نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

شکایت از روانشناس با وجود داشتن پروانه اشتغال تخصصی و عضویت در سازمان نظام روانشناسی
با سلام،
پسر٣٢ ساله ی من حدود ٢سال است به یک خانم مشاور روانشناس مراجعه می کند..این خانم به فرزندم گفته اند باید هفته ای یکبار جلسه مشاوره داشته باشیم، با توجه به اینکه این مشاور می داند که فرزندم زود دچار وابستگی عاطفی می شود. سه مرتبه به محل کار این روانشناس در کلینیک های مختلف مراجعه کرده ام و از ایشان خواسته ام که جلسات را تعطیل کنند چون در فرزندم هیچ بهبودی و پیشرفتی حاصل نشده است و حتی بدتر هم شده. خانم مشاور من را دست به سر می کنند و همکاری نمی کنند..حتی گفتند که پسرتان حرفهایم را گوش نمی کند و به آنها عمل نمی کند، من هم گفتم خُب جوابش کنید و وقتیکه آینده ای از جلسات متصور نیستید پسرم را جواب کنید. در حال حاضر با اینکه این شخص پروانه اشتغال تخصصی دارند، آیا می توانم از ایشان شکایت کنم؟؟. با تشکر

دستی بر سر بینوایان بگذارید.

جالبه

کدام بینوایان؟

نوا؟

بعضی ها  برای رهایی از گرفتاری ها،از خود به درمی آیند و ...

یه خانوم سرتا پا زیبایی و جلوه

 آمده بود بخش روان پزشکی 

تا اولا بپرسد نیاز های بیماران بستری در بخش روان چیست و ثانیا اجازه بگیرد بیاید جان و سر فدای آنان کند.

جالب بود دیدن تعجب دانشجویان 

که چه شود؟

که خدا بی خیالش شود

اگر

 گرفتاری هایی که دارد جزا   است برای...بوق...

خب 

با سخاوتمندی روان شناس بخش مواجه شد

لیست نیاز هایی که به دست روان شناس ،پرستار ،پزشک،خدمات بر آورده شدنی نیست به دلیل اولویت بندی ها

در اختیارش قرار گرفت

و نحوه بر آورده کردن آنها هم تعلیم داده شد

از فردای آن روز

از دوشنبه تا پنج شنبه

 ایشان با تجهیزاتی که نمایش دادن آن اگر مقدور باشد جالب و دیدنی است.

آمد

وبا دستان ظریف و زیبا (در نوع خود دیدنی)

دستی کشید بر سر های سی و پنج زن

از اینجا مانده،از آنجا رانده با یه گل بهار نمیشه

ولی

بیا و ببین در محدوده مقررات بخش ،با ارامش و خفظ حدود

چه کرد این زن

که باید بر تختی از طلا او را می نشاند ش

و فقط تماشایش می کردند.

یه بیمار میگفت با با ایول و

در جامعه ای زندگی می کنیم که خانوم رشته روان شناسی خونده و ام.اس دارد و همسرش اصلا لیسانس هم ندارد و سلامت و هنرمند نقاش است.خانم با وجود بیماری ارشد روان شناسی بالینی را از دانشگاه آزاد گرفته و دیگه نمی تونه همسرش را تحمل کند که آشکارا دارای خصایصی است که در روان شناسی....بوق...

آقاهه میگه :«عزیزم از من جدا نشو،آخه من دوستت دارم،ما سالها با هم زندگی کرده ایم،دخترما چارده ساله است،در موقعیت بلوغه خوب نیست براش جدایی ما»

خانومه میگه :«درسته منو دوست داشتی،به من خیلی کمک کردی تا درسم بدینحا برسه ولی من دیگه استقلال مالی دارم ،فقط نمی دونستم چرا تو چنان میکردی

ربنا آتنا فی الدنیا حسنه

خیلی کوچولو بودم که مامان جایزه ام داد وقتی چادر خال خالی سیاه و سفیدش را به سر کردم و مث سیندرلا و پیراهن دنباله دارش بر روی فرش سالن پذیرایی با ابهت قدم برداشتم.همان روز عصر مامان که دستش بر دعا بود یه چادر خال خالی تحویل دو دست کوچکم داد که فقط پنجاه سانتی متر بود چادر را به سر کردم و کنارش به نماز خواندن (مقلدانه)ایستادم مامان با امید ربنا می گفت و صدایش برایم صوت شیرینی بود .عصر آن روز پدرم عروسکی به قد و بالای کودکانه ام هدیه داد و من شدم موضوع صحبت دایی و مامان.اصولا بابا هر موضوعی را مامان علاقه داشت تایید می کرد و دایی جوانم بیشتر و من ربنا گفتن را یاد گرفتم نشان به آن نشان من هنوز هم دوست دارم بگویم ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار.

اما وقتی مامان رو تخت بیمارستان بستری بود تا آخرین روز های زندگیش را جلوی چشمانم در رنج باشد زیر لب به همراهی اشک چشمانم می گفتم ربنا لا تحملنا مالا طاقه لنا  به واعف عنا ....       (رَبَّنَا لَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلَانَا)

معنی تون جمع است

اصطلاحی بود که مادر مرحوم همسر به کار  برده بودند، وقتی عروس های همسایه با هم نشسته بودند کنارشون وبهشون گفته بودند به عروس خانوم تون بگین بیان با ما بریم سالن ایروبیک شاید یه خورده تنش گوشت بگیره و خوش فرم بشه.

من وقتی با خبر شدم که عروسای همسایه شون منو دیدند و گفتند:« خدا بده شانس»،سوآل کردم انشا الله،گفتند نمی پرسی چرا میگیم؟گفتم:« خب اگر دوست دارید بگین چرا میگین؟»گفتند آخه میخواستیم بهشون بگیم عروس تون به ظاهرش اهمیت نمیده و ورزش نمیاد ،گفتند درس داره ،بچه کوچیک  داره،کار بیرون و کار خونه داره این شمایید که معنی تون جمع است پس می تونید باهم دیگه برین تفریح و ورزش و ...در غیاب ات دهان ما را دوخته و اجازه نداده حرفی بزنیم.

گفتم ایشون با وجودیکه ۵۳ سال دارند دو داماد و چهار عروس دارند مرتب در خانه مشغول پخت وپز و سامان بخشیدن سه فرزند دیگه شون هستند و هرچند وقت یکبار به خواهر و فرزندان برادرشان مهمانی بزرگ میدن و واقعا به سلامت خود اهمیت نمی دهند بهتر بود برای خود ایشان نگران می شدید و توصیه ای می کردید البته درین شک ندارم اجازه نمیدهند دیگران در امور فرزندان و خانواده شان دخالت آشکار کنند.گفتند پس در وتخته جفت و جوره ، ما بریم نون و  ماست مون را سق بزنیم.