دانشجویان تحت سرپرستی من، بارها از من سؤآل کردند آیا از زندگی خود راضی هستید؟
چگونه با همسر خود آشنا شدید؟
چه توصیه ای برای ازدواج به ما می کنید؟
آیا شود که بعد از ازدواج سلامت روان مان خدشه دار شود؟
آیا اعتماد به انتخاب همسر در بستر خانواده صحیح است؟
آیا شود در کنار کسی از زندگی سیر شویم و سرنوشت مان به طلاق یا مرگ منتهی شود؟
آیا شود کسی به خاطر ما از خود بگذرد؟
آیا قصه عشق های آتشین فقط در کتاب ها آمده؟
آیا اگر ازدواج کنیم و متوجه شویم راه را اشتباه آمده ایم راه بازگشت باقی هست؟
از آنجا که در بخش های روانپزشکی بسیاری از بیماران مشکلات خانوادگی هم دارند دانشجویان نگران می شوند.البته که نمی شود اطمینان صد در صد پیدا کرد .ولی من در جواب شان آن فراز یادگرفته شده را تحویل می دهم یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.
پاسخ من اینست اعتماد کردن تنها راه چاره است.
البته که قصاص قبل از جنایت نمی شود کرد.
زندگی هیچ کس صد در صد ایدآل نیست.
همه تقصیر ها هم لزوما متوجه یک طرف نیست.
بیماری روانی چندین عاملی است و یک یا دو و حتی سه عامل باعث بیمار روانی شدن نمی شود.
زندگی الگوهای تربیتی قابل پیگرفتن صد در صد نیست و هر کسی با یه محدودیت ها مواجه می شود و یه محدودیت هایی را هم باید متحمل شود.
چهل سال پیش ،ماه رمضان بود که دیدم خواهرم با مامان پچ پچ می کند .گفتم از من پنهان نکنید .به من نیز بگویید.خبر دادند یه خانم تو صف شیر خواهر را دیده و ازش سراغ گرفته خواهری دارد برای پسرش بگیرد یا نه.و خواهر خوشحال به مامان میگفت زن خوبی به نظر می رسیده ،نشان به اون نشان ،شش ماه بعد هفدهم ربیع الاول ان خانم را در خانه مان در نقش مادر داماد ملاقات کردم.به نظرم زن قشنگی امد.ولی من دوست داشتم با مردی ازدواج کنم که خودم دیده باشم و پسندیده باشم و علیرغم مخالفت مادرش با من ازدواج کند .از جلسات خواستگاری بدم می امد.
خانوم خانوما تشریف اورده بودند وضعیت خانواده را بررسی کنند و اگر مهر تایید زدند بعد پسرشان را وارد ماجرا کنند.
بحمدالله بدشان نیامده بود و فردا با اقا پسرشان تشریف آوردند .خوشبختانه من آقا پسر ایشان را مطلقا نپسندیدم ولی حالا چه شد که نهایتا موفق شدند داماد خانواده ما شوند حکایتی شنیدنی دارد که بماند.
بعد ها حاج خانم بارها نزد خودم و دیگران فرمودند کاش این دختر عروس دیگرانی بود که حریفش می شدند.
مادرم میگفتند من اینا را نپسندیدم بگو نمی خوام
بعد به همه گفت دختره هزارتا خواهان داره انگار جادوش کرده اند داماد را قبول کرده
بگذریم که من هر سختی بود را از سر گذراندم چون اصلا متعجب بودم چرا مادر و خواهرم اصرار داشتند مرا شوهر بدهند.من فکر می کردم انسان قادر است هر سختی را از سر بگذراند.
زندگی به من ثابت کرد میگذرد ولی به چه قیمت؟دیگه
به قول غزل حافظ.
ترسم که اشک در غمِ ما پردهدر شود
وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود
گویند سنگ لَعل شود در مَقامِ صبر
آری شود، ولیک به خونِ جگر شود
مادرم سی ساله شدند. وقتی در کلاس اول یاد گرفتم بنویسم مامان.
در سن سی سالگی شون براشون نوشتم ( من مامان را دوست دارم).بردم گذاشتم روی میز خیاطی شون که باهاش برامون لباس خونه میدوختند.
بابا به مامان گفتند:« می دانی اینجا چی نوشته شده؟»
/من مامان را دوست دارم.
مامان خندیدند و گفتند :«کاش من نیز سواد خواندن و نوشتن داشتم».
بعد از اون هیچگاه مرا تنها نگذاشتند تا درس های دبستان تمام شد و درس های دبیرستان هم تمام شد و درس دانشگاه در مقطع لیسانس تمام شد و درس در دوره کارشناسی ارشد هم ...
مامان منتظر موندند. تا سی سال کار کردن هم تمام شود و من باز نشسته شوم و بعد از یکسال با خیال راحت از اینکه بازنشسته شده ام ؛ به دیار باقی شتافتند.
الان بدون آن مادر همیشه حامی، چگونه گریه سر ندهم؟،
جمع به خاطر حماقت یه عده به دردسر می افتند جالبه که زبان عذر خواهی هم ندارند .
میگن یه دیوونه یه سنگ میندازه تو چاه صد نفر عاقل نمی تونند در بیارن .متاسفانه وضع جمعیت ها به خاطر ندانم کاری یکی دوتا چموش و ناسازگار کلا به هم ریخته میشه.اسمش را هم میذارند آزادی فردی.
مثل اون کسی که سوار کشتی بود و داشت محل نشستن خود را سوراخ میکرد.آب که به کشتی راه پیدا کنه دیگه کسی امنیت نداره.