داغِ بیوگی از آن زخمهاییست که نه جسم، بلکه جان را میسوزاند.
زنِ تازهبیوه، گویی در میان دو جهان سرگردان است: جهانی که با همسرش ساخته بود و اکنون فروپاشیده
و جهانی تازه که هنوز نمیداند چگونه در آن باید زیست کند.
در روزهای نخست، سکوت و سردرگمی سایهوار همراه اوست.
صدای ساعت، جای صدای نفسهای او را میگیرد.
حتی اشیای خانه معنا عوض میکنند؛ فنجانی که صبحانهاش را در آن میخوردند، حالا یادآور غیبت کسیست که دیگر نیست.
بیوه شدن فقط از دست دادن یک فرد نیست ــ از دست دادن **نقش، امنیت، و ریتم زندگی** است.
بعضی زنان در این مرحله مدام در حافظهٔ شریکشان زندگی میکنند، عکسها را نگاه میکنند و در ذهنشان گفتگوها را تکرار.
دیگران با اضطراب به آینده خیره میمانند، پرسشهایی که هیچ پاسخ فوری ندارد:
«حالا چه کنم؟»، «آیا میتوانم دوباره بخندم؟»، «او کجا رفته؟»
اما در دل همین ویرانی، به تدریج چیزی نازک و آرام شکل میگیرد — **تابآوریِ زنانه**، آن قدرتی خاموش که از دل اشک سربرمیآورد و روزی تبدیل به نیروی ادامه دادن میشود.
او یاد میگیرد:
خاطره را نگه دارد ولی در آن فرو نرود،
نبود او را بپذیرد، ولی همچنان زندگی را لمس کند،
و با هر نفس، از میان خاکستر، دوباره خود را بسازد.
میخواهی این موضوع را از زاویهٔ روانشناسیِ سوگ بررسی کنیم؟ یا دوست داری به شیوهٔ شاعرانهتر و احساسی ادامه دهم؟
روان پزشک گفت :«اگر تو ماشینی بودی که خواهرت باهاش تصادف کرد و زنده مونده بودی؛ خودت را نمی بخشیدی»؛به این میگن احساس گناه باز مانده.
حتما مث من شنیده اید:
«این ثانیه ها/دقیقه ها به جون من نیش می زنن»
هی صحرای پشت عمرمو خیش میزنن؛
وای خیش میزن
اونهائی که از این دنیا سیر نمیشن
با سفره خود طعنه به درویش میزنن
تا به امروز که تولد 67 سالگی منه
معنی این متن ترانه را متوجه نشده بودم
عجب از گذشت عمر از هر ثانیه و هر دقیقه اش
عجب
یعنی با همه سختی /خوش و ناخوشی به پایان رسید 67 سال؟