نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

برشی از یه روز از زندگی


دیروز ساعت ۸وربع رفتم کلینیک گوارش دو نفر قبل خودم  کلون اسکپی شدند .وقتی از در اتاق معاینه خارج می شدند بیحال بودند .همسر جان که مادرش و دختر خاله اش بعد از کلون اسکپی تحت جراحی روده بزرگ قرار گرفته اند و ...نگران به نظر می رسید .وقتی ساعت دوازده به خانه رسیدیم دست و استین را بالا زد و ناهار را آماده کرد و می گفت هر چند به تو سخت گذشت ولی خیال من راحت شد.به جبران اذیت هایی که شده بودم ،خودم را به خوردن وخواب مهمان کردم از ساعت (۲ظهرتا۷عصر)و طبق معمول همه شبها ساعت ۱۲وچهل وپنج (۴۵)از خواب بیدار شدم.ماشین لباس شویی را روشن کردم و...