تو وبلاگش از قول زن دایی خیالی اش نوشته:
«اگه تو محل کارت، بیش از حد صمیمی بشی و جدی و محکم نباشی، میبینی آبدارچی پاشو انداخته رو پاش و بهت میگه چای بریز بیار! ».
اسم خودش را گذاشته گیل پیشی،امروز دیدم دوباره از ظرف شستن هاش نوشته،برای خودش« کُزِت بانویی »است.
دوستش دارم،،دست خودم نیست،شاید نوشته هاش آرامم می کنه.ببینمش بهش میگم:« عروسک!»
امروز وقتی از خواب بیدار شدم ساعت۴:۳۰بود.
ساعت ۵:۴۰هول ،هولکی نماز صبح را خواندم ،
شال و کلاه کردم،رفتم پیاده روی در پارک.(ساعت۶).
همون اول صدایی از پشت سر به گوشم رسید ،بر گشتم نگاه کردم،دیدم دوتا سگ خوش رنگ و خوش فرم از لحاظ بدنی دوشادوش همدیگر دارند منو اسکورت میکنند ،خدا ،خدا می کردم از من جلو بزنند تا خیالم راحت شود ولی انگار با من از قدیم تر آشنایی داشتند چون نزدیک به من گام بر می داشتند.شاید به همین دلیل بود که سر راهم گربه دیده نمیشد ،درختچه ها ی گل یاس و شاخه های آویزان آبشار طلایی ها هم بر زیبایی مسیر افزوده بود هم بر طراوت هوا.
رسیدم به پارک ،سکوت حکمفرما بود،دو تا خانم مصمم دیدم که قدم های محکم بر می داشتند ،یه مسافر چادر زده بود کنار ماشینش(چه کار جالبی!)…
دوتا دختر موبلند ،کلاه نقابدار بر سر،دوچرخه سواری می کردند،هشت مرد به شکل دایره ایستاده بودند ورزش میکردند ،یه خانم تنها با آهنگ موبایلش ورزش میکرد،درختا برگای سبز با طراوت و تازه شان را در معرض نور آفتاب صبحگاهی، به معرض نور گذاشته بودند.کلاغ ها در ارتفاع کم از کنارم پرواز می کردند و دلهره به جانم می ریختند.چشمم به تاب بچه ها افتاد که مادر بزرگی نوه پنج ساله سحر خیزش را آورده بود،مردی نان سنگک در دست به سوی خانه از پارک عبور می کرد،پاکبان کرو لال پارک , داشت برگها را جارو می زد و صداهای نامفهومی از خود صادر می کرد،پسر جوان ورزشکاری داشت نرمش می کرد.فضای زیبا روحیه ام را شاداب کرده بود ،عزم بازگشت کردم ،موبایلم ،ساعت هفت را نشان می داد.خوشحال شدم که یکساعت قدم زده ام.
نسیم یکی از دخترای خوش اخلاق پرستاری با من بخش روان پزشکی را پاس کرد آخرین روز داشتیم از زیر درختان کاج بیمارستان به طرف رختکن دانشجویان می رفتیم که یه کلاغ عنایتی کرد و مقنعه نسبم را آلوده کرد ،خیلی زود بر اوضاع مسلط شد و رسید به رختکن یه صندلی گذاشت دوستش را نشاند بر ان صندلی و مقنعه خودش را در اورد شست و مقنعه دوستش را قرض گرفت رفت رختشوی خانه بیمارستان مقنعه خود را انداخت تو خشک کن رختشویخانه و اطو کشیده شده تحویل گرفت به رختکن برگشت مقنعه دوستش را پس داد مقنعه خود را سر کرد و رفتیم سوار مینی بوس سرویس دانشجویان شدیم و به دانشکده بر گشتیم.
حالا ارشد کودکان داره و احتمالا به زودی دکترا می گیره.
موفق باشی دختر گل
منوچهر خان، پدر مهرانگیز،دختر عمه ام ،اهل بهبهان بوده است،خدایش بیامرزد،عمه جان در دومین بار ازدواج شون،افتخار همسری را به آقا منوچهر داده بودند ولیکن بنا به دلایلی که بر من مبهم است ،از ایشان نیز جدا شده بودند و طوق همسری دیگر بر گردن انداختند و حتما دیگه راضی بودند(تا سه نشه ،بازی نشه).
دخترای عمه جان همه متفق القول بودند که سومین همسر باب میل عمه بوده اند.ولیکن مامان و خاله هر گاه قصد داشتند از ژن خوب یابد سخنی بگویند ما را از تکه عمه جان خطاب می فرمودند.عمه زن فوق العاده زیبا ،بلند بالا ،خوش فرم بودند و چنان نگاه می فرمودند که ما ناچار می شدیم جلوشان جفت وایستیم.
اصولا ژن خوب بلند بالایی و رعنایی عمه به همه دخترا ی فامیل (دختران خود شان و خواهرشان و برادران شان) انتقال یافته بود به جز من که از قد بلند و زیبایی بی بهره بودم وحتی بنا به قول مامان، هر آن امکان جان دادن می رفته، ولی خب اقلا از چشم حسودا مصون ماندم و از ناحیه ذهن کمی تا قسمتی(جبران)رشد کردم.
خدا عمه بزرگ و عمه کوچکترم را قرین رحمت خویش فرماید که برای مادرم دردسر نیافریده و اثبات کردند از شعور بالا بهره دارند.
انسانیت داشتن ،ستودنیست.
یکی از خوشگل ترین دخترای کلاس مون،فروغ اعظم بود،هر روز یه دسته اعلامیه دستش بود و سر چهار راه دونه ،دونه می انداخت داخل ماشین های متوقف در ترافیک.تا اینکه یه روز خبر دار شدیم ضربه مغزی و بستری در آی ،سی،یو بیمارستان است.میگفتند مامانش وردست خیاط دانشکده بوده و لباس کار آموزهای پرستاری را می میدوخته و خواهرش پرستار بخش آی .سی.یو بیمارستان.خبر دار شدیم با تلاش های مجدانه خواهرش از مرگ حتمی نحات یافته و در بخش ام.اس بیمارستان به کار مشغول شده ولی دیگه از اون همه زیبایی اثری نمانده.گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه پزشک آنکولوژی بیمارستان دکتر ...بیوه شد (همسرش را از دست داد), و اعظم را که همسن دخترش بوده به همسری اختیار کرده،اینم از عاقبت دختر زیبا و فعال دانشکده در دوره ما.