دیروز از صبح اول وقت تو آشپزخونه بودم تا بعد ناهار(یه پا).سالاد برای همسر درست کنم.ترشی کلم درست کنم.هندونه قاچ کنم.ناهار بپزم.صبحانه درست کرده بودم.خلاصه که خیلی از وقتم را صرف خانه داری کرده بودم.گریه هم کردم بیاد امیر حسین برادرم که آخرین فرزند خانواده بود و ...
قبلنا که وبلاگ نویس بودم سال های ۸۲ به بعد ،جوانی از تهران اکباتان، مطالب نوشته شده اش را برام پست می کرد.ومن تشویق اش می کردم و میگفت من نیز بنویسم.حالا دیدم او نیز همچنان به نوشتن ادامه داده تا حالا
همسرم میگه :«جو گیر میشی».یه روز که خونه مادر شوهر سفره پهن بود از کجا تا کجا (ماشا الله ده بچه داشت و عروس و داماد و نوه از هر زوج هم دوتا و حتی دختراش 4 تا فرزند.من هیجان زده شدم و گفتم :«فردا هم دعوتید منزل ما».ناگهان اولین پسر مادر شوهر جان گفت :«حالا نه اینکه در آشپزی خیلی خبره ای,دعوت هم می کنی ».همسر بدون فوت وقت, گفت:« زنی خبره است که خانه دار باشه ,ایشون سر کار میره و زنی خبره است که شوهری شکمو داشته باشه و لی حالا تو نگران نباش تو دستش پول هست ،هر غذایی میل تو باشد میتواند سفارش دهد تا از رستوران بیاید و برابت تو سفره بذاره».باورم نمی شد اینقدر سریع وحاضر آماده, بتونه از من دفاع کنه بعدش گفت:« بهتره قبل از هر کاری با من مشورت کنی تا مجبور نشم ازت دفاع کنم».همونجا بود که گفت« جو گیر میشی».
وقتی خواستم یادگیری شنا را قوت ببخشم یه کتاب دست گرفتم که انواع ورزش های شنا را آموزش می داد(کرال سینه ،کرال پشت،قورباغه،پروانه،دوچرخه زدن در آب).دانشچویی از دانشجویان کلاس درس روان شناسی مون منو حین شنا دید گفت خوش به حال تون از آب (در واقع غرق شدن9ترس ندارید.کتابم را نشانش دادم گفتم این دانش اش است در کتاب ولی تا بدان عمل نکنی یاد نمیگیری .بهش اطمینان دادم اگر نهراسد در حالی که دستم زیر شانه ها و کمرش است ؛کم کم می آموزد .وقتی موفق شد کرال پشت شنا کند گفت بهتر نبود آموزش شنا دادن را به تدریس روان شناسی در کلاس مان ترجیح می دادی؟اینو بهتر آموزش میدی.گفتم اینجا آموزش من از سر عشق و علاقه و البته خصوصی بود آنجا تکلیف مان است و با جمع پنجاه نفره.این دو را باهم مقایسه کردن شرط عقل است؟گفتم من خواهر یه قهرمان شنای پروانه(برادر جوانم که الان مرحوم شده)هستم شاید یه استعداد ذاتی داشته باشم.خوش بود گر محک تجربه آید به میان