نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

فیلم دختری ، فریاد،میکشد

مصطفی خان ایلچی (تروس) تصمیم دارد برای نجات از ورشکستگی دخترش مریم را به ازدواج مرد پیر متمولی درآورد.

 مریم، با اندوه، خانه ی پدری را ترک می کند و در خیابان پس از این که سوسول و تپل مزاحم او می شوند جوان کشتی گیری به نام شریف سر می رسد و مریم را به خانه نزد مادر خود می برد.

 مصطفی خان گم شدن دخترش را در روزنامه اعلان می کند، و سوسول و تپل با این ترفند که نشانی مریم را می دانند از او اخاذی می کنند. 

مادر شریف با دیدن عکس مریم در روزنامه از او می خواهد که خانه ی آن ها را ترک کند. 

مریم پس از ترک خانه در قهوه خانه ای با دختری نابینا   رو به رو می شود و گردن بند و لباس های خود را به او می بخشد. 

دختر نابینا بر اثر سقوط در رودخانه کشته می شود و در روزنامه ها خبری درج می شود که مریم خودکشی کرده است. 

شریف با جعفر، راننده ی مصطفی خان، به جست و جوی مریم می روند، و او را در روستایی می یابند. 

شریف در مسابقه ای بر حریف ایتالیایی خود آلبرتو پیروز می شود و مصطفی خان او و دخترش را روی تشک کشتی در آغوش می گیرد.

نظرات 3 + ارسال نظر
گیل‌پیشی سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 23:50

بقول خاتون جان پیچیده شده

سمیرا سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 17:50

فیلم انقدر جذاب بود واقعا، یا شما خیلی خوب تعریف کردید؟

من ندیدم .نقد اونو خوندم.

Khatoon سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1402 ساعت 14:55 https://memories-engineer.blogsky.com/

چقدر پیچیده شد داستان

من هم شنیدم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد