از روز پنج شنبه ساعت ۴ عصر تا الان یکشنبه ساعت ۶ صبح (۶۲ ساعت)در تهران هستم.سفر به پایتخت،باعث شده برنامه تغذیه ام دچار تغییراتی شود.کنار پسرم روزا خوب میگذره.
سفر ما ساعت ده صبح ،از اصفهان شروع شد تا ساعت ۱۱:۱۵ صبح که در نطنز توقف کردیم و استراحت کوتاهی کردیم.
سپس(۱۳)ظهر در جایگاهی بنام کاسپین ناهار خوردیم (از خونه آورده بودم )و در جایی بنام مجتمع خدماتی خلیج فارس(۶۵ کیلومتر مانده به تهران ) بنزین زدیم و راه را ادامه دادیم.
دقیقا یادم نیست چه ساعتی بود که در بزرگراه بسیج تهران ،روبروی بیمارستان بعثت ،(دقیقا جلوی درب بیمارستان) ، زیر پل هوایی عابر پیاده ، گرفتار در تصادفی زنجیره ای شدیم ولی آسیب ها به بدنه ماشین وارد شد و جان های مان در سلامت کامل ،باقی ماند(اما شدت ضربه از صندوق عقب له شده و چراغ های شکسته شده جلو اتوموبیل )رنح بدنی و روانی برای مان به جا گذاشت.
پسر دومم خودش را برای کنکور به آب و آتش نمی زد و اجازه نمی داد پدرش تحریصش کند میخواست ازاد باشد درس بخواند شد ،شد.نشد هم نشد.
اما پدرش از روش تطمیع و تهدید استفاده می کرد که او وقعی نمی نهاد.
نتیجه اش هم این شد که دانشگاه تهران رشته دامپزشکی قبول شد.
چه جالب که بعد از جستجوی این پرسشنامه سوآلاتش در قالب پی.دی.اف در اختیارم قرا گرفت.حتی از رو خواندن 160 سوآل اطلاعاتی به فرد میده.
امروز قرار با همسر برادر مرحوم، بریم خونه مادرش مراسم آش رشته پزون، به مناسبت خبر سلامتی کمر دیسک بیرون زده شان(طی حادثه خانه تکانی به خیر گذشته ).آنحا شیرینی عقد پویا و قبولی پدرام (خواهر زاده های زن برادر)،هم تناول میشه.
پنجاه و یکمین روز پاییزه.
۲۳۷ روزاین سال در کنار دوستانی گذشت که نادیده اند ولی نظر محبت و لطف شون باعث آرامش بوده.خانم همسایه مون هر روز غصر با دوستان شان از دوران(تدریس) معلمی در مدارس ، به پیاده روی میرن.هر روز یکی دوساعت حرف میزنه و به حرفای دوستش گوش میکنه..بلبل زبونیش را مدیون گوش شنوای دوستاش میدونه.