چشمم به راهه.مسافری از راه برسد.سخته برام تاب اوردن.تا برسد.خدایا چشم انتظاری سخته.کمک کن.
مسافرم گفت ۴ عصر زده به حاده.طبق محاسبات ده شب باید برسد.شام خوردن در ساعت ده کمی دیره.گفت اختمال داره بره جشن تولد دوستش و دیرتر برسه.نمی دونم چگونه بگم موافق نیستم.
امروز خیلی سخت از خواب بیدار شدم و برنامه پیاده روی صبحگاهی را معطل گذاشتم .چون مهمان داشتن، تمام جون منو میگیره به خصوص نوه ها باشند که مراقبت شون را تمام وقت وظیفه خود می دونم.ماشا الله به بچه ها که انرزی شون زیاده و مرتب برنامه میخوان طفلک پدر و مادراشون که بی مزد باید خدمات بدن و هر کسی هم می رسد یه اظهار نظری راجع به تربیت شون بکنه.
موهای زیبای نوه جونی را منگوله ای کردم و راضی بود ،از بس هوا گرمه، مامانش نگران ،گرما زدگی اش هست .اجازه نمی داده کسی موهاشو دست بزنه.ولی با من سر سازگاری داشت.حتما متوجه شده عاشقش هستم.تا ساعت بیست که رفتند به سوی مهمانی فامیلی آن طرفی شان، من خدمات رسانی میکردم به خودش و داداشش.وماشا الله پدرشون که انگار اومده مرخصی،دیگه هیچ کمک نمی کنه مامان شون هم از خونه نیامده بودند انگار درس داشتند.
گویا من در سن 66 سالگی ،دیگه خیلی توان سر پا بودن ندارم و غش میکنم.ولی اگر گله کنم ازدیدن شون محروم میشم.
دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
نسیم روضه شیراز پیک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش
که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل
حریم درگه پیر مغان پناهت بس
به صدر مصطبه بنشین و ساغر مینوش
که این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس
زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن
صراحی می لعل و بتی چو ماهت بس
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
هوای مسکن مألوف و عهد یار قدیم
ز رهروان سفرکرده عذرخواهت بس
به منت دگران خو مکن که در دو جهان
رضای ایزد و انعام پادشاهت بس
به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ
دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس
خاتون درباره یه مادر نوشته قشنگی پست کرده
عباس آقا لوازم آرایشی بهداشتی می فروشه تو مغازه سر نبش بن بست کنار خونه پدر همسر.مردم محله نه تنها درباره او که درباره تک تک ساکنان بن بست نظرهایی میدن.عباس اقا به خودش اجازه میده یه صندلی تاشو بذاره دم در مغازه اش و بنشینه رهگذرا را دید بزنه.بقیه اش را (که دیروز شاهد چی بودم) وقتی کاملا بیدار شدم می نویسم.
بعد نوشت:
داشتم میگفتم .عباس آقا چون سر وکارش با خریداران لوازم آرایشی است مورد تهمت و افترا هم قرار میگیرد.دیروز داشتم رد می شدم از جلوی مغازه اش(که رنگ مو از اونجا نمی خرم)دیدم رو صندلی اش نشسته و به تماشای گربه ای مشغوله که داره گردن های پخته شده مرغ(دور ریز هاش) را میخوره.گفتم سلام(همسر گفته سلامش نکن ،همکلاس دوره تحصیلم بوده و ازش خاطراتی دارم که جالب نیست)،احوال خانومش را پرسیدم(خانم چشم آبی و مو بور داره که ...)گفت رفته انگلیس(فکر کردم پیش دختر و نوه اش)که خودش بلافاصله گفت نزد مامان و داداشش فعلا.گفتم خودت نرفته ای؟گفت یه سفر به آمریکا رفته ام دوازده سال پیش خیلی چنگی به دلم نزده من اینجوری نیستم که...(خدا از دلش بپرسه)گفتم آخرین دخترت (که قیافه زیباش عین عروسک بود)حالا چند ساله شده؟گفت دانشجو شده که دیدم خانومی اومد کنارش وایستاد و گفت ریالا ا ا ا!موهامو می بینی؟میخواسته ام شرابی اش کنم ولی نمی دونم چرا این رنگی شده رنگ مویی بدین تا روشن بشه آخه میدونید چون مقداری از موها سفید بود اول رنگ قهوه ای زدم و بعد روش رنگ شرابی زدم ولی انگار شرابی خودشو نشون نداد.نگم براتون عباس آقا چه کارشناسانه خانومه را راهنمایی می کرد منهم موندم تا وسایل آرایشی را از نظر بگذرانم(من عاشق وسایل آرایشی هستم)خلاصه یادم اومد سوژه نوشتن را از نظرات کارشناسانه عباس آقا بنویسم(آخه همش در طول روز دارم به وبلاگم فکر می کنم).
