یه روز خانم زیبایی را در بخش بستری دیدم که دوتا دختر و یه پسرش را آورده بودند ملاقاتی اش.قصه دردناکی داشت.جالب بود که رفته بود اتاق چت یاهو ، تا سر فحش را بکشد به آنان که چت س.ک.س.ی می کنند.یه آقا از همون اتاق گفته بود بیا خصوصی تا از تو سوآل کنم اگر مخالف چت س.ک.س.ی هستی، پس چرا اینجایی؟
گفته بود اومده ام بگم ،بیکاره ها،منزوی ها،بیمار های ج.ن.س.ی.
بعد ها دوستی شان آن چنان ریشه دار شده بود که همسر دندان پزشک این خانم هم در جریان قرار گرفته بود و برادر پزشک اش که همسر خود را طلاق داده بود ،قصد جانش را کرده بود.
هر روز تو بخش چشم به راه بود ،تا من و دانشجوها از راه برسیم ،قصه پر غصه زندگیش را ادامه دهد.
یه روز هم اومدیم تو بخش دیدیم شوهر معروف و مشهورش رضایت داده بود و برده بودش.
دانشجوها دور و بر بیمارای ملوس تر جمع میشن.
یه روز با دانشجوهای دختری که تو بخش روانپزشکی کار آموزی داشتند،چشمم به جمال دختر ۱۴ ساله ای افتاد که از بهزیستی اورده بودند اش.دیدم با لباس چسبانی که به تنش است ،رفته کنار نگهبان (مرد)و هی با تنش تنه می زنه به آرنج نگهبان و میگه در را باز کن برم بیرون ،تو محوطه،اینجا دلم گرفته.نکهبان بهش می گفت:« برو رو تختت استراحت کن».دختر در سن چهارده سالگی روز روشن ،میخواد برود حیاط جست و خیز کند .میگفت مگه زندانی ام؟من نمی خوام اینجا اسیر باشم.دانشجویان دختر او را دعوت کردند در جمع شش نفره شان بنشیند و بگوید چی شد از بهزیستی آوردندش بخش ،او هم گفت و گفت و گفت تا اینکه...
یاد آوری اش هم غمگینم می کنه.
بچه بوده میگذارند اش پرورشگاه .پنج ساله میشه زن و شوهری به فرزندی قبولش می کنند، می برندش انگلستان و سفرهایش به ژاپن و....سیزده و نیم ساله بوده از نگه داری اش عاجز میشن،میارن ایران و دوباره میذارندش بهزیستی،(از چاه در میاد ،می افته تو چاله).
خدایا سرنوشت این بچه ها را ،از سر بنویس.
یه سال (دقیقا یادم نیست کی)با همسر جان رفتیم مشهد .زمستون بود با اتوبوس،خیلی سخت گذشت.
دو سال و نیم پیش ،آنژیو گرافی و بالون زدن روی نازنین ترین عضو بدنم (قلب)باعث شد ملاحظاتی داشته باشم.
دیروزعصر نوبت ویزیت هفتمم بود.
دکتر فوق تخصص، ویزیتش ۲۰۰ تومان شده بود،
خانمی از همون اول که اومد تو مطب داد زد و فریاد که مگه به حقوق من چقدر اضافه شده ؟تا اینکه من باهاش وارد گفتگو شدم ،عزیزم! آرام باش ،
تازه فهمیدم دختر هفده ساله ای دارد که پدرش زندان است و این خانم هر روز مجبور است او را نزد مادر بیمار(قلبی)خود بگذارد و برای امرار معاش برود کار خانه.
متولد دی ماه ۵۶ بود(همان سال که من ترم اول دانشگاه بوده ام).
آخی ،شوخی شوخی خانم منشی را غرق کنایه کرد .گفتم عزیزم!جلو مامانت« که بیمار دکتر است»,این حرفا را نزن،نگران میشه،غصه میخوره ،دکتر فوق تخصص است ،درست زمانی که دیگر مردمان سیزده به در هاشون را رفته اند،مجبور بوده برای امتحانات اش درس بخونه و ...
گفت و گفت و گفت ،تا اینکه نوبتش شد برود داخل مطب .
از من خواست دعا کنم شوهرش «که پانزده روز دیگر آزاد میشه»,ادب شده باشد و دیگر دور و بر بزهکاران نگردد مبادا یه دونه دخترشان سیاه بخت شود.
دیدن مناظر زیبای طبیعت در خیابان منتهی به مطب« عصرهنگام»در اولین روز بعد از تعطیلات، کلی آرامش به قلبم سرازیر کرد.(جای شما خالی به تماشا).
سوار اتوبوس به مقصد خانه بودم،چشمم به جمال خانمی کنار دستم روشن شد.از همسرش بدگویی می کرد،اصلا یادم نیست چی شد که به جای اینکه از شوهرش بدم بیاد گفتم:« اینها که میگی ،علامت بیماری همسر شماست».او که نپذیرفت.و از هم خداحافظی کردیم.
یه روزی تو بیمارستان روان پزشکی , با دانشجوهای دختردانشکده پرستاری، تو واحد درمان با الکتریسته،(E.C.T)بودیم که خانمی را دیدم که منو شناخت.همون خانم داخل اتوبوس بود.گفت خانم جان!مرا به خاطر دارید؟من همونم که گفتم همسرم معلم است و فلان رفتارها را با من داره (به من تهمت های اخلاقی می زند)و پسرم میگه« ازش جداشو»وشما فرمودید علامت بیماری اوست.بردمش دکتر . الان اینجاییم تا درمان غیر دارویی را براش انجام دهند.بعد رو به دانشجوهای دختر(۶نفر)از من تعریف کرد ،بعد دعا به جان خودم و عزیزانم کرد ،بعد رفت پسرش را آورد با من آشنا کرد (همون پسر که ازش خواسته از بابام جدا شو).
خوشحال شدم که قبول کرده بد بینی شوهرش به او،علامت بیمار شدن اوست و نیت آزار نداشته است.
بعد هم کفت دخترام طرفدار پدرشان هستند و گریه می کنند و از برادرشان میخواهند همراهم نیاید تا بیمارستان.
اونا فکر می کنند من دارم با دکتر روانپزشک تبانی می کنم ، تا به باباشون صدمه بزنم.(وگریه کرد).
گفتم:« بعد از هشت جلسه درمان ،وقتی دیدند پدرجان شان بهبود یافته،از تو عذر خواهی می کنند.».