نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

سر گنده اش لا پتو/ست(است)

جایی خواندم :«برای من دوستی بود که از تلخی حادثه ،وقتی میگفت که مدتها بود از آن گذشته بود اگر جای زخم مانده بود ولی درد و سوزشی از آن جای زخم باقی نمانده بود».

امروز فرح همشهری خواهر همسر برایم گفت خیلی گریه کرده و خیلی ترسیده و خیلی هراسناک بوده است و اگر اعلام آتش بس شود برای درمان زخمی که بر جانش نشسته به نزد دکتر روان پزشک (عروس دایی همسر )خواهد آمد تا دلهره و اضطراب و افسردگیش را درمان کند.

چه ها گذشته بر عزیزان ریز و درشت مان که نیاز به مداخله  درمانی دارد.

یادم آمد

دوست نازنینی  از خاطرات کودکی خود نوشته بودند که از مادر جدا بوده اند تا سلامت باشند (موقعیت جنگ هشت ساله و بمباران شهر ها)؛ که یادم آمد:   (من از بچگی عادت داشته ام شب زود بخوابم و درشب عروسی دایی جان آخری ام (که شاید هنوز کلاس سوم نرفته بودم )خوابم برد و مرا بردند خونه  دختر خاله مادربزرگ، (خونه کناری محل جشن ) جایی،خواباندند که صدا کمتر باشد.وقتی سحر از خواب  بیدار شدم و خود را در جایی غریب دیدم؛ شروع کرده بودم  به گریه کردن(هق و  هق و هق).دختر خاله مادر بزرگ مستاصل شده بود با این بچه زر زرو چه کند .گفته بود  : بگیر بخواب بچه،به محضی که  صبح بشود ؛می برمت خونه مادر بزرگت .ومن می گفتم :نخیر من همین الان  مامانمو میخوام .پیرزن بیچاره از رختخوابش بیرون اومده بود ؛ دستم را گرفته بود  رفته بود  خونه بغلی .دست منو داده بود  دست مامانم و گفته بود با این بچه تربیت کردنت.وقتی دستم را گذاشته بود  تو دست مامانم دلم آروم گرفته بود  و بلافاصله خوابم برده تا صبح که 

کم گرفتاری داریم ؟

اطرافیان خوش خیال من برگشته اند سر کار و زندگی شون و فراموش کرده اند با چه عجله با کمترین امکانات خود را به بیرون از مهلکه پرتاب کردند.از همه چیز خود گذشتند و رفتند .فقط جان خود و عزیزان شان را بردند.آنهمه وسیله که با سلیقه خریده بودند را گذاشتند نا کار شود .چه بسیار روز ها که برای تهیه هر کدام وقت خودشان و مارا گرفتند.امیدوارم وقتی بر می گردند چوب حراج بزنند به هر آنچه برای خریدش روز ها و حتی هفته ها وقت صرف کرده بودند.نوه خوشگلم فکر میکنه من از خرابی و ویرانی هراسی ندارم به من میگه شما چه خونسرد میخوابید!گفتم عزیزم من اگر زیاد میخوابم پناهم خواب است و اگر خوابم کم شود اخلاقم در برخورد با دیگران بدتر خواهد شد.کاش آنان که جنگ ،جنگ تا ...می گویند به فکر آسیب دیدگان از جنگ هم باشند.یه چیزی میگیم ؛یه چیزی می شنوید(می شنویم)/.واقعا جنگ جان ها و مال ها را هدر داد هم اکنون که می نویسم نقض آتش بس را متوجه ام .صدا میاد ،صدا میاد ،از توی ...ها میاد.

آیا باید خود را برای چنین روز ها آماده می کردیم؟یکی از آشناها مون درب ضد سرقت اش تکان هایی خورده که لولاش ...شده.دوست همسر میگه حملات ناجوانمردانه یه طف،فرصت طلبی موتور آب مزرعه ام را ...

دخترک همسایه مون صداش می آمد که به پدرش اعتراض می کند  چرا نقاشی اش را پاره کرده.تو این وانفسا پدرش به فکر تربیت اخلاقی یا(چه میدونم چی چی)فرزندش افتاده و عکسی را که دخترک از شادمهر عقیلی رو کاغذ آ 3 کشیده تا به درب کمد اتاق خودش بچسباند پاره کرده .جنس حسود مبادرت به چنین کار ها می کند یا متعصب ،نمی دانم.

چقدر نیاز به خونه هامون داریم،ای لعنت بر نا امنی

دیروز آقا پسر بزرگ نازنینم،  با من خداحافظی کرد و رفت محل کارش و من و همسر از بالین رهایی یافته ،روز را با خوردن صبحانه، شامل تخم مرغ و آب میوه شروع کردیم.(پسرم سهم خود را برد گفت دهنم وا نمیشه).

برای ظهر سوپ سبزی و خورش بادمجون و سالاد و پلو داشتیم،انگار نه انگار که در مملکت نا امنی زندگی می کنیم.(خدا را شکر که امنیت مان برقرار بود).اولین روز بود بعد از یک هفته دوری از خانه چسبیدم به کار در آشپزخانه.

عروس نازنینم یک هفته ای مرا برده بود باغ پدر ش ,،تا بچه ها از وحشت زدگی شبهای شهر ،احساس آرامش کنند.بین مردم دور افتاده از شهر، زندگی برایم سخت می گذشت و سخت تر زمانی بود که همه چیز برایم آماده بود. حجم زیادی از شرمندگی ام، به خاطر ملاحظات اطرافیان، بود.خوبی ماجرا، وجود دو نوه مامانی، بود که با من بازی میکردند ،نقاشی می کشیدند و بستنی می خوردند.

صبح که می شد از هوای ۲۶ درجه اش حظ می کردم.بین درخت ها ،دنبال میوه های باقیمانده ((از چیده شدن محروم مانده بودند)می گشتم.

پنج شنبه بازار مردم روستا هم جالب بود برام.انگار نه انگار خبرهایی است پارچه می خریدند ظروف شان را نو می کردند و چه ارزان میوه ها از تولید به مصرف را می شد خرید.برای مردم شان عجیب بود مرا (با ریخت عجیبم )آنجا  ببینند( و سوآل می کردند چراشهر را ول کرده ای اومده ای اینجا؟!).

البته بودند خانم های دیگری که عجیب تر لباس پوشیده بودند و برای استفاده از ویلای لوکس شان آنجا آمده بودند (با ماشین های فوق لوکس)

خبرهای

دیروز یکشنبه از ساعت هفت صبح تا هفت و نیم شب یه پا ایستاده بودم کنار بستر همسر در یه بیمارستان .ایشون در همین هیر و ویر تصمیم گرفتند بیماری قدیمی خود را مورد بررسی دکتر شون قرار دهند.اونجا مواجه شدم با سه مورد غم انکیز .خانم جوانی(۴۵ساله)که همسرشان را (هشت ماه) ومادرشان را (سه ماه)پیش از دست داده بودند و الان بر بالین پدرشان بودند که جراحی شده بودند.مورد دوم با مادر جوان دختری هجده ساله  ای که کام (فک بالا)عمل شده بود و مادری که پسر سی و یک ساله اش عمل کلیه شده بود و خونریزی اش بند نمی آمد.از دیشب تا صبح بارها بیدار شدم تا همسرم را چک کنم.