دختر کوچولوی پنج ساله با پسر بچه هفت ساله تو حیاط دعواشون شده.
پسره میگه : پسرا شیرن مث شمشیرند.دخترا باد بادکن ، دست بزنی میترکن.
دختره میگه :پسرا پنیرن. دست بزنی میمیرن.
کل کل.یک به دو-داس دادن و اره گرفتن
تا کی میخوان به جون هم بیفتند؟
مامانا به جنگ شون خاتمه میدن.
از دیدار هم محروم شون میکنند.
نخود نخود ،هرکی رود خانه خود.
کاش به نحو بهتری به جنگ شون خاتمه میدادید.
مثلا اینو یادشون بدن.
قبل از رای دادن حتما کتاب گریز از آزادی اریک فرام را بخونید.
روشن میشیه برایتان که چرا داشتن کسی در راس برایتان مهمه.
نمی دونم اگر انتظار استجابت ندارم پس چرا از تون می خوام دعا کنید.شماها معجزه اید.هر وقت دعا کرده اید در نهایت تعجب من دعاهاتون مستجاب شده .امروز طمع کردم از شما بخواهم به پسر همکارم دعا کنید .تحت درمان با داروی آرپی پیرازول ،سدیم کربنات و فلو فنازین دکانوآت است.سوار موتور شده و با موتور اش خورده به کامیون پارک شده.مادرش میگه متولد تیرماه 76 است یعنی در همین ماه تولد اش است.مرتب شغل عوض میکند گاهی بیمارستان بستری میشه.به مادرش بد گمان میشه به طوریکه مامانه گریه میکنه.فلو فنازین را هر هفته بهش تزریق می کنند.خیلی سیگار می کشه .پدرش از مادرش (وقتی ده ساله بوده )، جدا شده و بعد خودکشی کرده (وفوت شده ).دعا کنید داروهاش را مرتب بخورد و شغل عوض نکند.اگر همانند من به درد دل های مادرش گوش کنید همینقدر متوجه می شوید او محتاج دعای خیر شماست.فرشته های حقیقی در صفحات مجازی ،زمزمه کنید .
خانم...زنگ زده رضوان جان!به دادم برس .به فریادم برس.بابامو عمل جراحی فتق (اینگواینال)<<کشاله ران>>کرده دکتر جراح عمومی،اما حالا احتباس ادرار پیدا کرده؛چرا که سوند ادراری حین عمل را خارج کرده اند.حالا دکتر جراح میگه میتونید ببرید اورولوژی(پزشک مجاری ادرار)کار من تمام شده.
گفتم پرستار ها برای کمک به دفع ادرار میبرند بیمار را حمام و به تناوب آب گرم و آب سرد بر بدنش می ریزند یا صدای شر -شر آب را به سمع بیمار می رسانند ولی دکتر جراح می بایست مشاوره مجاری ادرار درخواست می کرد.
دعا کنید به پدرش
امروز آنلاین با دکتر ارورولوژمشاوره دارند.
مصداق ضرب المثل :
<<طرف رفته ابرو یش بردارد ،زده اند چشمش را کور کرده اند .>>
اینم سیستم درمانی مون(حالا میان میگن سیاه نمایی نکن.)
جناب همسر(همسر جان) ، موقع صحبت کردن از زمین و زمان برای دیگران ، ناب ترین ضرب المثل ها را به کار میگیرد ؛حالا از کجا اینقدر در حافظه دارد و عالی تر ،کاربرد آن را می داند ؛ من مانده ام.
داشت می گفت <<گربه در راه خدا موش نمی گیرد>>پشت تلفن به همکارش.
گفتم : مگه چی شده؟
گفت : برای دخترش پسری از منطقه اعیان نشین شهر رفته خواستگاری ؛ او هم با ذوق و شوق فراوان، دختر یگانه زیبا رو را ، با کلی جهیزیه راهی خانه پسره(عکاس)کرده ؛ بعد از مدتی اسکان یافتن در طبقه بالایی خانه پدر پسر،روزی بدون اطلاع دادن به خانواده دختر ، همه جهیزیه و طلاها را فروخته اند (زن و شوهر جوان با هم)که بروند خارج از کشور.
پسره خودش رفته و دختر ایشان را قال گذاشته.حالا همکارم به حرف من رسید که می گفتم <<ذوق نکن ببین چرا از بین اینهمه صنم،یاسمن(دخترت)را انتخاب کرده .گوش نمی داد.>.>