تو حیاط مجتمع مون یه خانوم گربه سه تا بچه گذاشته.این دفعه خلاف دفعات قبل نگهبان به بیرون پرتش نکرده.بر عکس بچه کوچولو های مجتمع به تماشای شیطنت کردن ها با نمک اونا می نشینند ولی قرار شده هیشکی خوراکی براشون نذاره تا مامان گربه خودش در پی یافتن غذایی براشون باشه.یه خانومه به ظاهر...پشت نرده های بلند مجتمع مون تو کوچه برای گربه های بی سرپرست(آزاد و رها)سنگدون چرخ شده و (قلب وبال مرغ )میذاره با فاصله کم به تعاد ده دوازده تا .مامان گربه ها را دیدم میره اونجا شکم خود را سیر می کنه و بر میگرده ولی نگهبان هر روز یه ظرف یک بار مصرف دو کیلویی را آب تازه براشون عوض میکنه.(بازهم خوبه از آب دریغ نمی کنه).مردای پیر مجتمع به تماشای ذوق و شوق بچه کوچولو های مجتمع می نشینند و بچه کوچولو های مجتمع با ماماناشون به تماشای ادا و اصول بچه گربه ها و یه زنجیره تماشایی به وجود اومده.یه پسر بچه توپش را شوت کرد افتاد میون جمع بچه گربه ها و دختر کوچولو ها،همسر جان تذکر جدی بهش داد خوشم آمد.دندان پزشک پیری در مجتمع مان هست که به زور خودش را اینور و اون ور میکشه ،نگهبان براش صندلی گذاشته نزدیک باعچه ای که بچه گربه ها برای زندگی ترجیح داده اند بمانند.خانم معلم پیری که در خانه فرزند بیست و هشت ساله معلول دارد ؛ به همسر تذکر داده این بچه گربه ها را هرچه زودتر بیرون بیندازید.خوشحالم که همسرجان فرموده اند استشهاد محلی پر کن که بدانم چند نفر به حضورشان اعتراض دارند .
هفته پیش در چنین روز پسرم و عروسم بعد از خواب بعد از ظهر ،رفتند گردش در شهر و من فرصت یافتم خواب خوبی داشته باشم و ساعت 55 دقیقه بامداد وقتی از خانه پسر خاله اش به خانه مان بازگشتند، من بیدار بودم.آخرین روز اقامت شان در اصفهان بود و خوابیدند تا بتوانند صبح زود به تهران باز گردند.
روز جمعه بر من خیلی سخت گذشت .جای خالی شون اذیتم می کرد .اما شنبه تا سه شنبه هر روز با نوه کوچولوی ملوسم به خوبی گذشت.
دیروز بعد از پنج روز غیبت از خونه خودم ناهار خوشمزه ای درست کردم .همسر فرمودند وقتی با دقت کار میکنی ، حقا نتیجه عالی آن را می بینی.
ساعت 3 هم نوبت دکتر داشتم که وقتی مطب شان رفتم ، دیدم نیامده اند ؛چون کسالت پیدا کرده اند.خدا عمرشان را طولانی بفرماید.
سلام.صبح روز چهارشنبه مهر ماهی تون به خیر
یک هفته ای میشه(نهمین روز یعنی از یک هفته بیشتر) که نوه جون دوازده ساله ام کلاس هفتم را شروع کرده.رفتار ناظم ها (اجرایی و پرورشی و ...)را نپسندیدم.(صبح ها باهاش پیاده رفته ام تا در مدرسه)(فقط سه روز).وقتی میاد خونه برای ناهار(ساعت دو ونیم)منو سر سفره می بینه.عشق منه این پسر(به شدت عصبانیه از بازگشایی مدرسه ها و انجام تکالیف).متاسفم که نمی تونه کنار بیاد(بپذیره که بچه مدسه ای است).متفاوت رشد کرده.تو خونه ما پدرش متفاوت بزرگ شده.نگرانم براش.مادر دکترا و پدر دکترا و پسر متنفر از درس و مدرسه(میخواد غیر رسمی دانش اندوزی کنه)(زیر بار مقررات خشک نمی خواد بره).آخی چه سخت بهش میگذره.
دیروز خونه شون بودم که از مدرسه اومد و گفت داشته با بطری آب میخورده یه پسر درشت جثه زده زیر بطری و لباسش خیس شده.معلم عربی هم بهش گیر داده تکالیفت کامل نیست و جریمه میشی ده مرتبه از روی درس بنویسی.میگفت عربی برای چی بخونم؟واین در حالیه که گاهی اوقات در حال حفظ کردن سوره مدثر می بینمش.(و دو سومش را حفظ کرده ،برام خونده).آخی عزیز دلم!چقدر ناراحتم که ناراحت شده ای.(من که وقتی بچه هام دندان در می آوردند گریه می کردم براشون باید شاهد اذیت شدنش باشم).مامانش و باباش میگن باید به قبول برسی و عادت کنی.کاش راه دیگری هم بود.ازاول هم مهد کودک رفتن را دوست نداشت(باباش هم بچه 3تا پنج ساله بود از مهد کودک گریزان بود).
دعا می کنه باد بیاد ابر بشه تا مدرسه شون تعطیل شود و من میگم : وقتی مدرسه می رفتم ؛ زمستانی برف تا زانوی ما بود ولی باز مدرسه می رفتیم.پدر بزرگش(همسرجان )میگه :«پسر باید تحمل رنج را پیدا کند(مرد باید که در کشاکش دهر /سنگ زیرین آسیا باشد).برای آینده اش لازمه .رحم بر او نیاور.زیان دارد..»
روز یکشنبه از ساعت یازده منزل نوه جون بودم تا ساعت پنج عصر.
گرچه تو نوبت ویزیت دکتر مرکز دیابت بودم ولی بر من سخت گذشت.
خمه سالمند و سالخورده که من تازه یکی از با انرژی ترین ها بودم.
خیلی خوب گوش دادم به خانمی که پسر بیمار روانی داشت.
بعد که خانم دکتر ویزیتم کردند و فرمودند بدون آزمایش آمده ای و تکرار نشود یاد مدرسه هام افتادم.که تکلیف اگر نداشتم توبیخ می شدم و کم پیش می امد.
بعد رفتم دارو خونه و بعد به نوه جون زنگ زدم برم خونه شون چون دکتر خون شناس نزدیک اوناست و ..
خدا به شما شادی و سلامتی دهد و از غم ها ی احتمالی رهایی یابید.