در میدان نقش جهان مردم هم رای می دادند هم حظ می بردند و اینو نشونه زرنگی خود می دونستند.فاطمه خانوم (عزیز بانوی فامیل ما )سالاد اولویه درست کرده بود و با نون باگت آماده کرده بود.چای را تو دو تا فلاکس دم کرده بوده، میوه های فصل(زرد آلو و گیلاس و هلو ) در ظرف های قشنگ آورده بود ،شیرینی(زبون) آورده بود و بساط پهن کرده بود تا بچه ها دلخوشی داشته باشند و بزرگتر ها بی دغدغه رای خود را به صندوق بیندازند .دیگه مثل گذشته ها روز رای گیری فقط روز ادای تکلیف ملی - مذهبی حساب نمیشد.هم فال بود و هم تماشا.
جند شب پیش ؛خواب ماما ن نازنینم را دیدم که همچون زمان زندگانی شرافتمندانه اش ،میگفت :<< به تو هم میگن مادر؟چرا برای نوه ام دلمه نپزیدی ؟>>.
قربان ملاک هات می رفتم مادر جانم.
دیروز ساعت سه و نیم بود که ما رفته بودیم جشن عقد.چون یادم رفته بود موبایلم را شارژ کنم ،نتوانستم عکس بگیرم.
عروس خانوم که 22 سال و شش ماهه بودند با آقا داماد 27 ساله مدت ها مهمانان را سر گرم کردند.شربت و شیرینی و میوه و آهنگ و زنان بزک شده و لباس های رنگ رنگی و حرکات موزون ، غوغایی به پا کرده بود .
متاسفانه سالن پذیرایی با جاذبه های بیشمارش ، جای راحتی برایم نبود و وقتی در ساعت شش به خانه رسیدیم ، مدهوش به رختخواب رفتم و تا ساعت سه و نیم بامداد همچون آدامس به رختخواب چسبیده بودم.
خدا خیرش دهد همسر را که، بیدارم کرد تا داروهایم را بخورم وگرنهمعلوم نبود امروز با چه حال از خواب بیدار می شدم.
هرچه به عروس زیبا نگاه می کردم ،بر میزان وحشتم افزوده می شد که با چه بضاعت دارد به خانواده همسر میرود.
تنها یک خواهر همسر داشت که عاشقانه تحویلش می گرفت.خودش اما...نگویم دلم می سوزد بگویم دهانم.خدا آینده اش را روشن و نورانی گرداند.
همه متحیر بودند از زیباییش که با بزک صد چندان شده بود.(همواره شکننده تا امروز ارزیابی اش کرده ام).
وقتی به دنیای ما پا گذاشت کسی فکر نمی کرد بتواند دوام بیاورد (از کم وزنی).
اما گویا محاسبات ما درست از آب در نیامد و لیسانس خود را در رشته روان شناسی(که در آن معلوم نیست چقدر دوام بیاورد)به پایان رساند.
تاج اصفهانی را دوست داشتم.