نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

خبر آمد خبری در راهست

تکه ای از دکلمه  و قشنگست.

امروز ساعت ده صبح بود.داروهامو خورده بودم.صبحانه را نیز هم.

برادر کوچکترم (بلا فاصله بعد از خودم )، زنگ زد با داداش کوچولوی مان(کوچکتر از خودش و 60 ساله )بیمارستانیم.

سحرگاهان که تو خواب بودی ( ساعت  چهار نیمه شب)در بیمارستان بزرگ شهر آنژیو شده .

از من خواست به همسر او (که بیمار و دچار ام .اس)و دختر 26 ساله اش(که سر به هواست) سر بزنم و بر خوردن دارو های شان  نظارت کنم .صبحانه شون را نیز هم تدارک ببینم.

ساعت ده و بیست دقیقه همسر جان زنگ زد تا  از اوضاع برادرم خبر بگیرد.

دیگه الان دو ساعت گذشته و من از اضطراب رهایی یافته ام.

خدا به خیر بگذراند.

فوت مادر زن داداش


دیشب خبر دار شدم مادر بزرگ برادر زاده ام به رحمت ایزدی پیوسته.
پیرزن با حال و مهربان که جون سالم از کرونا در برده بود در اثر یه سهل انگاری جان شیرین خود را از دست داد.
داماداو ،جوان ترین  برادرم چهار سال پیش در اثر سکته قلبی(کرونا)جان شیرین به جان آفرین تقدیم کرده بود(فروردینماه سال 99)

تاثیر آلودگی هوا بر ...

بیماران تنفسی در این هوا چگونه نفس بکشند؟

شاخص آلودگی هوا  امروز صبح (۱۷۰) بوده است.

من نیز پیاده روی نکرده ام و این به من ضرر زده.


پی نوشت:علیرغم آلودگی وسردی هوا ،  شش هزار گام پیاده روی کردم ؛بعد از هشت روز توقف در خانه.

چهارمین شنبه دی ماه

چون خواهر جان مرحومم متولد ماه دی بوده است ،دراین ماه همه حواسم به او و خاطراتم از اوست.

خواهر جان ، کدبانو و هنر مند ،  مادر را خوشحال و خندان به سفر حج فرستاد؛بعد هم مقدمات  سفر او به آمریکا را فراهم آورد و خودش بعد از چند ماه در فروردینماه 73 به اتفاق چهار فرزندش ازین دنیا رفت.

دوستت دارم ؛ میدونی که این کار دل...گناه من نیست...

بعد از ازدواج ، همسر عملا ،  به من آموخت؛ هرگز به کسی که دوستش دارم ؛ نگویم دوستت دارم  ؛ چون وحشت زده می شود و دو پا دارد ؛ دوتا هم قرض می کند و با سرعت نور  ا ، ز تو دور می شود.

اما  این روزها  ، با خیال راحت سر زانوی های نوه ام (دختر زیبای پسرم)را می بوسم و با خیال راحت بهش میگم :«عزیزم! خیلی دوستت دارم».

سالها پیش (13 سال بعد از ازدواجم «41  ساله طول کشیده»)با همسر جان رفتیم مراسم  سوگواری همکار«دوست» فوت شده اش.دیدم همسرش با ناخن های بلند خود، صورت را خراش طولی(از زیر چشمها تا چانه) ...و می گوید : « رض. ا .ا .ا»

و این در حالی بود که مادر و خواهر متوفی  ، آرام آرام اشک می ریختند و افسوس میخوردند که  مدتها دیدار نداشته اند.(یزدی بودند).

وقتی رسیدیم خانه ، به همسر گفتم :«ببین!نمیر.خب.چون من همچون همسر دوست و همکارت گریه سر نخواهم داد شاید امر بر دیگران مشتبه شود دوستت نداشته ام»

 .همسر پیشانیم را بوسید و گفت :«پس یعنی دوستم داری؟خب بر زبان بیاور».

گفتم «:  تو فکر می کنی طبیعی باشد به کسی که چپ و راست میگوید :«چرا در گنجه بازه ؛چرا دامنت درازه»بگویم دوستت دارم؟»؟؟!

ادامه دارد