مصطفی خان ایلچی (تروس) تصمیم دارد برای نجات از ورشکستگی دخترش مریم را به ازدواج مرد پیر متمولی درآورد.
مریم، با اندوه، خانه ی پدری را ترک می کند و در خیابان پس از این که سوسول و تپل مزاحم او می شوند جوان کشتی گیری به نام شریف سر می رسد و مریم را به خانه نزد مادر خود می برد.
مصطفی خان گم شدن دخترش را در روزنامه اعلان می کند، و سوسول و تپل با این ترفند که نشانی مریم را می دانند از او اخاذی می کنند.
مادر شریف با دیدن عکس مریم در روزنامه از او می خواهد که خانه ی آن ها را ترک کند.
مریم پس از ترک خانه در قهوه خانه ای با دختری نابینا رو به رو می شود و گردن بند و لباس های خود را به او می بخشد.
دختر نابینا بر اثر سقوط در رودخانه کشته می شود و در روزنامه ها خبری درج می شود که مریم خودکشی کرده است.
شریف با جعفر، راننده ی مصطفی خان، به جست و جوی مریم می روند، و او را در روستایی می یابند.
شریف در مسابقه ای بر حریف ایتالیایی خود آلبرتو پیروز می شود و مصطفی خان او و دخترش را روی تشک کشتی در آغوش می گیرد.
خدا را شکر بعد از بیست ساعت ،حالم بهتر شده.کرما، تغذیه ناسالم، نکات بهداشتی،کدام یا عمگی؟
هیچ کسی حق ندارد مادری را مواخذه کند در مورد فرزنش.حتما شنیده اید مادر را دل بسوزد دایه را دامن.دایه دلسوزتر از مادر شنیدی؟
ممنون از دعاهاتون.تب،آبریزش از بینی،عطسه ،بدون درد گلو، اما بدن درد،حال تهوع،بی حس و بی جونی ،احتمالا کرونا از نوع تاخیری سراغم اومده.هه هه.تو مطب پزشک عمومی نشسته ام.فکر کردم سرم وصل می کنه .بی حالی ام درمان میشه.صبح زود سردرد هم داشتم ،فشارخون را نگرفته ام،ااما قند خون پس از صبحانه ۱۰۰ باشد،کم است.
بعد از ویزیت مطلع شدم.تب ندارم.فشارخونم نزدیک ۱۵ شده و خانم دکتر فرمودند ویروسی است.
قرص و آمپول ضد تهوع و قرص ضد دلپیچه.
پی نوشت ۱.
خانم دکتر گفتند ویروسهایی هستند که کرونا در پیشگاه شان غلام است.
مث بچه لوسا میخوام نق بزنم و گریه کنم.
یکی منو لوس کنه.بذاره به جون اش نق بزنم.دلم نمیاد به جون کسی نق بزنم.آدما گناه دارند.
پی نوشت ۲،شاید از بس غصه خوردم که انفجار سیلندر گاز ،نوادگان دو قلوی عمه همسر را در روز عاشورا ساعت هشت راهی بیمارستان کرده
منم خوبم.بیدار شدنم در طول شبی گرم که پنکه جوابگو نیود ،باعث خماری صبحگاهی شده بود، ولی اعتنا نکردم و رفتم پیاده روی.ساعت گام شمار عدد ۷۰۳۹ را نشان میداد . یه ستاره جایزه گرفتم.اما نمیدونم چرا حال عمومی ام ...است.دعا کنید کمی بهتر شوم.دوباره بی مبالاتی به دردسر گرفتارم کرده.
زهرا دوستم زنگ زد حالم را بپرسد.ضمن احوالپرسی گفت یه میخچه کف پاش بوده از دکتر پوست خواسته براش فریز کنه حالا بهبودش به تاخیر افتاده.بهش میگم شاید قند خون بالا داری میگه نه میگم لارو درمانی، کن میگه دلم یه حالی میشه عجبا .
ضمن گفتگو ازش سراغ دختر دندان پزشک اش را گرفتم گفت خوبه ازش آدرس مطبش را پرسیدم گفت شماره موبایلش را میدم ازش بپرس .
با این شماره تلفن کاری نداشتم تا اینکه همسرم خواست به یه دوست دندان پزشک زنگ بزنم براش نوبت بگیرم یاد آمد به این شماره موبایل و زنگ زدم و نوبت گرفتم خودم و همسر رفتیم دندونا مون را بررسی کرد.
امروز هم نوبت مون ساعت ۷ عصر است.
خاطرات کودکی های دختر همکارم یادم اومد.خیلی مهربونه.
خدا کنه