نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

خوش شانسی یه خانوم

تو اتوبوس نشسته ام .کنار دستم یه خانوم نشسته.حال خوبی نداره.دمق است.میگه همسرم به من تهمت ناروا می زنه ،پسرم میگه از بابا جدا شو دخترا بیشتر دوستش دارند .معلم هستم .دلم برای عمری می سوزه که به پای چنین مرد طی شد.میگم علامت بیماری است .ازش انتظار نداشته باش تا دلت نسوزه .هر چه زودتر ببرش پیش یه روان پزشک.آخر هفته در حیاط بیمارستان می بینم خانمی به مردی مرا نشان می دهد میگه همین خانوم بودند.پسرش است .میاد جلو و به من سلام می کنه و از من تشکر می کنه.متوجه میشم همون خانوم داخل اتوبوس است که شوهرش را برده دکتر و دکتر براش تجویز کرده بیاردش بیمارستان محل کار آموزی دانشجویان تا شوک الکتریکی دریافت کند.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد