نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

دیدن کارتون به همراه نوه

آنت،دنی،لوسین،کلوز(قاقم)در کارتون بچه های کوه آلپ

از ظهر پنج شنبه تا ساعت ۱۱:۴۵(یازده و ۴۵ دقیقه)شنبه دوتا نوه در تب سوختند .دل پیچه ،تب،بی اشتهایی،سردرد،

سرما گریبان ما را گرفت

هر دو در تب سوختند ولی خدا را شکر الان بهترند.

طنابی را تکان ندهید

روزی ابلیس با فرزندانش ازمسیری میگذشتند
به طایفه ای رسیدند که درکنار راه چادر زده بودند، زنی را مشغول دوشیدن گاو دیدند، ابلیس به فرزندانش گفت : تماشا کنید که من چطور بلا بر سر این طایفه می آورم. بعد بسوی آن زن رفت وطنابی را که به پای گاو بسته بود تکان داد.

با تکان خوردن طناب، گاو ترسید و سطل شیر را به زمین ریخت و کودک آن زن را که در کنارش نشسته بود لگد کرد و کشت.

زن با دیدن این صحنه عصبانی شد و گاو را با ضربات چاقو از پای درآورد. وقتی شوهرش آمد و اوضاع را دید، زن رابه شدت کتک زد و او را طلاق داد.

فامیلِ زن آمدند و آن مرد را به باد کتک گرفتند و آنقدر او را زدند که کشته شد.

بعد از آن اقوامِ مرد از راه رسیدند و همه باهم درگیر شدند و جنگ سختی درگرفت هنوز در گوشه و کنار دنیا بستگان آن زن و شوهر همچنان در جنگ هستند.

فرزندان ابلیس بادیدن این ماجرا گفتند: این چه کاری بود که کردی؟

ابلیس گفت : من که کاری نکردم، فقط طناب را تکان دادم!

ماهم در اینطور مواقع فکر میکنیم :
کاری نکرده ایم درحالیکه نمیدانیم، حرفی که میزنیم، چیزی که می نویسیم، نگاهی که میکنیم ممکن است حالی را دگرگون کند، دلی رابشکند، مشکلی ایجادکند آتش اختلافی برافروزد، و...بعد از این وقایع فکر میکنیم که کاری نکرده ایم،فقط طناب راتکان داده ایم!

شب زنده داری

دعا کنیم گرفتارها رهایی یابند.

خدایا درین لحظات(طلایی) دعا می کنم ما را به حال خود وامگذاری.

خواب های طلایی دیده ام و بیدار شده ام.