نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

دغدغه های افراد

خانمی تو در یکی از پست های وبلاگ شون نوشته بودندوقتی جوان بودیم تنها دغدغه مون یافتن سواری بود که بر اسب سفید به سوی مان خواهد آمد،ناگهان به ذهنم چند فکر خطور کرد دغدغه چیه؟دغدغه ما در جوانی چی بود؟تنها دغدغه جوان امروز چیه؟اصلا جوان و پیر نداره دختر و پسر نداره زن و مرد نداره دغدغه آدمای دور و بر مون چیه؟مثلا همین من دغدغه دیروز ام چی بود؟آیا الان دغدغه ای دارم؟

یه ادبیاتی تو دوستان من هست باید ازش بپرسم آقا دغدغه یعنی چی؟برام یه انشا راجع به دغدغه بنویس،گفتم انشا یادم افتاد به معلم کلاس نهم مون خانم اخوان حریری دانشجوی دانشگاه بود و دوشنبه ها بعد از ظهر میاد مدرسه مون زنگ انشا را پر کنه .خیلی جدی بود انگار از بس دخترای نوجوان بهش می گفتند شما چقدر خوشگلی بدش اومده بود من هم کور نبودم می دیدم چقدر لطیف و سفید و قشنگه در مقایسه با دیگر معلم ها ولی خب اینقدر پر رو(شایدم با عاتماد به نفس )نبودم که بر زبون بیارم فقط تماشاش می کردم و نگاهم تحسین آمیز بود او از همین نگاه تحسین آمیز من خوشش اومده بود چون هر هفته که میاد کلاس ما اول نفری که صدا می زد انشا بخونه من بودم با خودم میگفتم هفته دیگه انشا نمی نویسم چون منو صدا زده خطر از سرم پریده ولی دوباره صدام می زد موضوع های انشایی که میداد هم یه کلمه ای بود مث همین دغدغه .مث اون کلمه آزادی که پشتش یه عالمه حرفه ولی مردم بر زبون میارند مث کلمه عشق که بعضی ها فورا وارد تفسیرش میشن میگن عشق الهی (لایتناهی)انگار جیز است.

خلاصه از بحث دور نیفتم یه روز که خانم اخوان منو صدا زد گفت بیا انشا بخون و من ننوشته بودم دفتر سفیدم را برداشتم و از رو صفحه سفیدش دوتا خط خوندم و بهانه آوردم من زیادتر به ذهنم نرسیده گفت برو بشین هفته ای دیگه خوب روش فکر کن بیا بخون همین بلا ها سرم اومد که وقتی تو دانشگاه یه معلم ایدئولوژی اسلامی به من فرمود برو راجع به صراط مستقیم مطلب بنویس بیار بده به من اشکم در اومد وگفتم خدا به فریادم برس خب صراط مستقیم که یه معنی بیشتر نداره راهی که راست هست .

اما در پایان هفته از کتاب ها تفسیر و کتب مذهبی هشت صفحه نوشته بودم حیف که من هرچی نوشته ام را در کتابخانه خاک گرفته ای جا دادم تا فکر کنند بازیافت شود به درد بخورتره و دیگه آثاری از نوشته های خود ندارم بگذریم

داشتم چی می گفتم؟

آهان دغدغه

دغدغه امروزم این بود

امروز چی بنویسم وبلاگم به روز شود

چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور

اگر حافظ این شعر را   سروده  نکرده  بود،من چگونه از غم خود را رهایی میدادم؟مدیون حافظ هستم.

نه تنها این شعر او، که بسیاری دیگر از شعرهاش به فریاد می رسد.و نهتنها حافظ سعدی و پروین اعتصامی هم فریاد رس لحظه های سخت من بوده اند

روزی در بخش روان پزشکی قدم می زدم که خانم باریک اندام ژولیده مویی را دیدم که شب قبل آورده بودند در بخش بستری کرده بودند

اومد جلوی ایستگاه پرستاری ایستاد و  گفت میخوام بگما :<مرغ زیرک چون به دام افتد ،تحمل بایدش>

رعایت اصول نوشتن لازم یا واجب؟

هیچ آدابی و ترتیبی مجوی

هر چه میخواهد دل تنگت ،بگو

چگونه یک پرستار در بخش روان باشیم؟

یه روز کاری،  وقتی با دانشجویان وارد بخش شدیم ، دیدم پیر زن کوتاه قدی (قد هم مهم است؟) بخش را گذاشته رو ی سرش

برافروخته راه می رود و بد و بیراه می گوید.

(لازم به تذکر میدانم بگویم من و دانشجویان از درب ورودی دانشگاه تا درب ورودی بیمارستان را با مینی بوس و باهم می رفتیم)

زن آژیته و بیقرار بود و پرستاران بخش اجازه داده بودند در بخش راه برود و با صدای بلند غرو لند کند .دیگر زنان بیمار روان که از سر و صدای او خواب از سرشان پریده بود هم به او حق میدادند که ناراحت و شاکی باشد و گله ای از غرو لند او نداشتند .

آن روز ، این زن در یک اقدام ناگهانی(به سرعت) مقنعه از سریکی از  دانشجوی پرستاری ما برداشت .

چرا که رفته بود روبروی او ایستاده بود و گفته بود :عزیزم !چی شده؟چی تو را ناراحت کرده؟

من آدم نیکو کاری هستم

من آدم نیکو کاری هستم

هر کسی از خود تعریفی دارد.یه خانومه را دیدم تو پارک از رفتگر _پاکبان پارک جاروی جادوگری اش را گرفته بود  و برگ ها را کمک او می روبید.

بهش گفتم: اینکار را می کنید ایشون  تنبل میشه و انتظارش هم از همه این میشه که کمکش کنند مث شما .گفت به تو ربطی ندارد، میخوام  هم تنبل بشه وهم نوع انتظاراتش هم تغییر کنه .تا شما باشید آدم باشید .
بعد هم گفت : در این شکی نیست که من آدم نیکوکاری هستم بر خلاف شما سوِ استفاده کننده گان،که فقط می آیید پارک قدم بزنید و برویدگم شوید.
 بهش گفتم : همین پریروز زنی را دیدم که با سنجاق قفلی نوشته های آموزشی پند آموز به برگای درختا وصل می کرد و رد می شد ،او هم معتقد بود مصلح اجتماعی است .به او نیز گفتم:< این چه کاری است می کنی >؟
گفت : دارم فضولامو می شمرم.
اما پس پریروز یه خانومی را دیدم در یه دونه ظرف یکبار مصرف ، آَش شله قلم کار و یه قطعه نان داد دست رفتگر _پاکبان پارک و رد شد .پس اون را چی باید گفت ؟
تازه اینکه چیزی نیست ماه قبل یه خانم همینجور که قدم می زد ازش اسکناس های پنج هزار تومان رو زمین میریخت و رد می شد گفتم :<خانوم پولاتون>.گفت:دخترم، نگران نباش ،رو زمین نمی مونه .لازم شون ندارم گذاشته ام از جیبم ریزش کند ،شاید به درد آن دیگرانی که می بینند، بخورد .

خانومه گفت :<پر چانگی ات تموم شد.؟کنار وایستا ،بزار باد بیاد

یادم اومد به ضرب المثل معروف<سری که درد نمی کند ،دستمال نمی بندند>