پنج شنبه ای پر برکت داشتم.پیاده روی رفتم و ناهار کتلت و سوپ سبزی جات درست کردم .بعد از ناهار نخوابیدم بلکه ماشین لباسشویی را روشن کردم .برای اموات (عزیزانم)دعا کردم و قرآن خوندم.ورزش (نرمش)داشتم.و با نگهبان سلام و احوالپرسی کردم .همون آقایی که یکبار به من گفته بودند قدر همسرت را بدون سایه بالا سرت است .اگرچه تندی می کنه ولی مث درخت بید که پوستش تلخ است ولی سایه اش دلپذیره(صابون همسر به تنش خورده).همسر تعریف می فرمودند یکی از ساکنان مجتمع آمده گفته گربه آمده دم در واحد ما ادرار کرده این چرا پیشت پیشت اش نکرده .(این هم میگفته خود ساکنان به گربه ها غذا میدن غافل از آنکه گربه بهر امید میره پشت در واحدشون میخوابه و چون راه برگشت اش بسته ...)من گفته ام وظیفه اش نبوده گفته تو مثل کوه پشت من هستی دیگر اعضای هیئت مدیره حق را به ساکنان میدن(هرچه باشه من فقط یک نگهبانم و اون همسایه شونه و همیشه چش تو چش همدیگه اند).خلاصه به نگهبان گفتم چرا شبا تا ساعت صبح بیدار میمونی؟مریض میشی.سیستم ایمنی ات پایین میاد ها.
سر ظهر نوه جون زنگ زده به موبایلم :«مادرجان!خونه ما نمیایی؟»و این در حالیست که طی هفته گذشته چهار روز باهاش بوده ام و هر شب برای تفریح برده شده است پارک بازی و البته مبتلا به آنفلونزا شده بوده(بنا به تشخیص پزشک)و بی اشتهایی داشته.رفتن به خانه نو عروس عصر چهارشنبه به من خوش گذشته احتمالا.
به پسر جوانترم هم که ساکن تهرانه زنگ زدم فرمودند من مهمانم خانه مادر بزرگ(مادری)همسرم به صرف شام و این در حالیست که دایی مادر همسر و خانواده اش و خاله همسر هم با بچه هاش هستند.خوش باشید فرزندانم.
یکی از همسایه ها پسرش مبتلا شده به اسکیزو فرنیا و با خودش حرف می زنه.همسر معتقد است مواد مخدر این بلا را سرش آورده و مادرش معلم و پدرش از کارکنان اتاق عمل قلب بیمارستانی در شهرمان است.خواهر این پسر هم در مقطع دبیرستان ترک تحصیل کرده و روزگارخوبی ندارند.(امسال مادرش تصمیم داشته برود سفر واجب حج با برادرش).
خانم شیرازی همسایه مون را در حیاط مجتمع دیدم گفت دارم میرم بازارچه سبزی و میوه بخرم پسر خواهرم از شیراز اومده.(دیروز پانزدهمین روز از فوت همسایه بالایی اونا بوده (او که از انارک رفته تفرش ازدواج کرده و با همسرش برگشته اند مجتمع ما ساکن شده اند/با بیماری دیابت دست و پنجه نرم می کردتا اینکه در 80 سالگی فوت شد).
یکی از پسران مجتمع مون که مادرش بهیار بیمارستان بوده و بعد دو خواهرش دنیا آمده با ماشین تو حیاط مجتمع ویراژ میداد در حالی که من مشغول قدم زدن بودم.سن کمی دارد و دانشگاه را ترک کرده و سیگار می کشد دور و بر حیاط مجتمع.
مجتمع ما 48 واحد دارد و قاعدتا باید 48 ماشین در پارکینگ ها باشد.ولیکن یه خانواده 4 ماشین و دیگری سه تا و سومی دوتا درپارکینگ ذاشته اند از هر خانواده که ماشین اضافه بیاره تو پنجاه هزارتومان شارژ اضافه برای یک ماه گرفته میشه.غرو لند شان را می شنیدم همسر فرمودند بهش گفته ام برو کلاهت را بنداز تو هوا که شبی پنجاه هزار تونان نباید واریزکنیم به اونجا هم خواهی رسید.
دیروز ساعت پنج عصر با خواهر همسر و دو همسر(ان)برادر (ان)همسرم رفتیم خونه تازه عروس و داماد(فرزند آن دیگر برادرش.)/
خوب بود.
اولین پیام خوشایند درباره لاغر کردن من بود .
دومین درباره استایل من
و سومین درباره کار کردن بیرون.همه حول محور این سه با هم بحث کردیم.
آنها تپل تر بودند و از لباس من بیشتر خوش شان آمده بود و خانه دار بودند .
بازهم بگم مهمونی نمیام.