یکی از خوشگل ترین دخترای کلاس مون،فروغ اعظم بود،هر روز یه دسته اعلامیه دستش بود و سر چهار راه دونه ،دونه می انداخت داخل ماشین های متوقف در ترافیک.تا اینکه یه روز خبر دار شدیم ضربه مغزی و بستری در آی ،سی،یو بیمارستان است.میگفتند مامانش وردست خیاط دانشکده بوده و لباس کار آموزهای پرستاری را می میدوخته و خواهرش پرستار بخش آی .سی.یو بیمارستان.خبر دار شدیم با تلاش های مجدانه خواهرش از مرگ حتمی نحات یافته و در بخش ام.اس بیمارستان به کار مشغول شده ولی دیگه از اون همه زیبایی اثری نمانده.گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه پزشک آنکولوژی بیمارستان دکتر ...بیوه شد (همسرش را از دست داد), و اعظم را که همسن دخترش بوده به همسری اختیار کرده،اینم از عاقبت دختر زیبا و فعال دانشکده در دوره ما.
ایشالا تو زندگیش حس خوشبختی داشته باشه.
چه غم انگیز
خدا آخر و عاقبت همه مون رو ختم بخیر کنه
عجبببب
زندگی چه ها که نمیکنه
چه سرنوشت غم انگیزی.
حالا شاید هم خوشبخت باشن. کسی چه میدونه.!
سلام. به سلامتی و مبارکی



چه داستان غم انگیز و همچنین جالبی بود ماجرای ایشون و ازدواجش
خوشبخت باشن