نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

خبر فوت

برایم سخت بود بشنوم مادر بابا،(آغا بی بی) بعد از عمل جراحی کیسه صفرا فوت کرده است. آخه فقط هفده(۱۷)سال داشتم.

نه اینکه تا هفده سالگی خبر فوت کسی را نشنیده باشم،سال ۴۶ کلاس سوم  دبستان بودم که خبر آمد ،خبری در راه است(دختر رعنا و زیبای دایی تهرانی،تازه عروس،در خانه شوهرش در یزد،اقدام به« خ و د ک ش ی»,کرده و علیرغم تلاش پزشکان برای نجات جان او....).

گذشت و گذشت تا سال ۷۱ که مادر مامان،جان شیرین به جان آفرین تسلیم کرد.

ای وای برمن ،سال بعد، فقط سه ماه از سالگرد مامان بزرگ گذشته بود  که خواهرانم....

پدر جان هفت سال را دوام نیاورد  و به جرگه عزیزان فوت شده پیوست و مامان سال گذشته ۲۱ سال پس از پدرم حوالی همون روزها...

آاخدا ا ا ا ا ا اهر دم ازین باغ بری می رسد،تازه تر از تازه تری می رسدحالا خالق قصه های مجید(بعد از عبور از کرونا و روزای سخت بیماری)،فرزندان ما را در غم از دست دادن خود...






بابا کوتاه بیا ،بی خیالش شو

تا حالا شنیده اید ضرب المثل را که میگه:
« یکی به نعل میزند یکی به میخ»؟

این ضرب المثل به افرادی اشاره دارد که تلاش می‌کنند برای رسیدن به هدف خود ، همه را راضی نگه دارند.

وبه اصطلاح :

«هم از توبره بخورند ،هم از آخور»

 معانی این ضرب المثلها : 

افرادی هستند که موضع و خط و مشی روشن و شفافی ندارند، گفتار و کردار دوگانه‌ای دارند و دوجانبه سود می برند.

اینا  پیامک های مخفی بوده که  ،برای بعضی دوستان ارسال شده و ادامه داده ، که تو چنینی و چنانی ،تا دست از نوشتن بردارند.

این دوستان باید در جواب شان بنویسند :

من اگر نیکم و گر بد ،تو برو خود را باش.

یا 

«عیب رندان نکن ای زاهد پاکیزه سرشت،

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت»,

و به نوشتن ادامه دهند،

زیرا سلایٔق و علایٔق بعضی ها، می پسندد شان  .  

روز جمعه ۱۸«هجده»ماه

امروز از خواب که بیدار شدم دیدم ساعت پنج و نیم«۵:۳۰» است.

به سوی وضو شتافتم.سحر لحظه ای بیدار شده بودم ولی نمی دانم چرا باز دوباره خوابم برده بود.

هنوز وقت داشتم نماز صبح به جا آورم.نماز و دعا.چند خط قرآن از بَر بلدم،خواندم،توسینک آشپزخونه تعدادی بشقاب و لیوان از شب قبل مانده بود شستم،سه لیوان آب جوشیده را که خنک شده بود ،نوشیدم و با دستی که بند بند آن به سختی تا و راست میشه ،چند کامنت گذاشتم و صفحه وب  دوستان را سر زدم.

دیروز ساعت دو بود که به جای خواب نیمروزی ،رفتیم شهر نجف آباد (به قول خودشان)مزار.

چهلمین روز در گذشت عمه جون همسر (در سن ۸۹سالگی)بود.

دخترا(۴نفر)و نوه هاش و ...یه جمع ۲۵ نفره اومده بودند.

چه عمه جان خوبی!

تا ساعت ۳:۱۵ برای ما مراسم  تمام شد و بازگشتیم.

سفر کوتاهی بود ولی دیدن آن همه چهره زیبا(زیبا رویان خانواده عمه)باعث شد، روحیه بگیرم.

همه شون ملوس،مهربون،ونه چندان متاثر یا متاسف از فوت عمه حان(آلزایمر شان شدید شده بود).



دست نوشته نوزده سال پیش ام (فروردین ۸۳)

هر چه میخواهد دل تنگت بگو

هرچه میخواست، دل تنگم ،گفتم.

اینجا وبلاگ منه.ولی شاید شما فکر کنید من هر چه به ذهنم برسه می نویسم .

خیر.چون نمیشه.

دوست داشتم جایی ناشناس بودم .می نشستم یه کناری.دستم را میذاشتم زیر چونه ام.به دور دورا نیگا می کردم.صدای شر شر  آب در یه جویبار را می شنیدم .نسیمی ملایم گونه هامو نوازش می کرد و چشام دور دستها را در ابهامی ناشی ازمه  ...می کاوید.