رو کردم به خانومه گفتم خوشت اومده داره راهنمایی ات می کنه(دور از چش عباس آقا)گفت بله جایی دیگر در شهر رفته بودم(گفت گذرش ازین ور افتاده و محلی نیست)رنگ مو بخرم میگفت من فقط فروشنده ام و اطلاعی ندارم از آرایشگرت بپرس.عباس آقا این قسمت سخن خانومه را که شنید در دلش وا شد و گفت خوب کاری کرد من یه دفعه به خانومی رنگی را معرفی کردم خرید و رفت موهاشو رنگ زد و اومد اینجا طلب کارم شد(تلکه ای بود)،رنگ موی من اونی نشد که تصور می کردم پنج میلیون خرجم شد شکایتت را می کنم به اتحادیه تون.خلاصه که منو خواستند و گفتند مدرسی؟کارشناسی؟چه کار داشته ای نظر داده ای؟
دیروز هم یه مشتری قبلی زنگ زده مغازه ام سر ساعت یک و نیم(که پایان شیفت صبح کار منه)که رنگ شماره فلان و دکلره 6در صد را با تپسی یا اسنپ بفرست آدرس خونه ام فلان ج .یا خودت بیار حساب می کنم.گفتم اشتباه گرفته ای.
خلاصه که خوراک نوشتن و حرف زدن من با همسر پیرامون عباس آقا و محل کارش فراهم شد.
طفلکی عباس آقا خواستگاری دختری از محل رفته بوده که چون فرهنگ مشابه نداشته اند بهش نمیدن و هر وقت نگاهش می کنم یاد اون قضیه می افتم.دختره دیپلمه و عباس آقا زیر دیپلم سوادشون بوده و چون برادرهای دختر مهندس بوده اند اجازه ورود او را به عنوان خواستگار نمیدن.اون دختر سه تا پسر 42 ساله و 35 ساله و سی ساله مجرد داره و مطلقه شده(و با دوست عباس آقا مزدوج شده بوده)و عباس آقا سه دختر (یکی مقیم انگلیس با دختر خانمی هشت ساله )یکی مقیم ایران(دارای پسری هجده ساله)و یکی در معرض ازدواج(همون عروس دوران کودکیش که ما در همسایگی شان بودیم).
هشت سال میگذره که ما از اون محل دیگه رد نمیشیم و تصادفا دیروز همسر مرا بردند محله قدیمی و من احوال عباس آقا(همکلاس قدیم همسر)را پرسیدم.
برادرم که در جوانی فوت شد همسایه مغازه عباس آق بود (دوتا کاسب)
کاش غیبت کردن گناه نمیداشت.
ظهر به جناب همسر گفتم این عباس آقایی که تعریفی نیست خیلی با سواد در شغل خود است و تعریف کردم چه جالب خانومه را راهنمایی می کرد که من با هم تنهاشون گذاشتم چون خانومه خوشش آمده بود و داشت خرید های دیگری هم می کرد .
امیدوارم خانومه باعث درد سر عباس آقا در محله ای که حرفای خاله زنکی تعیین کننده است ،نشود.
مامان عباس آقا ماما محلی بوده و علاوه بر عباس آقا سه پسر دیگه هم داشته که بدون حضور پدرشان بچه هاش را بزرگ کرده(اینو مادر همسر خدا بیامرز تعریف کرده اند برام).