گلپایگانی در مایه ابو عطا میخواند :<<لذت دیوانگی از من نگیر.>>.
مگه دیوانگی لذت دارد؟
چون هوا آلوده است پیاده روی من تعطیل شده.
امروز که داشتم قدم می زدم ؛ چشمم افتاد به کناره جدول.سگی سیاه دراز کشیده بود .بی آزار ، سرش را رو دستاش گذاشته بود و انگار غم عالم تو دلش خونه کرده . دیدم مردی به سویش آمد و دو تا دونه کوکتل(سوسیس آلمانی) ، جلویش گذاشت.امتحان کرد و نخورد و بلند شد ؛ رفت جایی دیگر خوابید .به آن مرد گفتم
: <<ادویه جات دارد، برای حیوانات مناسب نیست>>.
گفت :
<< دلم برایش می سوزد هفت -هشت تا بودند ؛رنگ وارنگ ،جست و خیز کنان در چمنها از پی همدیگر می دویدند ؛ یه از خدا ی خبر گزارش داده که آلودگی دارند ،امنیت نداریم بیایید جمع شان کنید .گویا جمع شان کرده اند برده اند خارج شهر محل نگه داری سگ های ولگرد (متعلق به شهرداری).>>
سری به حالت تاسف تکان داد و ادامه داد:<< امکان نگه داری ازش را ندارم وگرنه با خود می بردمش .گناه داره ؛ تنها شده.>>
آن پریشانیِ شبهایِ دراز و غمِ دل
همه در سایهٔ گیسویِ نگار آخر شد
- شب سمور گذشت و لب تنور گذشت
- دنیا همیشه یه جور نمیمونه
دختر کوچولوی دهه هشتادی شون (ته تغاری)عروس شد.
دیشب به صرف شربت و شیرینی دخترشان را به عقد جوان همسایه (دوست قدیم)در آوردند.
همسایه مون همسر دکتر طاهری با دو فرزند هجده و هشت ساله از همسایگی مون رفتند.رو در خونه یه برگه چسبونده که روش با هط خوش نوشته :«اگر بار گران بودیم ,رفتیم.)
افتادم به گریه.چون بهتر از این زن و دو بچه اش همسایه نداشته ام.همسرش در جنوب پزشک بود و هر چند وقت یکبار یک هفته می آمد اینجا.در واقع با دو فرزندش و خانواده مهربان خواهرش بود و من از او جز ادب ،مهربانی ،صفا و صمیمیت چیزی ندیدم.خدا به همراهش.
می دیدم رفت و اومد به خونه اش این روزا بیشتر شده ولی باورم نمی شد یه روز بیام و ببینم« جا تره و بچه نیست.».