نچاق

وبلاگ خاطرات

نچاق

وبلاگ خاطرات

ازدواج اعظم جان

یکی از خوشگل ترین دخترای کلاس مون،فروغ اعظم بود،هر روز یه دسته اعلامیه دستش بود و سر چهار راه دونه ،دونه می انداخت داخل ماشین های متوقف در ترافیک.تا اینکه یه روز خبر دار شدیم ضربه مغزی و بستری در آی ،سی،یو بیمارستان است.میگفتند مامانش وردست خیاط دانشکده بوده و لباس  کار آموزهای پرستاری را می می‌دوخته‌ و خواهرش پرستار بخش آی .سی.یو بیمارستان.خبر دار شدیم با تلاش های مجدانه خواهرش از مرگ حتمی نحات یافته و در بخش ام.اس بیمارستان به کار مشغول شده ولی دیگه از اون همه زیبایی اثری نمانده.گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه پزشک آنکولوژی بیمارستان دکتر ...بیوه شد (همسرش را از دست داد), و اعظم را که همسن دخترش بوده به همسری اختیار کرده،اینم از عاقبت دختر زیبا و فعال دانشکده در دوره ما.


نظرات 6 + ارسال نظر
گیل‌پیشی شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 14:47 https://temmuz.blogsky.com/

ایشالا تو زندگیش حس خوشبختی داشته باشه.

khatoon شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 11:35 https://memories-engineer.blogsky.com/

چه غم انگیز
خدا آخر و عاقبت همه مون رو ختم بخیر کنه

فاضله شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 08:35 http://golneveshteshgh.blogsky.com

قره بالا شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 08:05 http://Www.eccedentesiast33.blogsky.Com

عجبببب
زندگی چه ها که نمیکنه

علیرضا شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 07:44 https://malikhulia.blogsky.com/

چه سرنوشت غم انگیزی.
حالا شاید هم خوشبخت باشن. کسی چه میدونه.!

حسین شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1402 ساعت 06:32

سلام. به سلامتی و مبارکی
چه داستان غم انگیز و همچنین جالبی بود ماجرای ایشون و ازدواجش
خوشبخت باشن

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد