به دختر خاله جان زنگ زدم که غایب روز مهمانی پنج شنبه بود گفت به دلیل پاره ای کسالت ها(عمل جراحی فتق نافی )که داشته،نیامده
از صبح پنج شنبه گذشته تا امروز هم نوه جان هایم را ندیده ام.طفلکی ها دوست داشتنی ها ،نازنین ها ،که ندیدن شان باعث دلتنگی ام می شود.
کاش نزدیکتر بودیم به همدیگر.
امروز تا ساعت نه و نیم آزمایشگاه بودم و دوباره باید فردا صبح به آزمایشگاه دیگر ی بروم.چون اینا آزمایش هموگلوبین A2 را انجام نمی دادند تا معلوم شود تالاسمی موجود است یا نه.
بعد از بازگشت مسافرم و همسرش باز دوباره غمگین بودم که خاله و زن دایی و دختران هر سه دایی /مجموعا هفت نفر/مرا به صرف نهار در رستوران هتل کوثر دعوت کردند.
خاله میزبان ده نفر /خودش و من و زن دایی و دختران دایی/هر هفت نفرشان/بودند.چون خاله هفتاد و شش ساله ام ،دست تنها نمی توانست در خانه اش پذیرایی مان کند و همه ما هیچ انتظاری از ایشان نداشتیم.ولی میخواست چون بزرگ فامیل است روز خاطره انگیزی برایمان بسازد.هر ده نفرمان با ماشین دوتا دختر دایی تا آنجا رفتیم.جای شما خالی تا ساعت هشت شب هم به صرف شیرینی و نوشیدنی خانه زن دایی بودیم.همه ما خاطراتی از گذشته های خود تعریف کردیم و نوه دایی هم با پسر یک ساله اش،کیک تولد به دست ، به جمع ما پیوست.تا شادی اولین دختر دایی کامل شود.
دیشب دعوت به مهمانی ایی شدم که در آن دخترانی مسن شده ولی آفتاب مهتاب ندیده دعوت بودند همه...(؟!)
نود سال پیش منور دختر خانه مانده روستا شده بود.طفلکی نه تنها چهره زیبا (به هر جا همگنانم حلقه بستند،نگینش دختری ناز آفرین بود)نداشت بلکه یکی از پاهاش هم کوتاهتر از آن یکی بود.با این وجود آب از چاه می کشید خرند(حیاط)را آب و جارو می کرد ،برنج لا خُل(زیر خاکستر داغ برای دم کشیدن) می کرد خورش بار می گذاشت مرغ و خروس ها را آب و دانه میداد گاوشان را می دوشید ماست میزد(مایه زدن به شیر)پنیر درست می کرد سر شیر می گرفت.
تا اینکه گذر مردی تنگستانی به روستایشان افتادو...
هر پنج پسر منور الان دارای فرزندانی هستند.
پی نوشت :فرازی از شعر<<دختر زشت>> مهدی سهیلی