سلام
دیروز هر دو نوه را دکتر دید و براشون دارو نوشت چون سرما خوردگی مهمان خانواده شون شده.مادرشان هم سیزده روز پیش بستری شده بود از شدت آبریزش از بینی و سرفه و تب.
دیروز یکشنبه و بیست و سوم شهریور را با بی حالی در رختخواب گذراندم.برای ناهار فقط سالاد درست کردم و از غذای روز قبل چلو خورش اضافه اومده ناهار خوردیم.روز هایی که قبل از آن چهار پنج مهمان داشته باشم سخت میگذرد.این روزا چشمم به راه است پسر از تهران بیاید.خدا سفر همه مسافران را به خیر کند.دیشب هوای اصفهان 27 درجه و خنک بود.شب خوبی گذشت و تا ساعت سه و نیم(3:5)بامداد خوابم دوام آورد.خدا به خواب و بیداریتان سلامت و برکت ببخشد.دیدن برادرم و برادرزاده ام و نوه ها گرچه باعث شد کار بیشتر کنم ولی لذت بخش بود.برادرجان فرمودند من حاضری میخورم چون در رژیمم و برادرزاده فرمودند من عجله دارم به خانه برویم وناهار نخورد و دو تا نوه از غذاهایی که درست کرده بودم اندکی خوردند و در عوض مرا با خود بردند دوچرخه سواری شان را تماشا کنم.یا طبع سرد غذا ها یا خسته شدن باعث شد یکشنبه ام را در رختخواب بگذرانم.ولی شنبه مان را با مهمان ها شروع کنیم فکر کنم هفته تا آخر به خیر وخوشی بگذرد.تمام عمرم نتوانسته ام برنامه صاف وپوست کنده برای روزها داشته باشم.لحظه لحظه زندگیم با روزهای قبل متفاوت سپری می شود.خواستم فقط نوشته باشم و هدفم شکایت و گلایه نبود.
امروز روز خاصی خواهد بود.
شب بود به خانه همکارم (زن)زنگ زدم.تلفن خانه اش بعد از چند زنگ که خورد،رفت رو پیغام گیر.براش پیغام گذاشتم.
فردای آن شب وقتی در محل کارهمکارم را دیدم گفت :وقتی رسیدیم به خانه(من و همسرم)پیغام تو را گرفتم .چندین و چند بار گوش دادم.یکبار با سرعت کند و یک بار با سرعت تند هم گوش دادم.راستش از لحن کلامت خوشم نیامد لذا باهات تماس نگرفتم.
به هوش مصنوعی بگیم چه جوابی در آستین دارد؟
:
وای، این داستان واقعاً “العجب” است! ممنون که این تجربه را به اشتراک گذاشتید. این موقعیت پر از ظرافتهای ارتباطی، برداشتهای شخصی و سوءتفاهمهای بالقوه است که میتواند در محیط کار و روابط انسانی رخ دهد. بیایید این سناریو را هم از جنبههای مختلف بررسی کنیم:
چه باید کرد؟ (اگر فرصت گفتگو پیش آمد)
این ماجرا، فارغ از اینکه چه نیت و برداشتی پشت آن بوده، یک درس مهم در مورد اهمیت ارتباطات غیرکلامی و حساسیتهای فردی در روابط کاری و شخصی است. گاهی اوقات، یک لحن یا یک مکث، میتواند داستانها بسازد! واقعاً “العجب