شنیده ام بعد از سه ماه مراوده میشود مطمئن شد که آغاز زندگی بی دردسر است ولی چگونه؟
دختر ما و پسر ما چقدر دوره دیده اند؟یا جنس مخالف را شناخته که بتوانند با او زندگی شیرینی داشته باشند؟چرا بعضی ها زود از هم نومید می شوند و دنبال راه های ختم و جدایی می گردند؟چه خطراتی سر راه جوان دنیا ندیده خواهد بود؟
کاش بهم اعتماد کنیم تا ازدواج رخ دهد و کاش اعتمادمان از هم سلب نشود تا زندگی ادامه پیدا کند؟
چه چیز باعث شد زندگی من چهل و یکسال و نیم دوام پیدا کند؟من که خیلی زود می رنجیدم؟من که اعتماد نمی کردم.آیا همسر نقش پر رنگ تر داشت یا خودم کلاهم را قاضی می کردم؟خدا روح خواهرم را شاد کند که بیشتر از خودم برایم دلسوز ی می کرد.
روزی از روزهای آغاز زندگی به مادر همسرم گفت این خواهرمن رو دربایستی کند و شما به او اجحاف کنید ساکت نمیمانم.
برادر بزرگترم هم روزی به همسرم گفتند تا حالا که دوست مانده ایم به دلیل آنست که خبر نداریم او نا راضی است وگرنه رشته دوستی ما گسسته خواهد شد .اگر روزی رنجش او را ببینیم .
ولی من دوست داشتم همسرم آزادی خود را سلب شده تلقی نکند و آزاد باشد طبیعی (حتی تند)رفتار کند و هراسی نداشته باشد و احساس تهدید نکند .از هر که خط و نشان برای همسرم و خانواده اش می کشید(در دفاع از من)نسق میگرفتم.چون به قول همسرم زندگی صد سال اولش سخت است.(گر چه ای بسا در زندگی از سختی هایی که متحمل شده ام ،بیمار شده باشم)
راه رفتن دردسر داره از پا راه برویم کفش مان پاره می شود ؛از سر راه برویم کلاه مان.آیا چاره درین است اساسا راه نرویم؟
زندگی باختن بعضی چیزا و کسب بعضی دیگر است باید انتخاب کنیم.
اگر عروس گلم مرا به خود نیاورده بود شاید همچنان نوشتنم نمی آمد .صفحات دفترم چند روز است نوشته به خود دیده است.
اگر سختی های زندگی با او بیمارم کرده باشد او را می بخشم چون اگر هم نبخشم بهبود نمی یابم.
اگر موجب بیماری همسرم شده باشم باید از خدا طلب بخشش کنم.
منی که ژنوتیپ خاصی داشتم که زندگی را بر او سخت میکرد خود نیز بیگناهم.
دستم فرم خاصی پیدا کرده؛ رفتم درمانگاه محلی تا دکتر ارتوپد درمانش کند ؛دیدم دکتر درمانگاه ، نوبت ویزیت ندارد .از خانم دکتر مغز و اعصاب مستقر در درمانگاه ، نوبت گرفتم تا عصب دستم را بررسی کند .چشم تون روز بد نبینه .بعد از چند تا بررسی فرمودند:«خدا را شکر کن ؛ زود متوجه شده ای؛پس درمان پارکینسون را آغاز می کنیم».
بابا ! من فقط 65 سال دارم.فرمودند :«نیمه ای از بدنت، مشکل حرکتی پیدا کرده و مدتی بعد طرف دیگر را هم درگیر می کند».(سفتی عضلات دست راست در ناحیه ساعد).
شروع کردم چانه زنی.«برم طب سوزنی بهتر نمیشه؟حتما باید لوودوپا را که تجویز فرموده اید؛مصرف کنم؟»؟
من با دارو خوردن مخالف بوده ام در طول زندگیم تا به امروز؛حالا برای چند تا اندام باید دارو بخورم؟
خانم دکتر فرمودند:«حالا خوبه دارو هست ؛اگر نبود ؛چه سخت بود.»
خدا خیر دهد به آنان که دارو ها را شناختند.
ماشا الله به پزشکان مان
روز چهار شنبه ،به لطف خدا خیلی زود متوجه شدم نوه شیطون بلای من رفته تو بالکن و از چارپایه رفته بالا تا از طبقه چهار برادرش کف حیاط مجتمع را صدا بزند وگرنه معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارم می بود.خدایا نوه ها را فقط برای تماشا شدن به نزد من بیاور نگه داری از اونا برام سخته.ماشا الله به تند و تیزی (فرز بودن و چالاک بودن اونا).
خدا برای من نور چشمانم را محافظت بفرما.
دختر نیم وجبی به قول خودش بزرگ(چهارساله)لحظه ای بر زمین نمی نشیند با عروسک بازی کند.پا به پای برادر ده ساله اش دویدن و پریدن را تمرین میکند .خدا را شکر همسایه طبقه زیرمان کانادا تشریف دارد و گرنه شکایت( سلب آسایش )،به مدیریت می برد.
دیروزپنج شنبه بار ها خوابیدم(چرت زدن)و بیدار شدم تا جبران خستگی چهرشنبه (از 8 صبح تا هشت شب)بشود.
پسر جان به صرف صبحانه تشریف آوردند و بعد شام بچه ها را بردند شاید مادرشان خستگی دفاع از پایان ناه را در کرده باشد.
(روز سه شنبه قبل از دفاع از پایان نامه ،با ماشین ،تو بلوار دانشگاه ،چپ کرده بود وپس از برخورد به درختچه وسط بلوار دانشگاه متوقف شده بود).خدا را شکر همه چی به خیر گذشت.
دخترک نیمه شب تو کوچه با موبایلش داشت با کسی صحبت خشمگینانه می کرد، فریاد می زد مادرت را...و دوست کم سن و سال ترش منعش می کرد از ناسزا گویی.
من بیدار بودم .تعجب می کردم صدای ناسزا گویی از کجاست به بالکن رفتم و دیدم که با موی کمندش،همون دختر بیقرار وسط کوچه قدم می زند.یه موتور سوار از کنارش رد شد،شاید او هم تعحب کرد چرا نیمه شب دخترک در خیابان است؟!۲
یکشنبه آخرین شهریور را در حالی میگذرانم که مشتاق دیدن اول مهر و رفتن مدرسه نوه قشنگم (کلاس ششم)هستم.
دوران شروع تحصیلش در بلای کرونا خیلی نگرانم کرده بود ولی با زحمات پدر و مادرش بر مشکلات تحصیلی غلبه کردند.
خودش با شادی از نزدیک شدن بازگشایی مدرسه ها یاد میکند.کتاب هاش را جلد کرده ،لوازم تحریر مورد نیاز خود را خریده و...