چقدر دلم میخواست کمی تنها می شدم.(تنهایی را تجربه می کردم ،خلوتی را)

و یه آدم عجول نبود که بهم بگه:« زود باش, تند باش, وقت تنگه».

یا یه آدم هدفمند کنارم نبود که هی بگه :«چرا اینو نگفتی ؟چرا اونجوری نمیگی؟چرا.....؟»؟

 خدایا من آدما را دوست دارم .ولی چرا اینهمه ازدحام و شلوغی؟چرا اینقدر باید و نباید؟خدایا خودم هم با خودم به یه نتیجه نمی رسم.این آدما را می خوام کنارم داشته باشم ؟یا نمی خوام.

امروز چقدر خسته ام.

دیروز چه اسباب کشی ایی کردم.

همش باید ......

اه.بابا این کارهای ......کی تموم میشه؟ 

البته خوشم آمد غذایی که پخته بودم، پسند بچه ها و همسر افتاد.

منکه حظ میکنم ببینم غذا شون را با اشتها میخورند و کیف می کنند.

عجب توجه به تغذیه صحیح، احساس آرامش به جا میذاره.!

آفرین به مامان خوبا مون.که عمر گرانقدرشونو، تو آشپزخونه ها، حروم شکم (سلامتی)ما کردند.

دستاشونو می بوسم.

طفلکی اونا.چه اجباری داشتند؟!.

ولی من چی؟

هرگز خودم را مجبور نکردم.

واسه همینه که وقتی اتفاقا روزی یه غذای تمیز و از روی حوصله درست می کنم ،صد بار تشکر می شنوم .

انگار شق القمر کرده ام .نوش جون شون.

چقدر خوبه دخترا به نقشی که اجتماع واسه شون در نظر گرفته ،تن بدر دهند.و از زیر بار غذا پختن شونه خالی نکنن.

منکه هرگز حاضر به انجام آشپزی نبودم.مبادا تکلیفم بشه.

ولی واقعا  کار با ارزشیه.

خوش به حال آشپزا که یه عالمه آدم، دستپخت شونو می خورن. 

یادمه اوائل ازدواجم ،دستپخت بدی داشتم .بیچاره همسر که غذا هایی را می خورد که خوردنش واسه خودم ام هم فاجعه بود .

ولی خب چیزی نمیگفت.

تا اینکه ماه رمضان از راه رسید و او مجبور بود هم سحری و هم افطاری از دست پخت من نوش جان کنه.خب چه میشد کرد؟ .اگر رسم خوب افطاری دادن فامیل نبود که من همون روزا باید به خونه پدرم باز می گشتم .ولی عجب صبری داشت .خودم بودم بعید بود تحمل کنم .

وقتی مصمم بودنش را واسه روز ه گرفتن دیدم .یه جوری متحول شدم که بی سابقه بود . .او حتی اگر سه روز بدون سحری و افطاری میموند روزه را می گرفت .چندان در اندیشه نبود که چی بخوره .به ناگهان عزمم را جزم کردم (با همه توان و استعداد) غذا بپزم و اگر نبود تشویق اطرافیان،  فکر نکنم حالا هنوز... 

چقدر دوست دارم بدون کمک گرفتن از هیچکس ،سفره رنگینی را بچینم .ولی کم پیش میاد . سفره هام آخرش از یه سادگی خاصی برخورداره.

لیلا ها

 آهنگ لیلای بهرام را شنیده اید؟

چرا همه برای لیلا میخونند؟

.تا حالا کسی برای رضوان آهنگی نخونده.

یه روز تو ماشین بودیم و پسرم تازه داماد شده بود،آهنگ لیلا،لیلا،لیلا،لیلا را بردند ،پخش می شد.من هق هق گریه میکردم،احساس میکردم پسرم را بردند،چون کمتر می آمد خونه ما .اون لیلای من بود.


یه روز هم تو بخش  بیماران روان بودم ، یه بیمار بنام لیلا داشتیم ،پرستار خوشگله بخش، براش با صدای قشنگش میخوند :«لیلا فدای تو گِردُم،ناز و ادای تو گِردُم،یواش ،یواش راه میروی،راه رفتن های تو گِردُم.صدای کفش پات میاد،کفشای پای تو گِردُم.

یهو روان پزشک وارد ایستگاه پرستاری بخش ، شد،پرستاره گفت :«آقای دکتر فکر نکنی دیوونه شده باشم ها»،

آقای دکتر (رئیس بیمارستان)گفت:«شک ندارم».