ساعت ۴ و ده دقیه است.بعد از خستگی های روز دوشنبه خواب سنگینی داشتم تا ساعت یک و سی دقیقه نیمه شب .بیدار که شدم آب را جوش آوردم و با گلاب و آبلیموی تازه و عسل تقدیم به بدن تشنه خود کردم.بعد بیاد آوردم چه کسانی را دوست دارم و برایم عزیزن دعای شان کردم و الان اقدام به نوشتن کردم.
شاید باعث تعجب بعضی شود که در ساعت 4 صبح وبلاگم را به روز می کنم.خواب از سرم پریده نه الان ساعت یک و نیم شب.البته کمبود خواب ندارم.بلکه شبا بیدارترم تا روز ها.شاید از وقتی پرستار شیفت شب شده ام این حالت در من ایجاد شده شاید چون راه مدرسه ام از خانه دور بوده و وقتی عصر از مدرسه به خانه می رسیده ام خوابم می برده تا نیمه های شب که بیدار می شده ام تکالیف درسی ان را انجام می داده ام.اصولا هر وقت میلم کشیده و خوابم گرفته خوابیده ام و این باعث شده خواب خوب شب تا صبح را از دست بدهم و حتی اگر شبا دیر ووقت هم بخوابم نیمه شب بیدار می شوم و تا صبح دیگه خوابم نمی بره .برای اطرافیانم تحمل این وضع خواب من دشواره و مدام بیادم می آورند.
چیزی بگو ،حرفی بزن