودم که جوابش را بدهم.

وقتی سالگرد مادرم بود زنی از اقوام نزدیک مادری ،بر سر مزار مادرم به زنان دیگر میگفت :«این (اشاره به من)اگر خواهر بزرگترش نبود یه چیز براش بپزد ؛بخورد ؛خیلی زود مرده بود».حتما متعجب هم بوده بعد از یکسال از فوت مادرم من هنوز زنده مانده ام.

خدایی که ناظر افکار و نیات آدماست این حرف ها را هم بشنود و از آن زنان شنونده متعجب هم گواهی بخواهد این فرد چه آشی برای خودش پخته!

مردمان ما چه ملغمه ای هستند!

آدم شاخ در میاره.

پسر بیمار (روانی) طبقه یک ورودی مان در مجتمع مسکونی صدای آهنگ خود را تا آخرین حد بالا برده ؛بهش میگم : تو  باور میکنی من شب ها اگر بخوام چراغ روشن کنم (نور گیر مشترک با هفت خانه دیگر داریم) احتمال دهم اتاق  خواب های دیگر  طبقات بدون پرده است ؛(یا پرده هاش کشیده نیست) چراغ قوه روشن می کنم مبادا تاریکی خانه آنان بدل به روشنایی شود؟اون وقت شما چطور به خودتان حق میدهید صدای موزیک را بالا ببرید ؟حتی سرفه های تان که بعد از ناپرهیزی (سیگار و ...)ساختمان را می لرزاند را هم اضافه می فرمایید؟

نهایتا خواستم بگویم در جامعه ای با افراد همسان زندگی نمی کنیم .بهتره فتیله توقعات مان را پایین تنظیم کنیم.

اون که می نویسه(خوش به حالش )زیرا هیجانش متوسطه.اونکه نمیتونه بنویسه (طفلکی)هیجانش یا بسیار کم است یا بسیار  زیاد.

خوبه بپردازیم به اینکه : هیجان چیه؟

هیجان تحریک بدن است  در اثر تعبیر و تفسیر مون از  یه حادثه.موضوعی از بیرون بر مغز ما ن اثر می گذاره.یه گنجینه داریم که روی آن حادثه یه تفسیر یا تعبیر میذاره.بلافاصله غده آدرنال(فوق کلیه )مون تحریک میشه و آدرنالین ترشح میکنه و به بدن میگه چه نشستی؟خطر .خطر .خطر/بدن میگه خب چکار کنم؟اسید معده را؟توقف تا اطلاع ثانوی.چیزی بخوریم هضم نمیشه.به چشمها میگه مردمک را(مردمک ها تنگ میشه نور وارد نشه)به کبد(گلیکوژن را بشکن .گلوکز لازم داریم .)شنیدی میگن طرف را کاردش بزنی خون اش د نمیاد؟چون عوامل انعقادی خون بیشتر میشه برای مقابله با خون ریز.بدن تجهیز شده بخواد بنویسه نمی تونه.خدا را شکر بدن به طور دائمی نمی تونه در حالت آماده باش بمون و خیلی زود  به حال اول خود بر می گرده.تو این فاصله میتونی بدترین فحش ها را برای دفاع از خودت بدی میگن در حالت خشم نه تصمیم بگیر نه ...(یادم رفته درسای بحث هیجان را)ولی هیجان زده شدن را دست کم نگیریم.

این روزا غم و خشم و ترس سه تا هیجان موثر بر انسان های اطراف مان است.

خانمی نوشته بود از زنده بودنم خجل ام.

آیا خجالت هم یکی از هیجانات است؟

یه کتاب روان پزشکی بردارید و درباره اسکیزو فرنی بخونید.همون اول این بحث می بینید نوشته ازهر صد نفر دو نفر مبتلا هستند.

میگی خب مملکت من فرضا نود میلیون نفرند چند تا شون مبتلایند؟در صد گیری کنید.

تبصره : (ابتلای به جنون باعث میشه از مجازات بتونی فرار کنی).پس آیا  دعا می کنیم  : «کاش من مبتلا به جنون باشم؟».حالا فرض کن اقدام به تخریب کنیم.آیا مبتلایان به جنون ،تخریبچی اند؟

اما بیماری روانی با دارو درمان میشه.

متاسفانه مبتلایان به جنون ،  زیر بار خوردن دارو نمی روند(تو کتابا نوشته insightبه بیماری ندارند)به عبارت دیگه خود را بیمار نمی دونند.

 شخصیت هر انسان مستعد ابتلا به یه بیماری روانی هست.


نوشته بود :«سلام .ببخشید که من اونجوری نیستم یا رفتار نمی کنم که شما خوش تان بیاد؛آخه می دونید عصبانیم ؛از شما ،از خودم،از همه کس و همه چیز.نمیدونم باید چه کنم.سر در گریبانم.»

براش نوشتم :«راحت باش؛طاقت بیار؛همه مون همین جوری هستیم؛حوصله خودمون را هم نداریم؛چه رسد حوصله دیگران را».

برام نوشت :«ممنون که درکم می کنی؛همین خودش کلی خوبه.خوب که نه ؛عالیه»