سلام
گاهی برام این سؤآل پیش میاد اونا که نویسنده هستن، موضوع نوشتن را از کجا میارن؟
چگونه است که بعضی ها هر موضوعی میتواند جرقه نوشتن تو ذهن شون ایجاد کنه؟
بعضی ها مینویسند برای نوشتن.خب شاید به دل ننشیند.
بعضی سخن از دل بر آمده ای را مینویسند که لاجرم بر دل می نشیند.
کلاس نهم بودم.معلم انشا کاری نداشت آنچه ما می نویسیم از دل بر آمده یا نه .ایراداتی می گرفت تا نوشتن مون اصلاح شود.
حالا که وبلاگ نویسی را از سر گرفته ام در هرحالی که هستم ،موضوعی خودش را به مخیله ام می رساند که یعنی از من بنویس.
کاش تو بخوای بنویسی.
مثلا داشتم صبحانه آماده میکردم و تلویزیون فیلم پخش میکرد ،شنیدم آقایی به دادستان شون میگفت اگر جای من بودی و به دختر کوچولوت تعدی و تَ جاوُ ز شده بود،چکار می کردی؟
یادم اومد اگر هرگاه اینقدر انسان باشی که بتوانی خودت را جای دیگران بگذاری، نوشتنت میگیره.چه جور هم .
یه روز تو بخش روانپزشکی بیمارستان ،یه دختر دانشجوی پرستاری با چشم گریون به من گفت خوب بود اگر من جای این بیمار بستری بودم ؟
،آیا دلم راضی می شد ده نفر با چشمان از حدقه در اومده دور تا دورت بنشینند و تو بگی چه افکاری ذهنت را مشغول کرده؟بیمار افکار هذیانی داشت و توهمات شنوایی اش، هر چند دقیقه یکبار برحذرش میداشت ادامه دهد به گفتن افکارش،،،
هفته ای که گذشت، عده ای مسافرت بودند و شهر خلوت بود.
دیشب پریشب مهمانی رفتن و مهمانی دادن شدت پیدا کرده.بعضی ها را همه مهمان میکنند و بعضی همش باید مهمان کنند.رعایت عدل و انصاف تو دور و بری هامون کم می بینم.هیشکی دوست نداره بی دعوت جایی بره بعضی ها دعوت نامه پشت دعوت نامه دارند و بعضی آنقدر نشستهاند اند دعوت شوند که علف زیر پاشون سبز شده.من بی دعوت رفتم مراسم آش رشته پزون خواهر همسر چون دیدم فقط به من نگفته بیا به دیگر عروس خانومای مادر همسر التماس کرده تنهاش نذارند.اتفاقا سر سفره یه نخود پرید تو نای خانمی که ادعای دوستی صاحب خانه را داشت و به من تکه می انداخت چرا بی دعوت اونجایم.و فقط من دانستم چگونه میشود کمکش کرد .اظهار شرم کردنش بابت رفتار نسنجیده اش دیدنی بود همه مرحبا می گفتند بعضی ها هم گفتند کار خدا بوده ایشون به دل نگیره و بیاد مهمانی و سبب خیر شود.زن چاق بود و با مانور هایمیلیش به سختی می شد کمکش کنم.
پی نوشت:
سلام.امروز تولد زهرا ،(دختر عموی پسرام)، است.همسرجان و برادرش در حال تدارک دیدن جشن ۴۰ سالگی این خانم ،( مادر دو بچه ، نوه های عموی پسرام) هستند .این عمو ، زندگی مرفهی داشته و این دختر ، اولین فرزندش است.
آخرین(سومین)فرزندش هم ، اسفند عروس شده،با احتساب دو تا (دختر) نوه پسری می شوند ، تعداد شش دختر از نسل ( آقا عمو) اویند .عاشق دختراش و نوه هاش است.
جشن عقد پسر دومم ، نتوانسته بود بیاد و همسرجان هم می خواست تلافی کنه و عقد دختر دومی اش ترود.باورم نمی شد که سرما و برف و باران مانع شرکت در جشن پسرم شود.جالبه که بیشتری بحث و مجادله بین همسرجان و این برادرش هست و بیشترین همکاری و مشارکت برای برنامه ریزی در خانواده مادر شان نیز هم.گرچه گیتار زدن را تجربه کرده ، امسال بیشترین ملاحظات را در ایام سوگواری حضرت علی(ع) را هم داشته.همسرش به نیکی ازش یاد می کنه،مادرش هم از همه فرزندانش بیشتر دوستش داشته و بچه هاش وقتی بیمارستان بستری بود عاشقانه (همچون پروانه ) گرد بسترش می چرخیدند.به هنگام خرید جهیزیه برای این دخترش (سال ۱۳۸۶) به همسرشان فرموده بودند،به دخترم فرصت بده با حوصله لوازم زندگیش را انتخاب کنه ،هول اش نکن،باهاش بازار برو و پا به پاش صبوری کن تا در زندگی با وسایل زندگیش عشق و حال کنه.(چون همسرش از مته به خشخاش گذاشتن دخترش،سر تک تک وسایل زندگی ، خسته شده بود ).