یه روز کاری، وقتی با دانشجویان وارد بخش شدیم ، دیدم پیر زن کوتاه قدی (قد هم مهم است؟) بخش را گذاشته رو ی سرش
برافروخته راه می رود و بد و بیراه می گوید.
(لازم به تذکر میدانم بگویم من و دانشجویان از درب ورودی دانشگاه تا درب ورودی بیمارستان را با مینی بوس و باهم می رفتیم)
زن آژیته و بیقرار بود و پرستاران بخش اجازه داده بودند در بخش راه برود و با صدای بلند غرو لند کند .دیگر زنان بیمار روان که از سر و صدای او خواب از سرشان پریده بود هم به او حق میدادند که ناراحت و شاکی باشد و گله ای از غرو لند او نداشتند .
آن روز ، این زن در یک اقدام ناگهانی(به سرعت) مقنعه از سریکی از دانشجوی پرستاری ما برداشت .
چرا که رفته بود روبروی او ایستاده بود و گفته بود :عزیزم !چی شده؟چی تو را ناراحت کرده؟